در چت دیشبمان گفتی:
«مقام فيلسوف جداست از هنرمند و بايد پیوسته جدا بماند.» و افزودی که به يک سير ديالکتيکي در زمان خلق اثر هنري میان تصريح و تلويح مياندیشیدی و اینکه آیا شدنی است که هنرمند گاه بيخويش شود و دست به خلق زند و گاه نقش فيلسوف به خود گیرد و خودآگاهی اختیار کند و باز هر آن تصمیم گرفت، خویشتنداری پیشه کند و در لحظهی بعد بيخويشی و بیخویشتنی؟»
در نهایت به سوءال خویش، خود پاسخ گفتی که: «یخلانهنو!(۱) یعنی شدنی نیست!»
و در مقام تعیین مصداق و ابراز اینکه بیمثال حرف نمیزنی، وانمود کردی که داری چشم میگردانی در آن حوالی، در حالی که میدانستی - بدجنس! - که کسی آن دور و برها نیست جز من. ولی «حیلهسازانه و نقشبازانه»(۲) اینطور القا کردی که گویی ناگهان چشمت به من افتاده و گفتی:
«آهان! همین تو!... بایست که خوب پیدایت کردم! ببین خودتو!... که بر کرسی خلق که نشستهای، به خودت که ميآیی خراب ميکنی حسابي؟» و افزودی: «البته بلانسبت!» و شکلک لبخند مسنجر را سپر کردی تا ذوق کنم و یادم برود که باید بدم بیاید از بدجنسیت.
.
.
ولی نه! چرا بدم بیاید؟
که خود گویی چنینم انگار از قضا.
به حال خودم که باشم، هزار نقش بازی میکنم ولی اگر «بازآفرینی یک ادای کهنه» را ازم بخواهند، به فرض که تمامیّت خودم را هم به استخدام درآورم نمیتونمش! چون: سفارش برنمیدارد غزل!(۳)
اینها را گفتم تا دو فایل صوتی برایت پخش کنم که ذوق میکنم اگر ذوق کنی با شنیدنش. فایل اوّل تلویحیست و دومی تصریحی. در اولی هنرمندم و در دومی فیلسوف. در اولی بیخویشتنم و در دومی خویشتندار. سوم مهر ۸۵ در منزل شیخ غلامعلی زند قزوینی و پسر که عارفمسلکند و اهل دل، آوازی خواندم بیساز روی غزلی از حافظ در مایهی همایون:
من که از آتش دل چون خم می در جوشم / مُهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
به بیت:
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا / فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
که رسیدم، آن را مناسب با گوشهی «بیداد و بیات راجع» همایون یافتم و خواندم.
در ادامهاش هم:
پدرم روضهی رضوان به دو گندم بفروخت / من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم را در گوشهی عشّاق اجرا کردم که حاضران اندکشمار محفل و از جمله آن پدر و پسر عمامهبرسر را خوش آمد.
محفل که تمام شد، تکهی «هست امیدم» و «پدرم» را که علی زند با گوشی موبایلش ضبط کرده بود، برای حضّار پخش کرد (اینجا) و مثلاً تعریف و تمجید.
چند روز از این ماجرا گذشت.
بار دیگر بزمی در همان منزل واقع در خیابان صفائیّهی قم در کوچهی بیگدلی ترتیب یافت. قرار بود قرآنی بخوانی و باز هم آوازی. ولی دوستان ابراز کردند که ما هنوز در فکر (به قول امروزیها در کف) اون «هست امیدم» شما هستیم. میشود دوباره برایمان اجرا کنید؟ گفتم:
«مشکلی نیست.» ولی هر مدلی خواندم، گفتند: نه! اون روز یه چیز دیگه بود. و آخرش این شد:
اجرای مجدّد: هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
و من برای هزارمین بار دانستم که: سفارش بر نمیدارد غزل و به قول تو: «شدنی نیست که هنرآفرین در مواقع لزوم، عنان کار به دست تعقّل دهد و هر جا لازم شد، ضمیر ناخودآگاهش را سکّاندار کند.»
پینوشت:
۱. تلفیقی از یخ (yokh)، لا، نه و no که به ترتیب در ترکی، عربی، فارسی و انگلیسی معنای نفی دهد.
۲. وامی از این بیت مولانا (شاعری که دوستیم با تو دوستیم با او را به دنبال داشت):
«چه نقشها که ببازد، چه حیلهها که بسازد / به نقش، حاضر باشد، ز راه جان بگریزد»
۳. «هانی موسایی» تایپیست انجمن خوشنویسان قم ازم خواست که به سیاق قطعات متعدّدی که برای دیگر دوستان خوشنویس و غیرخطّاط سرودهام، قطعه شعری هم برای او بسرایم و اسمش را در ضمن آن بیاورم. و من چون این بار پای سفارش به میان آمد، برایش سرودم که نمیتوانم برایش بسرایم!:
گفت «موسایی»: چرا در وصف من / ابر شعر تو نمیبارد غزل؟
منتظر بیهوده - هانی جان! - مباش / چون سفارش برنمیدارد غزل!
تقدیم میکنم این پست ناقابل را به
محصول تمام دوستیها و دوستیابیهایم
آنکه لعبتی از جنس فلسفه و وسوسهاش نامیدهام
راقم این سطور در خلال عمر ۴۴ سالهاش همواره به یکی از این دو شیوه آموخته است:
یکی همان راه و رسم پاخورده، کلاسیک و عنواندار آموزشی که با تحصیل در مدارس فرهنگی تا مقطع دیپلم، نیز ایضاّ تلمّذ دروس مدوّن حوزوی و حتّی حضور در کلاسهای آموزش خوشنویسی و آواز به صورت مشخّص و طیّ جدول زمانی، میسّر شده است.
دو دیگر آموزش آزاد و تفنّنی بوده که بیهیچ طرح و دورخیز قبلی، اغلب با افتادن در یک جریان و همراهشدن با یک جمع دوستانه یا تور مسافرتی یا کلوپ شبانه و حتّی به یمن و مدد تصادف و به قول قرآن «رجماً بالغیب» محقّق گردیده است. (ادامه)
يكى از كاركردهاى اين دستنوشتههاى شبانه، يكطرفه به قاضىرفتنهاى من است; در پايان روزى كه كسى يا كسانى مرا آزردهاند و گاه حتّى نه به قصد آزار، رفتارى از آنها سر زده يا گفتارى به زبان راندهاند كه در نهايت كه از آنان جدا شدهام، ديدهام روحم زخمى است.
و اين زخم روح از منظر كسى كه مدّعيست: خلد گر به پا خارى آسان برآيد / چه سازم به خارى كه بر دل نشيند، دردآورتر از زخم جسم است. البته منِ رضا شيخمحمدى از آنها نيستم كه...
ادامه مطلب را کلیک کنید!
امروز در قم عالِمى ربّانى تشييع مىشود; فقیه مبرّزی كه این چاکر چرک، یک دهه، فرصت استفاضه از محضر او را داشت; ولى در مقام برخورداری از اين بخت بلند، کوتاهی کرد. حضور و حيات مرحوم آیتالله ميرزا جواد آقا تبريزى (مجتهدى همنام با ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى) و درس خارج فقه ايشان كه صبحها در مسجد اعظم قم برگزار مىشد، يك فرصت طلايى براى كسانى بود كه مىخواستند قوّهى اجتهاد و استنباط را در خود، با درك محضر يكى از بهترين شاگردان مرحوم آیتالله سیّد ابوالقاسم خويى(ره) تقويت كنند.
بعدها شايد بهکرّات از سوی خود یا دیگران، مورد ملامت قرار گيرم كه چگونه بيش از ده سال در زمان اين فقيه زيستى و در نزديكى خانه و محلّ تدريس او سكنى داشتى و حتّی نامت در ليست طلاّب شهرهبگير حوزهی علمیّه بود; ولى كمترين بهره را از اين فحْل فقه و فقاهت نبردى و در ساعت تدريس او (حدود ۸ صبح) يا در منزل خسبيدى يا در كار تحقيق بر روى مقولههای بیربطی بودی که با هدفی که برای آن به قم آمده بودی یا فرستاده بودندت، در تنافی بود. و آن چند جلسهای را هم كه در درس خارج فقه ايشان در اوايل دههى هفتاد حضور يافتى، تنها به برخى تكّههاى طنزآميز و آميخته با لهجهى غليظ تركى آن مرحوم، اكتفا كردى و احياناً ثبت انتقاداتى كه به برخى از شاگردان درسش میکرد كه به ايشان، اشكال طلبگىِ بىربط مىكردند.
به حال دو تن از دوستان و بستگانم در اين ميان غبطه مىخورم (یا دست کم خوش دارم که اینک، افهی یک غبطهخور را بگیرم):
يكى دامادمان شيخ صادق مرادى كه از همان سال ۷۳ - كه رحل اقامت را از قزوين به قم افکندم - از درس خارج اين عالِم تعريف و تمجید مىكرد و حضور در حلقهی درس ايشان و نگارش تقريرات درس را بر ديگر محافل درس و بحث ترجيح مىداد و معتقد بود كه اين مرجع بزرگ، نكتهگو، باريكبين و مجتهدپرور است.
ديگرى دوست طلبهی قديمى و صميمى امّا مكلاّيم سيّد مصطفى صادقى شالى كه درس خارج اصول مرحوم تبريزى را بر درس خارج فقه دیگر اعاظم همچون آیتالله ناصر مكارم شيرازى به رغم اینکه اين عالِم دوم، روندتر و دستهبندىشدهتر درس مىگفت، رجحان داد.
اما حقیر به تدریج از شركت در دروس خارج فقه و اصول کناره گرفتم. آخرين ارتباطم با اين مقوله، نگارش يك دوره درس خارج اصول آیتالله شيخ جعفر سبحانى براى راديو معارف قم (بر اساس نوارهاى درس ايشان) بود كه حدود ۶ سال به طول انجاميد و حاصل کار به رغم انتقاداتی که همواره به نوع نگارش من وارد بود، تا انتها از این رسانه پخش شد. کار خوبی بود و بهرهی چندجانبهای برای من داشت: یک اشتغال طلبگی بود؛ پدر از این بابت راضی و خرسند بود؛ تجربهی مورد علاقهام - نویسندگی - را به این وسیله بکار میبستم؛ دستمزد خوبی هم به من تعلّق میگرفت. با ختم این پروژه تمام این محسّنات به محاق رفت.ديروز که خبر فوت آیتالله تبريزى را شنيدم، يك لحظه احساس غبن و خسران كردم. وجداندرد مرا آزرد كه در طول اين دوازده سال كه معاصر با آن مرحوم در قم زيستم، به جاى حضور در حلقهی درس ایشان، درگير زمينههاى مختلف (عمدتاً خطّ و خوشنويسى و رديفهاى آوازى موسيقى سنّتى ايرانى) شدم. وقتم به بطالت نگذشت و در اين مقولهى دوم اينك در شمار خوانندگان رديفدان قم محسوب مىشوم و توان تدريس هم دارم و همچنان كه از وبلاگم پيداست، مُدام در حال اجراى برنامهى آواز در جلسات مختلف هستم; ولى بيم آن را دارم كه طلا را رها كرده، مِس را گرفته باشم.
شك ندارم كه پدرم - آیتالله شيخ على محمّدى تاكندى - كه زمانى از تلاميذ مرحوم آیتالله تبريزى بود و بر همان سبيل و منهج اجتهاد، سلوك مىكند و تكْپسرش هم من هستم، كار و كردار حقير را به فرضِ حلّيّت، ارزانفروشى خویش مىداند و نام مینهد.
دامادمان كه ذكرش رفت بارها به مادرم گفته كه من يقين دارم آقارضا با توجّه به استعداد و پشتكارش اگر چندسال روى اجتهاد وقت میگذاشت، يك مجتهد مبرّز مىشد.
ابوى نيز بعد از اينكه خودش در خلال سالهاى ۶۰ تا ۷۳ متكفّل شد كه از جامعالمقدّمات تا انتهاى دورهى سطح (به قول خودش تاى تمّتِ كفایهالأصول مرحوم آخوند خراسانى) را در قزوين به بنده تدريس كند، مرا به قم فرستاد و منزلش را هم در اختيارم نهاد و همهگونه حمايت مالى نمود; به ذوق اينكه در آتمسفر آخوندپرور قم نفس بكشم; بلكه در زمرهى ملاّيان درآيم و به حال دين و دنياى خود و خلق مفيد باشم.
ولى از قرار معلوم و علىالحساب اين شهر و اين يك دهه، براى حقير فرصتى براى ارتباط با مقولههاى هنری و عمدتآ موسيقى بوده است. شايد خيلىها در اقصىنقاط ايران و جهان تصوّر كنند كه از عوارضى اتوبان قم كه به این شهر پا مىگذارى، ديگر نه که هيچ آلت موسيقى يافت نمىشود، بحث در اين باره نیز محرّم و مردم، محروماند! بر اساس یک تصوّر غلط، حتّى افرادِ لباسْشخصى نيز در این ناحیه، آخوندهاى بىعمامه و در حال تردّد بين حرم و مدرسهى فيضيّه هستند!
واقعیّت این است که در پس و پشت خانهها و گوشهكنار آموزشگاههاى پيوسته در حال افزايش قم، عدّهى زيادى در حال آموختن ساز و آواز هستند. حقير خود پس از سالها مقاومت، نى و سهتارى تهيّه كردم تا در همان منزل فوقالذّكر آماده باشد تا اگر مهمانى از راه رسيد كه دستى در مقولهى نوازندگى داشت، سر ما بىكلاه نماند.
شايد بهتر آن بود كه این چاکر چرک، اگر در پى سردرآوردن از رمز و راز مقامات و دستگاههاى دوازدهگانهى موسيقى ايران هستم، در آنسوى آن عوارضى كه ذكرش رفت، خانه اختيار كنم و اين آتمسفر را به كسانى واگذارم كه در پى فقه و فقاهتند.
دوستانی که دل پری از اينترنت دارند، وقتی مطلّع میشوند که در اين خصوص زياد وقت میگذارم، نگاه عيبجويانهای به کارنامهی من میافکنند. ناکامیهایم را برمیدارند و میاندازند گردن اينترنت!
همين ديشب مهندس بخشي از اين باب وارد شد که جايگاهی که در حوزهى هنر داری، آنقدرها افتخارآميز نيست. تو الان فقط خوب مینويسی. در حالی که میبايست به جايی میرسيدی که در رشته خودت مرجع باشى و جزو ۵ نفر اوّل کشور و حال که نيستى، براى اين است كه تا 4 صبح مىنشينى پاى اينترنت و تا ۵/۱۰صبح روز بعد مىخوابى.
در ماشين جناب مهندس، محکمهای تشکيل شده بود با حضور يک قاضی که مغرورانه پشت فرمان پرايد نشسته بود و يک متّهم پوک که نمیخواست کوتاه بيايد. آنجا بود که دستاويزی يافتم که حس کردم میتواند به من سربلندی دهد و آن، اعلام ارتباطم با علي بود. دوستی که مدّتی است در اينترنت با او ارتباط مکاتبهای دارم و از دادن مشخّصات بيشتر او و وبلاگ ديگرم که در آن من و او به تنهايی در حال ديالوگيم، معذورم. بعدها که نامهها به مقدار کافی انباشته شد، منتشرش میکنم.
به هر حال رابطه با علی و ثمرات آن را شاهد گرفتم براى اثبات اينكه در ازای وقت و قوّتی که از من در اينترنت تلف مىشود، كاربرى یافتهام كه از نگاه زيبايش به زشتىهاى زندگى و نبوغ يگانهاش در سوژهيابى و هنر مثالزدنىاش در سادهكردن مسائل پيچيدهى فلسفى درس میگيرم و لذّت مىبرم. و افزودم:
«همين خودش کار کمی نيست. حتماً بايد آپولو هوا کنم؟»
ديشب برای علی نوشتم:
كاش از تمام اينترنت فقط تو را داشتم علی! هيچ نمىگفتم و فقط تماشايت میکردم كه چگونه بخشهايى از زندگى را سِلكْت و بلوك مىكنی و آنها را براى نوشتن و طرح در وب سوژه مىكنی و مىپرورانی. واقعاً اگر کاربر پوكی چون من با چون تويی دمخور باشد، بايد كلاهش را بيندازد هوا و حقّا كه در اين يك قلم، ديگر پوك نيست!
مهندس بخشى - همتاى من كه هفتهاى يك جلسه تدريس خوشنويسى مىكند - نمیخواست قبول کند که تماشای تکنيکی که ديگری بکار میبرد، ارزش و اعتباری دارد. تشبيه کرد به تماشای فيلم سوپر! تماشای لذّت ديگران!
مهندس بر باور خود پاى فشرد كه اينترنت، شيطان بزرگى است و در ازاى هزينهای که از آدم مىگيرد، بهرهى چندانى به او نمىدهد. خودش را مثال زد كه حتّى اگر از نت درست هم استفاده كند و چند مقاله که به کار مهندسیاش مربوط میشود، سرچ و سيو کند، آخر كار كه ديسكانكت مىكند و مىبيند 5/1 ساعت توى نِت بوده، راضی نيست و حسّ اتلاف وقت به او دست مىدهد.
و وااسفا! که دفاعيّات من مخصوص همان محکمهی روان در خيابان بود. حالا كه آقاى بخشى اينجا نيست و جلسه، خصوصى شده، اعتراف میکنم كه انگار خداييش بد هم نمىگفت. در حضور او زمين و زمان را به هم دوختم تا براى اثبات خودم، اينترنت را اثبات كنم، ولى حال که در اين دنجکدهی پوک با تو خلوت کردهام، میبينم پربيراه نمیگفته. واقعيّت اين است که من با هزار شيوه خودارضايی(!) خودم را متقاعد مىكنم كه كارم درست است و سرم به تنم مىارزد و زيانکار نيستم. اگر آن شيوهها را بلد نبودم، وجداندرد، میبايست تا حالا مرا از پا درآورده باشد.
چرا اينجورى است؟ چرا وقتى در كتابخانه يا نماز جمعه يا مراسم احيای شب قدر يا تظاهرات 22 بهمن شرکت میکنيم، حتّى اگر دست روى دست بگذاريم و كارى نكنيم، حس نمىكنيم وقتمان تلف شده. اما در نت با اينكه اينهمه سعى مىكنيم فكورانه و فيلسوفمآبانه ظاهر شويم و حرفهاى قشنگ و ريشهاى بزنيم، باز احساس غبن مىكنيم؟ آيا در سفرهخانه و عشرتکده و هزلستان و پوکدانی نمیتوان مجلس درس ترتيب داد؟
در روايت منقول از اهلبيت(ع) میخوانيم كه لحظات و ساعتهاى بودن در مسجد، از اوقات عمر حساب نمىشود و بازخواست اخروى شامل آن نمیگردد. لابد عكسش در مورد اينترنت صادق است كه حتّى اگر سرشار از استفاده و بهرهورى باشد، مشمول بازخواست است.
يا بايد اينگونه خود را ارضا كنم كه اين مهندس بخشى آنقدرها كه ما شيفتهى مهندسى كلمات هستيم، در اين حوزهى هنرى توان تاخت و تاز ندارد. لذا دارد چيزی را نفی و طرد میکند که در آن متخصّص نيست. به تعبير آن روايت:
«النّاس اعداء ما جهلوا به»؛ مردم دشمن چيزی هستند که نمیدانند!
اين مهندس ما وقتى بر کرسی مهندسی مصالح ساختمانى مىنشيند، تمام گذشتهی کاری و دوران سخت دانشجويی در رشتهی عمران و مصائب کار تواءم با شببيداری برای درس را يککاسه در نظر میآورد. لذا شغل او میشود مفيدترين هنر عالم. او با اين پيشزمينه بايد هم از کار خودش دفاع کند و نه از قلمرانی ما که خبر از پشتصحنه و مشکلات و لذّتهايش ندارد. ارزش اين قلمدوانیها را من و تو میدانيم که با همين واژههاى معمولى داريم پيكرتراشى مىكنيم. از نظر ما اين کار کمتر از هواکردن آپولو نيست!
مؤخّره ۱: «پرايد» يعنی غرور!
مؤخّره ۲: مهندس بخشی، آپولو هوا نکرده، ولی چندين مناره هوا کرده! نه که در ادارهی اوقاف شاغل است، در بازسازی مساجد و امامزادههای بسياری نقش داشته و گنبدها و منارههای متعدّدی را برافراشته است.
مؤخّره ۳: به کارنامهی هر کسی اگر قرار باشد نگاه بيندازيم، میتوانيم ناکامیهايی بيابيم و ايضاً عواملی را که میتوان آن ناکامیهای را انداخت گردن آن عوامل. معمولاً وقتی از کسی دلخور باشيم، برای يافتن اين دو متريال، آستين بالا میکنيم؛ امّا در شرايط عادی مردم، لزومی برای اين کار تحقيقاتی نمیبينيم و طبعاً طرف از نظر ما نمرهی قبولی میگيرد؛ چرا که در واقع اصلاً برگهی امتحانش ارزيابی نشده است. بنابر اين:
مؤخّره ۴: بهترين موفّقيّت، درمعرضقضاوتنبودن است!
۱۷ آبان ۸۳. یک و نیم بعد از نيمهشب است و ساعتى است از قرار با شما و جناب ابنالسّلام سپرى شده و به خانه بازگشتهام. امين سيزده سالهام فوتبال خارجى مىبيند. متين هشتساله مشق شب مىنويسد و مينوى دوماههام در تب واكسنى مىسوزد كه امروز بهش زديم و بيمارى كاذبى را مبتلاست كه به دست خود در تنش ايجاد كرديم; گاه نالهاش به هوا بلند مىشود و زينب با چهرهاى كلافه كنار بچّه آرميده; بر محلّ آمپولِ طفل، حولهى داغ گذاشته و قطرهى استامينوفن در كام او مىچكاند.
امشب از شبهايى است كه بايد بنويسم. طبق شيوهاى كه دارم به ظاهر مخاطبم يك تن است كه شما باشيد; «على آقا لشكرى»; حقوقدانى كه دوستىام با او بيش از بيست سال قدمت يافته و اگر نشانههاى گذر زمان در همين يك دوستى پيگيرى شود، عبرتهاى نهفته در آن، خودْ كتابى است.
در اوايل دههى 60 شمسى براى اوّلين بار در مدرسهى علميّهى شيخالأسلام قزوين در حجرهى كوچكى ديدمتان كه در آن ايّام دفتر مدرسه بود و كليدش در دست پدرم كه صبحها با گشايش آنجا، چرخ درس و بحث مدرسه را مىگرداند و مقابل حجره را آب و جارو مىكرد و من حسّ خوبى داشتم از اينكه پدرم، مديريّت مىكند و به من به چشم پسر نوجوان يك مدير مىنگرند.
در آن حجره اوّلين بار ديدمتان; خجول بوديد و سربهزير و برازندهى فرزند يك روحانى سليمالنّفس معروف به «حاج آقا لشگرى» كه امام جمعهى موقّت قزوين بود. پدر بزرگوارتان از دوستان قديمى پدرم بود و بارها ابراز كرده بود كه: آقا رضا! خوب است با «على ما» آشنا شويد.
آن روز ردّ و گرد سفيدى كه اينك بر موهايم نشسته، اينسان به جرگهى ميانسالان داخلم نكرده بود و اثرى از موهاى انباشته و زبر صورت شما هم در ميان نبود. تازه از ديپلم فارغ شده بوديم و نمىدانستيم در دانشگاه ادامهى تحصيل خواهيم داد يا حوزه؟ البتّه من مىدانستم كه دانشگاه جاى من نيست; چرا كه پدرم مايل بود طلبه و روحانى شوم و حسن عاقبت دنيا و آخرت مرا در ورود به اين حوزه مىديد. گرچه به ظاهر، محروميّتم را از دانشگاه، به حساب تعصّب پدر به اينكه به لباس او ملبّس شوم، مىدانم; امّا واقعيّت اين است كه نه صرفاً اهل حوزه بودم و نه دانشگاه و بيشتر به پيشهى «دمْغنيمتى» گرايش داشتم. دلم مىخواست از هر چيزى كه زيبايىاش به من چشمك مىزند، سر در بياورم و در آن، صَرف وقت و قوّت كنم. وقتى صوت و صداى عبدالباسط را شنيدم، به شيوهى او قرآن تلاوت كردم و وقتى نوار مصطفى اسماعيل به دستم رسيد، «مصطفىخوان» شدم.
در ايّامى كه تصوّرم اين بود كه هر كس ريش دارد، پدر من است، مدّتى در نزد كسى كه برترين نستعليقنويسش مىپنداشتم - يعنى پدر - آموزش خطّ ديدم و وقتى از لاك فرديّت خارج شدم، دنيا را بزرگتر يافتم و ديگران را ديدم; با عليرضا نائبى و احمد پيلهچى آشنا شدم. سپس استاد غلامحسين اميرخانى را يافتم و دريافتم و در باب خطّ و خوشنويسى و نسبتهاى طلايى آن بسيار گفتم و شنيدم. ساعتها در بارهى ظرائف موجود در تابلوهاى اميرخانى با دوستان داد سخن دادهام. به گونهاى در اين باره صحبت مىكردم كه انگار زندهام براى همين كار. و جالب اينكه نگاهم به اين هنر به نيّت امرار معاش - و اينكه از اين راه پولى به جيب بزنم كه چزخ زندگىام را هنوز تشكيل نداده بودم، بچرخاند - نبود.
زندگى مادّى ما به اعتبار موقعيّت پدر مىچرخيد و ابداً نياز نبود سرِ بىدرد را دستمالپيچ كنم و به آيندهام بينديشم. پدر پيوسته آخرتانديشى را ترويج مىكرد و هرگز مرا به استقلال مادّى و ايستادن روى زانوان خودم فرا نخواند. و بهرغم رشدِ ابزارهاى ازدواج در من، توان ادارهكردن يك خانوادهْ بىعصاى پدر در من نبود و نيازى هم به اين توان نبود; لذا فراغت بالِ بىبديلى داشتم تا به هر كارى كه عشقم مىكشد، ناخنك بزنم. مدّتى به عكّاسى رو كردم و هدفم، حظّ و لذّت مقطعى بود; نه كسب سرمايهى مادّى.
در خانهاى كه امام جمعه در اختيارم گذاشته بود، پدر و مادرم عهدهدار خرجم بود. در حالى به عقد خانمم درآمدم كه هيچ انديشهى اقتصادى نداشتم. نه سهام كارخانهاى از آن من بود و نه قطعه زمينى داشتم و نه شغل نان و آبدارى. به صفحهآرايى روزنامه رو كردم و هدفم دست زدن به تجربهى تازه بود. مختصر حقوقى از اين بابت مىگرفتم كه صرف دل مىشد; يا مجلّهى فيلم مىخريدم يا نوارهاى خالى ويدئويى براى ضبط و آرشيو فيلمهاى تاريخ سينماى جهان.
انبوهى نوار قرائت قرآن از اساتيد مصرى و به تدريج موسيقى و آواز ايرانى تهيّه كردم. دوستانم را به خانه دعوت مىكردم و شبنشينىهاى طولانى بر سفرهى موسيقى و هنر داشتيم. غصّهى اجارهخانه نداشتم و ماشين ابوى كه او بدان نيازى نداشت، زير پايم بود. بچّهى اوّلمان امين به اين ترتيب متولّد شد. دلخوشى پدر اين بود كه صبح به صبح از خواب بيدارم كند و در مسجدى كه در جوار منزل ما در خيابان سپه قزوين بود، پاى درس خود بببيندم. دروس حوزه را بىآنكه دل به آنها بدهم، مىخواندم و به واقع به نوعى با تمايل شديدِ ابوى به اينكه آخوند شوم، كنار آمدم.
از سال 62 تا 65 به صورت جسته و گريخته به جبهه رفتم و به بهانهى حضور در جنگ، به دلمشغولىهاى خودم همچون سخنرانى، عكّاسى، نويسندگى و شاعرى پرداختم; ولى در هيچكدام بهطور تخصّصى وقت نگذاشتم; لذا به رغم دستى كه در تمامى اين هنرها داشتم، در هيچكدام به كسب عنوان و امتيازى كه بتوان به آن دل خوش كرد، نايل نشدم. در عين حال كَكم هم نمىگزيد. اگر شعرى كه سروده بودم، در فراخوان يك كنگرهى شعر انتخاب نمىشد، خودم را با هنر قرائت قرآن راضى مىكردم. و اگر در قرائت، سكّه نمىگرفتم، به خودم نويد مىدادم كه نويسندهاى و اگر رُمان يا قصّهاى از من چاپ نمىشد و احساس مىكردم با وجود اينكه فنون قصّهنويسى و نگارش رُمان را مىخوانم، نمىتوانم يك كار سر و تهبسته در اين خصوص بنوسيم، مىگفتم: چه اهميّتى دارد; وقتى موسيقى هم مىدانم!
هر كس مرا مىديد، مىگفت: اگر در هر يك از اين حرفهها و مهارتها بهطور مستقل وقت بگذارى، حتماً پُخى مىشوى!
به درستى نمىدانستم كه چه كارهام؟ به ظاهر در هر كار كه دست مىگذاشتم، به توفيقاتى دست مىيافتم و انتخاب اينكه كدام شغل و حرفه را رُجحانْ و الباقى را در حاشيه قرار دهم، يا به طاق نسيان بسپرم، به سادگى ميسّر نبود.
شما از همان ابتدا در زمرهى كسانى بودند كه به استعداد و ذوقورزى من مُهر تأييد نهاديد. در عين حال نگاه ملعبهگونهى من به مسائل و ميلم به هنجارشكنى و زير پا نهادن آداب و ترتيب و متفاوتنمايى، رگههايى از انتقاد را در شما در خصوص من ايجاد كرد.
دوستتان عطاءالله رفيعى آتانى نيز در همان سالها احساس كرد كه به بهانهى هنر دارم قيقاج مىروم و اخطار كرد كه مبادا وادى هنر فريبت دهد و جذبهها و جلوههاى صوريش از راه بدرَت كند.
منتقدان من هميشه حرفهايشان را به خنده مىگفتند. برخى از رفتارهاى من واكنشى كه در آنها برمىانگيخت اين بود كه:
«خيلى معركهاى تو!»
بارها مجتبى خُسروى كه از هنرستان و رشتهى برق به حوزه آمده بود و بعداً همه معمّم شد و از يلهگى طلبه و اتلاف وقت او خوشنود نبود و نوع خاصّى از نظم و انضباط طلبگى را ترويج مىكرد، وقتى رفتارها و برخى شيرينكارىهايم را مىديد، مىگفت:
«بابا! تو ديگه كسى هستى؟» برخى مىگفتند:
«چى كنيم؟ آقا رضاست ديگه! يكى يدونس!»
حسّى كه اين كلمات در من ايجاد مىكرد، نهتنها تلنگرى به من نمىزد كه آدم شوم و بهطور كامل مثل بسيارى از بقيّهى افراد، به درس و بحث دينى و طلبگى رو كنم و از مسائل حاشيهاى كه با محمل و بهانهى علائق هنرى، پى مىگرفتم، چشم بپوشم كه حتّى تشجيع به استمرار جنگولكبازى مىشدم و به خود مىگفتم:
«تو خطاهايت را با آميزهاى از رفتارهاى عجيب و غريب مىآميزى كه حاصل جمعش طيبآور و شگفتىساز است و قُبح كار و كردارت آنقدر خودنمايى نمىكند كه ديگران با قيافهى جدّى و در هيئت اخطار، تو را به پويش راه صحيح فراخوانى كنند.»
ديدهاى برخى از بچّهها حتّى شيطنتشان توأم با ظرافت است! پدر و مادر اين بچّهها هميشه با لحن گلهمندانهاى از بچّههايشان در نشستهاى خانوادگى بد مىگويند و در عين حال جورى مىگويند كه انگار برايشان مسئلهاى نيست كه اين وضعيّت استمرار يابد. گاه در وصف پرخورى فرزندانشان با مايههايى از خنده، اعتراض مىكنند. و وقتى اينگونه به زيادهخوارى اعتراض مىكنند، كسى هم كه در غذا معتدل است، وسوسه مىشود كه كاش اينگونه بودم تا در قالب انتقاد، از من تمجيد شود!
به هر تقدير بنده انتقاداتِ شما و جناب موسوى را در قرارى كه ساعتى است از اتمام آن مىگذرد، جدّى نخواهم گرفت; به چند دليل:
1. امكان حمل انتقاداتى از اين دست به شوخى.
2. مىتوانم اينگونه فرض كنم كه هر بار كه نشستى خانوادگى يا دوستانه با حضور من برگزار مىشود، پيشفرض اين نشست اين است كه اين بار ببينيم از روزنهى كدام خلل مىتوانيم به «آقا رضا» گير دهيم. يادت هست كه امشب به آقاى موسوى گفتم: نويسندهاى چون من نياز به خوراك و سوژه دارد. و انگار قالبى كه در نگارش برگزيدهام و نوع تبحّرى كه در جملهبندى دارم، جان مىدهد براى گيردادن به سازمانى مثل روحانيّت. لذا هدفِ نوشتهاى چون نوشتهى من اصلاح و رفع نقص و كاستى نيست. به همان دليل كه فروشندگان «پاككن» و «لاك غلطگير» و سازندگان اين محصول، از خبط و خطاى ديگران ارتزاق مىكنند، آدمى مثل من نثر و نوع نگارشش در صورتى بكار مىآيد كه خللى را ببيند و بخواهد در وصف آن بگويد. و شگفتا كه گمان مىكنم خوراك نشستهايى هم كه من در آن حضور دارم، اين است كه به نقصى از نقائص من بند كنند. اگر اين اتّفاق بيفتد، بر مدار آن ديگر همه چيز خودبخود جور مىشود: از نقل خاطره تا استناد به آيهى قرآن و حديث و استشهاد به اشعار براى اثبات اينكه دارم تا لحظهى سقوط از پرتگاهى كه بر آن هنوز زندهام، چيز نمانده است.
بدين ترتيب، به خود اجازه مىدهم كه از اخطارهايى كه در اينگونه مجالس به من داده مىشود، غمض عين مىكنم و آنها را به حكم اينكه اغلب توأم با شوخى و لبخند است، جدّى نگيرم. البتّه آقاى موسوى ژست كسى را مىگيرد كه به قول خودش بر كُرسى «تحذير» نشسته و «سعى مىكند كه بگيرد غريق را»; اما در عين حال به اعتبار همان پيشفرض من، حسّ كلّى بنده اين است كه همهى جماعت حاضر در اينگونه محافل - كه هر يك نخودى در آشِ بحث مىافكنند - بيشتر قصد دارند حال كنند تا اينكه غريقى را نجات دهند. آنها در اعماق وجودشان هرگز مايل نيستند که روزی من بینقص و کاستی باشم و آنان بالتّبع بیسوژه باشند.
برگرفته از این لینک