تبليغاتX
وب عشق دات آی آر www.eshq.ir - >>> دست‌نوشته‌هایم
فرهنگستان زبان و ادبیّات آذربایجان در نشست اخیر خود ضمن آسیب‌شناسی ادبیات و بررسی سرقت‌های ادبی رایج در میان فرهنگ‌ها و زبان‌های گوناگون، بیشترین تاخت و تاز را متوجّه ادبیات آذری دانست و اعلام کرد:
پارسیان، اعراب و فرنگیان، بیشترین هجمه را به ادبیّات ترکان وارد کرده و کلمات ترکی را بدون اشاره به منبع و ماءخذ به سرقت برده و در زبان خود وارد کرده‌اند و عجبا که اصطلاح «ترکتازی» را به عنوان سمبل هجوم تخریبگرانه با استفادهء از واژهء«ترک» جعل کرده‌اند؛ در حالی که خود در این عرصه پیشتازند.
فرهنگستان مزبور تصریح کرد:
شماری از کلماتی که امروزه به عنوان واژهء فارسی، عربی یا انگلیسی متداول شده است، ریشهء ترکی داشته و ناجوانمردانه از معنای اصلی خود منحرف شده است. برای مثال کلمهء «بشقاب» که امروزه به عنوان یکی از وسایل آشپزخانه بکار می‌رود، در ادوار پیشین در زبان آذری به معنای «قاب خالی عکس»(بش = خالی + قاب) بکار می‌رفته است. واژه‌های زیر نمونه‏های دیگری است که در طی سنوات و در خلال یک توطئهء جمعی از معنای آذریش منحرف و تحریف شده است:
فضایل = فضا + یل = بررسی مسائل هوا/فضایی
صندلی = اشارهء مستقیم به جنون فرد مقابل
دالبر = ابزار برش از پشت
تکبیر = تاءکید بر وحدت و یگانگی
گدایی = رفتن و آمدن
داغدار = زمینخوار بزرگ که کوه‌ را هم خرید و فروش می‌کند.
فیوز = قیمت پایهء کالا را صد تومان در نظرگرفتن
دردانه = نمازهای پنجگانه
پنالتی = جعبهء شش تایی مدادرنگی
داشتن = مجسمهء سنگی


برچسب‌ها: جوک
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 0:0  توسط شیخ  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 0:0  توسط شیخ  | 

در چت دیشبمان گفتی:
«مقام فيلسوف جداست از هنرمند و بايد پیوسته جدا بماند.» و افزودی که به يک سير ديالکتيکي در زمان خلق اثر هنري میان تصريح و تلويح مي‌اندیشیدی و اینکه آیا شدنی است که هنرمند گاه بي‌خويش شود و دست به خلق زند و گاه نقش فيلسوف به خود گیرد و خودآگاهی اختیار کند و باز هر آن تصمیم گرفت، خویشتن‌داری پیشه کند و در لحظه‌ی بعد بي‌خويشی و بی‌خویشتنی؟»
در نهایت به سوءال خویش، خود پاسخ گفتی که: «یخلانه‌نو!(۱) یعنی شدنی نیست!»
و در مقام تعیین مصداق و ابراز اینکه بی‌مثال حرف نمی‌زنی، وانمود کردی که داری چشم می‌گردانی در آن حوالی، در حالی که می‌دانستی - بدجنس! - که کسی آن دور و برها نیست جز من. ولی «حیله‌سازانه و نقش‌بازانه»(۲) اینطور القا کردی که گویی ناگهان چشمت به من افتاده و گفتی:
«آهان! همین تو!... بایست که خوب پیدایت کردم! ببین خودتو!... که بر کرسی خلق که نشسته‌ای، به خودت که مي‌آیی خراب مي‌کنی حسابي؟» و افزودی: «البته بلانسبت!» و شکلک لبخند مسنجر را سپر کردی تا ذوق کنم و یادم برود که باید بدم بیاید از بدجنسیت.
.
.
ولی نه! چرا بدم بیاید؟
که خود گویی چنینم انگار از قضا.
به حال خودم که باشم، هزار نقش بازی می‌کنم ولی اگر «بازآفرینی یک ادای کهنه» را ازم بخواهند، به فرض که تمامیّت خودم را هم به استخدام درآورم نمی‌تونمش! چون: سفارش بر‌نمی‌دارد غزل!(۳)
اینها را گفتم تا دو فایل صوتی برایت پخش کنم که ذوق می‌کنم اگر ذوق کنی با شنیدنش. فایل اوّل تلویحیست و دومی تصریحی. در اولی هنرمندم و در دومی فیلسوف. در اولی بی‌خویشتنم و در دومی خویشتندار. سوم مهر ۸۵ در منزل شیخ غلامعلی زند قزوینی و پسر که عارف‌مسلکند و اهل دل، آوازی خواندم بی‌ساز روی غزلی از حافظ در مایه‌ی همایون:

سطر رضا شیخ محمدی + تذهیب فاطمه شریعتی





من که از آتش دل چون خم می در جوشم / مُهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم


به بیت:
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا / فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
که رسیدم، آن را مناسب با گوشه‌ی «بیداد و بیات راجع» همایون یافتم و خواندم.

در ادامه‌اش هم:
پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت / من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم را در گوشه‌ی عشّاق اجرا کردم که حاضران اندکشمار محفل و از جمله آن پدر و پسر عمامه‌برسر را خوش آمد.
محفل که تمام شد، تکه‌‌ی «هست امیدم» و «پدرم»  را که علی زند با گوشی موبایلش ضبط کرده بود، برای حضّار پخش کرد (اینجا) و مثلاً تعریف و تمجید.
چند روز از این ماجرا گذشت.
بار دیگر بزمی در همان منزل واقع در خیابان صفائیّه‌ی قم در کوچه‌ی بیگدلی ترتیب یافت. قرار بود قرآنی بخوانی و باز هم آوازی. ولی دوستان ابراز کردند که ما هنوز در فکر (به قول امروزی‌ها در کف) اون «هست امیدم» شما هستیم. می‌شود دوباره برایمان اجرا کنید؟ گفتم:
«مشکلی نیست.» ولی هر مدلی خواندم، گفتند: نه! اون روز یه چیز دیگه بود. و آخرش این شد:

اجرای مجدّد: هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا


و من برای هزارمین بار دانستم که: سفارش بر نمی‌دارد غزل و به قول تو: «شدنی نیست که هنرآفرین در مواقع لزوم، عنان کار به دست تعقّل دهد و هر جا لازم شد، ضمیر ناخودآگاهش را سکّاندار کند.»


پی‌نوشت:
۱. تلفیقی از یخ (yokh)، لا، نه و no که به ترتیب در ترکی، عربی، فارسی و انگلیسی معنای نفی دهد.
۲. وامی از این بیت مولانا (شاعری که دوستیم با تو دوستیم با او را به دنبال داشت):
«چه نقش‌ها که ببازد، چه حیله‌ها که بسازد / به نقش، حاضر باشد، ز راه جان بگریزد»
۳. «هانی موسایی» تایپیست انجمن خوشنویسان قم ازم خواست که به سیاق قطعات متعدّدی که برای دیگر دوستان خوشنویس و غیرخطّاط سروده‌ام، قطعه شعری هم برای او بسرایم و اسمش را در ضمن آن بیاورم. و من چون این بار پای سفارش به میان آمد، برایش سرودم که نمی‌توانم برایش بسرایم!:
گفت «موسایی»: چرا در وصف من / ابر شعر تو نمی‌بارد غزل؟
منتظر بیهوده - هانی جان! - مباش / چون سفارش بر‌نمی‌دارد غزل!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط شیخ  | 

                                                                                            تقدیم می‌کنم این پست ناقابل را به
                                                                                         محصول تمام دوستی‌ها و دوستیابی‌هایم
                                                                                   آنکه لعبتی از جنس فلسفه و وسوسه‌اش نامیده‌ام

راقم این سطور در خلال عمر ۴۴ ساله‌اش همواره به یکی از این دو شیوه آموخته است:
یکی همان راه و رسم پاخورده، کلاسیک و عنوان‌دار آموزشی که با تحصیل در مدارس فرهنگی تا مقطع دیپلم، نیز ایضاّ تلمّذ دروس مدوّن حوزوی و حتّی حضور در کلاس‌های آموزش خوشنویسی و آواز به صورت مشخّص و طیّ جدول زمانی، میسّر شده است.
دو دیگر آموزش آزاد و تفنّنی بوده که بی‌هیچ طرح و دورخیز قبلی، اغلب با افتادن در یک جریان و همراه‌شدن با یک جمع دوستانه یا تور مسافرتی یا کلوپ شبانه و حتّی به یمن و مدد تصادف و به قول قرآن «رجماً بالغیب» محقّق گردیده است. (ادامه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:0  توسط شیخ  | 

آنای عزیز! نه که الهه‌ی آبی، یحتمل با «آبسروده»ات پیوندیست. به بهانه‌ی ارسال پیامک اوریژینال برای تو، خودم را تکلیف می‌کنم که «سروده‌های آبی» را جمع کرده، ذیل هر یک شرحی کوتاه و قابل ارسال از طریق اس.ام.اس بنگارم.

اولین آبسروده
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
                                       با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد

از مرده‌جسم ِ زنده‌اسم : قیصر امین‌پور


                                    کمتر از هیچ در ترازوی آنا : شیخ، ۲۶-۷-۸۷، صف نان سنگک، قم

دومین آبسروده

آب کم جو تشنگي آور به دست
                                   تا بجوشد آبت از بالا و پست
ميگويد: «آب کم جو» شايد منظور، نقد لقلقله‌ی زبان است.
و هجو تصوّر شيرين‌شدن دهان با «حلواحلوا کردن»
شاعر توصيه مي‌کند که به جاي «دوصدگفته» برو در پی «نيم کردار».
و اوّلش هم ببين در دل و در عمل تشنه هستي يا نه که هي مي‌گويي: کو آب؟...
شايد هم اشاره دارد که همه چيز در تو مندرج است: هم خواسته و هم خواسته‌شده
تويي که گل سرسبد خلقتي و مرکز همه‌ی ارزش‌ها. لذا:
«از خود بطلب هر آنچه خواهي که تويي»


                      کمتر از هيچ در ترازوي آنا, شيخ,  27 مهر 87، قم, سر سفره ي ناهار, 2 عصر

سومین آبسروده

خيره آن ديده که آبش نبرد گريه‌ي عشق
                                       تيره آن دل که در او شمع محبّت نبود

در شمار «نفرين‌سروده‌ها»ست.
بيتي برخوردار از قافيه‌ي دروني «تيره» و «خيره» که در پيشاني مصراع‌ها، خوش نشسته است.
عشق، پديده‌ايست اشک‌انگيز و گريه‌خير.
و ديده‌اي که سنگوارگي و آهندلي کند، «مستحق ِهجران است».
روشنايي تاريکخانه‌ي دل با فروغ مهر و دوستي بايسته و شايسته است.
دلِ «مهر»گريز با هيچ «خورشيد»ي روشني نمي‌گيرد يا به قول حافظ: مباد که هرگز بگيرد.


                                       ۲۷ مهر ۸۷، قم، صف نان سنگک، کمتر از هيچ در ترازوي آنا: شيخ



چهارمین آبسروده

آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم
                                      یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم

اشاره دارد که مقصد و مقصود و نیل به آن الزاماً دیر و دور نیست.
مبادمان که به خیال آینده‌ی روشن، حال را «پرت» pert فرض کنیم.
زنهار که به تصوّر اینکه هنوز سهم و بهره‌ی اصلی ِ خوشبختیمان، پرداخت نشده، داشته‌هایمان را پیش‌غذا، د ِسر و کم‌بها بینگاریم و رها کنیم.


         ۲۸-۷-۸۷، قم، ۱۱.۳۰، صف اداره‌ی تأمین اجتماعی ِ طلاّب، کمتر از هیچ در ترازوی آنا: شیخ



پنجمین آبسروده

خبـرت خـرابتـر کـرد جـراحـت جـدایـی
                                  چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی


وصال، کاملش خوب است و شاهنامه، آخرش!
اکتفای عاشق به جلوه‌ی اندکی از معشوق و بسنده‌کردن ریاضت‌کشانه و رضایت‌مندانه به «کیفیّت چشم دلدار» نه که التیام‌بخش «جراحت جدایی» نیست که تشنگی‌فزاست.
در این بیت، از تکنیک «اشتقاق‌نمایی» میان «خبر» و «خرابتر» سود برده شده است و وصف متفاوتِ «روشن» برای «آب» به شاعرانگی بیتِ سعدی افزوده است.


                   ۲۹-۷-۸۷، قم، مدرسه‌ی فیضیّه، صف دریافت مساعده، کمتر از هیچ در ترازوی آنا : شیخ



ششمین آبسروده

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
                                        نان حلال شیخ ز آب حرام ما
خب رسیدیم به «آبسروده»ای که در آن کلمه‌ی «آب» و «شیخ» همجوار شده‌اند. نیز کلمات «نان» و «آب» که در زمان ما هم، دو واژه‌ی دوست و «دست به گریبان»اند. شیخ ِ این بیت، به پاکدامنی و پاکخوری‌اش می‌نازد و بدان مباهات می‌کند. ولی به لحاظ آلودگی به بیماری ِ زرق و ریا، در معرض سوء ِ عاقبت است. در حالی که مست ِ می‌نوش، پاکباز و خاکباز است و صاف و صادق و درون و بیرونش یکیست. از این رو کمتر بازخواست می‌شود و عاقبت‌به‌خیرتر است.

                                   ۲۹-۷-۸۷، قم، جلسه‌ی تدریسم در انجمن خوشنویسان قم، ۱۸.۴۵ شب
                                                                 کمتر از هیچ در ترازوی آنا : شیخ

هفتمین آبسروده

با ساربان بگویید احوال آب چشمم
                                      تا بر شتر نبندد محمل به روز ِ باران

وصف تازه و اغراق‌آمیزی از کثرت گریه در فراق معشوق و روز «وداع یاران». گریه‌ای سیل‌آسا که در ساعت حرکت شتر حامل دلدار، خلل ایجاد می‌کند. شاید اگر سعدی امروز شعر را گفته بود، ابراز می‌کرد که گریه‌ی من بارانی انگیخت که پرواز هواپیمای معشوق را کنسل کرد!
شاعر دیگری قریب به این مضمون آورده است که:
«می‌روی و گریه می‌آید مرا / اندکی بنشین که باران بگذرد»

                                                                    ۳۰-۷-۸۷، ده صبح، قم نانوایی آقامصطفی
                                                                           کمتر از هیچ در ترازوی آنا: شیخ


هشتمین آبسروده
ز بس به دلو تحسّر ز دیده اشک کشیدم
                         که مدّتی است که در چاه چشم، آب ندارم
وصف دیگری است در باب کثرت اشک‌ریزی در فراق معشوق یا بر گناهان ماضی. گاه در برخی اشعار تعبیر می‌شود که اشکم به اتمام رسید و وقت آن است که خون گریه کنم. در مصراع عربی آمده است:
«و لاءبکینّ علیک بدل الدموع دماً» بر تو به جای اشک، خون می‌گریم.
از امتیازات بیت فوق، ترکیب‌بندی تازه‌ی «دلو تحسّر» است که با «چاه چشم» ربط مراعات‌النّظیری دارد. شاعر دیگری گوید:
«.... / آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم»
                                                                                            ۱۹ آبان ۸۷ / کمتر از هیچ در ترازوی آنا : شیخ

                               

                                                                                                             ادامه دارد



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:0  توسط شیخ  | 

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://qazvin.persiangig.com/8606/860628_sheikh-be_H-samani_naqde-zabihi_r78.zip
برچسب‌ها: سید جواد ذبیحی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:0  توسط شیخ  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:22  توسط شیخ  | 

آرشیو نوشته‌هایم در پرشین‌بلاگ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:38  توسط شیخ  | 

يكى از كاركردهاى اين دست‏نوشته‏هاى شبانه، يكطرفه‏ به ‏قاضى‏رفتنهاى من است; در پايان روزى كه كسى يا كسانى مرا آزرده‏اند و گاه حتّى نه به قصد آزار، رفتارى از آن‏ها سر زده يا گفتارى به زبان‏ رانده‏اند كه در نهايت كه از آنان جدا شده‏ام، ديده‏ام روحم زخمى است.
و اين‏ زخم روح از منظر كسى كه مدّعيست: خلد گر به پا خارى آسان برآيد / چه‏ سازم به خارى كه بر دل نشيند، دردآورتر از زخم جسم است. البته منِ رضا شيخ‏محمدى از آن‏ها نيستم كه...
                                               

ادامه مطلب را کلیک کنید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:0  توسط شیخ  | 

امروز در قم عالِمى ربّانى تشييع مى‏شود; فقیه مبرّزی كه این چاکر چرک، یک دهه، فرصت استفاضه از محضر او را داشت; ولى در مقام برخورداری از اين بخت بلند، کوتاهی کرد. حضور و حيات مرحوم آیت‌الله ميرزا جواد آقا تبريزى‏ (مجتهدى همنام با ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى) و درس خارج فقه ايشان كه‏ صبح‏ها در مسجد اعظم قم برگزار مى‏شد، يك فرصت طلايى براى كسانى بود كه مى‏خواستند قوّه‏ى اجتهاد و استنباط را در خود، با درك محضر يكى از بهترين شاگردان مرحوم آیت‌الله سیّد ابوالقاسم خويى(ره) تقويت كنند.
بعدها شايد به‌کرّات از سوی خود یا دیگران، مورد ملامت‏ قرار گيرم كه چگونه بيش از ده سال در زمان اين فقيه زيستى و در نزديكى خانه‏ و محلّ تدريس او سكنى داشتى و حتّی نامت در ليست طلاّب شهره‏بگير حوزه‌ی علمیّه بود; ولى‏ كمترين بهره را از اين فحْل فقه و فقاهت نبردى و در ساعت تدريس او (حدود 
۸ صبح) يا در منزل خسبيدى يا در كار تحقيق بر روى مقوله‌های بی‌ربطی بودی که با هدفی که برای آن به قم آمده بودی یا  فرستاده بودندت، در تنافی بود. و آن چند جلسه‌ای را هم كه در درس خارج فقه ايشان در اوايل دهه‏ى هفتاد حضور يافتى، تنها به برخى تكّه‏هاى طنزآميز و آميخته با لهجه‏ى غليظ تركى آن مرحوم، اكتفا كردى و احياناً ثبت انتقاداتى كه به برخى از شاگردان درسش می‌کرد كه به ايشان، اشكال‏ طلبگىِ بى‏ربط مى‏كردند.
به حال دو تن از دوستان و بستگانم در اين ميان غبطه مى‏خورم (یا دست کم خوش دارم که اینک، افه‌ی یک غبطه‌خور را بگیرم):
يكى دامادمان‏ شيخ صادق مرادى كه از همان سال ۷۳ - كه رحل اقامت را از قزوين‏ به قم افکندم - از درس خارج اين عالِم تعريف و تمجید مى‏كرد و حضور در حلقه‌ی درس ايشان و نگارش تقريرات‏ درس را بر ديگر محافل درس و بحث ترجيح مى‏داد و معتقد بود كه اين مرجع بزرگ، نكته‏گو، باريك‏بين و مجتهدپرور است.
ديگرى دوست طلبه‌ی قديمى و صميمى امّا مكلاّيم سيّد مصطفى‏ صادقى شالى كه درس خارج اصول مرحوم تبريزى را بر درس خارج فقه‏ دیگر اعاظم همچون آیت‌الله ناصر مكارم شيرازى به رغم اینکه اين عالِم دوم، روندتر و دسته‏بندى‏شده‏تر درس مى‏گفت، رجحان داد.
اما حقیر به تدریج از شركت در دروس خارج فقه و اصول کناره گرفتم. آخرين ارتباطم با اين مقوله، نگارش يك دوره درس خارج اصول آیت‌الله شيخ‏ جعفر سبحانى براى راديو معارف قم (بر اساس نوارهاى درس ايشان) بود كه‏ حدود ۶ سال به طول انجاميد و حاصل کار به رغم انتقاداتی که همواره به نوع نگارش من وارد بود، تا انتها از این رسانه پخش شد. کار خوبی بود و بهره‌ی چندجانبه‌ای برای من داشت: یک اشتغال طلبگی بود؛ پدر از این بابت راضی و خرسند بود؛ تجربه‌ی مورد علاقه‌ام - نویسندگی - را به این وسیله بکار می‌بستم؛ دستمزد خوبی هم به من تعلّق می‌گرفت. با ختم این پروژه تمام این محسّنات به محاق رفت.

تصویر پدرم آیت‌الله شیخ علی محمدی تاکندی / مدرسه‌ی شیخ‌الاسلام قزوین / بهار ۷۱ / عکاس: شیخ مجتبی خسرویعکس حقیر با عمامه در حال سخنرانی برای رزمندگان غواص گردان حضرت رسول(ص) / منطقه‌ی باختران قبل از عملیات کربلای ۴ / شهریور ۶۵ديروز که خبر فوت آیت‌الله تبريزى را شنيدم، يك لحظه احساس غبن و خسران كردم. وجدان‌درد مرا آزرد كه در طول اين دوازده سال كه معاصر با آن مرحوم در قم‏ زيستم، به جاى حضور در حلقه‌ی درس ایشان، درگير زمينه‏هاى مختلف (عمدتاً خطّ و خوشنويسى و رديف‏هاى آوازى موسيقى سنّتى ايرانى) شدم. وقتم به بطالت نگذشت و در اين مقوله‏ى‏ دوم اينك در شمار خوانندگان رديف‏دان قم محسوب مى‏شوم و توان تدريس‏ هم دارم و همچنان كه از وبلاگم پيداست، مُدام در حال اجراى برنامه‏ى آواز در جلسات مختلف هستم; ولى بيم آن را دارم كه طلا را رها كرده، مِس را گرفته‏ باشم.
شك ندارم كه پدرم - آیت‌الله شيخ على محمّدى تاكندى - كه زمانى‏ از تلاميذ مرحوم آیت‌الله تبريزى بود و بر همان سبيل و منهج اجتهاد، سلوك‏ مى‏كند و تكْ‏پسرش هم من هستم، كار و كردار حقير را به فرضِ حلّيّت، ارزان‏فروشى خویش مى‏داند و نام می‌نهد.
دامادمان كه ذكرش رفت بارها به مادرم گفته كه‏ من يقين دارم آقارضا با توجّه به استعداد و پشتكارش اگر چندسال روى‏ اجتهاد وقت می‌گذاشت، يك مجتهد مبرّز مى‏شد.
ابوى نيز بعد از اينكه خودش در خلال سال‏هاى ۶۰ تا ۷۳ متكفّل شد كه از جامع‏المقدّمات تا انتهاى دوره‏ى‏ سطح (به قول خودش تاى تمّتِ كفایه‌الأصول مرحوم آخوند خراسانى) را در قزوين به بنده تدريس كند، مرا به قم فرستاد و منزلش را هم در اختيارم‏ نهاد و همه‏گونه حمايت مالى نمود; به ذوق اينكه در آتمسفر آخوندپرور قم‏ نفس بكشم; بلكه در زمره‏ى ملاّيان درآيم و به حال دين و دنياى خود و خلق‏ مفيد باشم.
ولى از قرار معلوم و على‏الحساب اين شهر و اين يك دهه، براى‏ حقير فرصتى براى ارتباط با مقوله‏هاى هنری و عمدتآ موسيقى بوده است. شايد خيلى‏ها در اقصى‏نقاط ايران و جهان تصوّر كنند كه از عوارضى اتوبان قم كه به این شهر پا مى‏گذارى، ديگر نه که هيچ آلت موسيقى يافت نمى‏شود، بحث در اين باره‏ نیز محرّم و مردم، محروماند! بر اساس یک تصوّر غلط، حتّى افرادِ لباسْ‏شخصى نيز در این ناحیه، آخوندهاى بى‏عمامه و در حال‏ تردّد بين حرم و مدرسه‏ى فيضيّه هستند!
واقعیّت این است که در پس و پشت‏ خانه‌ها و گوشه‏كنار آموزشگاه‏هاى پيوسته در حال افزايش قم، عدّه‏ى زيادى در حال آموختن ساز و آواز هستند. حقير خود پس از سال‏ها مقاومت، نى و سه‏تارى تهيّه كردم تا در همان منزل فوق‏الذّكر آماده باشد تا اگر مهمانى از راه رسيد كه دستى در مقوله‏ى نوازندگى داشت، سر ما بى‏كلاه نماند.
شايد بهتر آن بود كه این چاکر چرک، اگر در پى سردرآوردن از رمز و راز مقامات‏ و دستگاه‏هاى دوازده‏گانه‏ى موسيقى ايران هستم، در آنسوى آن عوارضى كه‏ ذكرش رفت، خانه اختيار كنم و اين آتمسفر را به كسانى واگذارم كه در پى‏ فقه و فقاهتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 7:32  توسط شیخ  | 

 مهندس علی بخشی  

دوستانی که دل پری از اينترنت دارند، وقتی مطلّع می‌شوند که در اين خصوص زياد وقت می‌گذارم، نگاه عيبجويانه‌ای به کارنامه‌ی من می‌افکنند. ناکامی‌هایم را برمی‌دارند و می‌اندازند گردن اينترنت!
همين ديشب مهندس بخشي از اين باب وارد شد که جايگاهی که در حوزه‏ى هنر داری، آنقدرها افتخارآميز نيست. تو الان فقط خوب می‌نويسی. در حالی که می‌بايست به جايی می‌رسيدی که در رشته خودت مرجع باشى و جزو ۵ نفر اوّل کشور و حال که نيستى، براى اين است كه تا 4 صبح مى‏نشينى پاى اينترنت‏ و تا ۵/۱۰صبح روز بعد مى‏خوابى.
در ماشين جناب مهندس، محکمه‌ای تشکيل شده بود با حضور يک قاضی که مغرورانه پشت فرمان پرايد نشسته بود و يک متّهم پوک که نمی‌خواست کوتاه بيايد. آنجا بود که دستاويزی يافتم که حس کردم می‌تواند به من سربلندی دهد و آن، اعلام ارتباطم با علي بود. دوستی که مدّتی است در اينترنت با او ارتباط مکاتبه‌ای دارم و از دادن مشخّصات بيشتر او و وبلاگ ديگرم که در آن من و او به تنهايی در حال ديالوگيم، معذورم. بعدها که نامه‌ها به مقدار کافی انباشته شد، منتشرش می‌کنم.
به هر حال رابطه با علی و ثمرات آن را شاهد گرفتم براى اثبات‏ اينكه در ازای وقت و قوّتی که از من در اينترنت تلف مى‏شود، كاربرى یافته‏ام كه از نگاه زيبايش به زشتى‏هاى‏ زندگى و نبوغ يگانه‏اش در سوژه‏يابى و هنر مثال‏زدنى‏اش در ساده‏كردن مسائل پيچيده‏ى‏ فلسفى درس می‌گيرم و لذّت مى‏برم. و افزودم:
«همين خودش کار کمی نيست. حتماً بايد آپولو هوا کنم؟»
ديشب برای علی نوشتم:
كاش از تمام اينترنت فقط تو را داشتم علی! هيچ نمى‏گفتم و فقط تماشايت می‌کردم كه چگونه بخش‏هايى از زندگى را سِلكْت و بلوك مى‏كنی و آنها را براى نوشتن و طرح در وب سوژه‏ مى‏كنی و مى‏پرورانی. واقعاً اگر کاربر پوكی چون من با چون تويی دمخور باشد، بايد كلاهش را بيندازد هوا و حقّا كه در اين يك قلم، ديگر پوك نيست!
مهندس بخشى - همتاى من كه هفته‏اى يك جلسه‏ تدريس خوشنويسى مى‏كند - نمی‌خواست قبول کند که تماشای تکنيکی که ديگری بکار می‌برد، ارزش و اعتباری دارد. تشبيه کرد به تماشای فيلم سوپر! تماشای لذّت ديگران!
مهندس بر باور خود پاى فشرد كه اينترنت، شيطان بزرگى‏ است و در ازاى هزينه‌ای که از آدم مى‏گيرد، بهره‏ى چندانى به او نمى‏دهد. خودش را مثال زد كه حتّى اگر از نت درست هم استفاده كند و چند مقاله که به کار مهندسی‌اش مربوط می‌شود، سرچ و سيو کند، آخر كار كه ديسكانكت مى‏كند و مى‏بيند 5/1 ساعت توى نِت بوده، راضی نيست و حسّ اتلاف وقت به او دست مى‏دهد.
و وااسفا! که دفاعيّات من مخصوص همان محکمه‌ی روان در خيابان بود. حالا كه آقاى بخشى اينجا نيست و جلسه، خصوصى شده، اعتراف می‌کنم كه انگار خداييش بد هم نمى‏گفت. در حضور او زمين و زمان را به هم دوختم تا براى‏ اثبات خودم، اينترنت را اثبات كنم، ولى حال که در اين دنجکده‌ی پوک با تو خلوت کرده‌ام، می‌بينم پربيراه نمی‌گفته. واقعيّت اين است که من با هزار شيوه‏ خودارضايی(!) خودم را متقاعد مى‏كنم كه كارم درست است و سرم به تنم مى‏ارزد و زيانکار نيستم. اگر آن شيوه‏ها را بلد نبودم، وجدان‏درد، می‌بايست تا حالا مرا از پا درآورده باشد.
چرا اينجورى است؟ چرا وقتى در كتابخانه يا نماز جمعه يا مراسم احيای شب قدر يا تظاهرات 22 بهمن شرکت می‌کنيم، حتّى اگر دست روى دست بگذاريم و كارى نكنيم، حس نمى‏كنيم وقتمان تلف شده. اما در نت با اينكه اينهمه سعى مى‏كنيم فكورانه و فيلسوف‏مآبانه ظاهر شويم و حرف‏هاى قشنگ و ريشه‏اى بزنيم، باز احساس غبن مى‏كنيم؟ آيا در سفره‌خانه و عشرتکده و هزلستان و پوکدانی نمی‌توان مجلس درس ترتيب داد؟
در روايت منقول از اهل‌بيت(ع) می‌خوانيم كه لحظات و ساعت‏هاى بودن در مسجد، از اوقات عمر حساب‏ نمى‏شود و بازخواست اخروى شامل آن نمی‌گردد. لابد عكسش در مورد اينترنت صادق است كه‏ حتّى اگر سرشار از استفاده و بهره‏ورى باشد، مشمول بازخواست است.
يا بايد اينگونه خود را ارضا كنم كه اين مهندس بخشى آنقدرها كه ما شيفته‏ى‏ مهندسى كلمات هستيم، در اين حوزه‏ى هنرى توان تاخت و تاز ندارد. لذا دارد چيزی را نفی و طرد می‌کند که در آن متخصّص نيست. به تعبير آن روايت:
«النّاس اعداء ما جهلوا به»؛ مردم دشمن چيزی هستند که نمی‌دانند!
اين مهندس ما وقتى بر کرسی مهندسی مصالح ساختمانى مى‏نشيند، تمام گذشته‌ی کاری و دوران سخت دانشجويی در رشته‌ی عمران و مصائب کار تواءم با شب‌بيداری برای درس را يک‌کاسه در نظر می‌آورد. لذا شغل او می‌شود مفيدترين هنر عالم. او با اين پيش‌زمينه بايد هم از کار خودش دفاع کند و نه از قلم‌رانی ما که خبر از پشت‌صحنه‌ و مشکلات و لذّت‌هايش ندارد. ارزش اين قلم‌دوانی‌ها را من و تو می‌دانيم که با همين واژه‏هاى معمولى داريم پيكرتراشى مى‏كنيم. از نظر ما اين کار کمتر از هواکردن آپولو نيست!

مؤخّره ۱: «پرايد» يعنی غرور!
مؤخّره ۲: مهندس بخشی، آپولو هوا نکرده، ولی چندين مناره هوا کرده! نه که در اداره‌ی اوقاف شاغل است، در بازسازی مساجد و امامزاده‌های بسياری نقش داشته و گنبدها و مناره‌های متعدّدی را برافراشته است.
مؤخّره ۳: به کارنامه‌ی هر کسی اگر قرار باشد نگاه بيندازيم، می‌توانيم ناکامی‌هايی بيابيم و ايضاً عواملی را که می‌توان آن ناکامی‌های را انداخت گردن آن عوامل. معمولاً وقتی از کسی دلخور باشيم، برای يافتن اين دو متريال، آستين بالا می‌کنيم؛ امّا در شرايط عادی مردم، لزومی برای اين کار تحقيقاتی نمی‌بينيم و طبعاً طرف از نظر ما نمره‌ی قبولی می‌گيرد؛ چرا که در واقع اصلاً برگه‌ی امتحانش ارزيابی نشده است. بنابر اين:
مؤخّره ۴: بهترين موفّقيّت، درمعرض‌قضاوت‌نبودن است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 20:50  توسط شیخ  | 

مطالب وبلاگ حذف‌شدهء صورتباز www.sooratbaz.blogfa.com

پست‏ها و نظرات مربوط به آبان ۸۴
http://www.4shared.com/file/aldjUXcw/sooratbaz_8408.html
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 0:0  توسط شیخ  | 

۱۷ آبان ۸۳. یک و نیم بعد از نيمه‏شب است و ساعتى است از قرار با شما و جناب ابن‌السّلام سپرى شده و به خانه بازگشته‏ام. امين سيزده ساله‏ام فوتبال‏ خارجى مى‏بيند. متين هشت‏ساله مشق شب مى‏نويسد و مينوى دوماهه‏ام در تب واكسنى مى‏سوزد كه امروز بهش زديم و بيمارى كاذبى را مبتلاست كه به‏ دست خود در تنش ايجاد كرديم; گاه ناله‏اش به هوا بلند مى‏شود و زينب با چهره‏اى كلافه كنار بچّه آرميده; بر محلّ آمپولِ طفل، حوله‏ى داغ گذاشته و قطره‏ى استامينوفن در كام او مى‏چكاند.
امشب از شب‏هايى است كه بايد بنويسم. طبق شيوه‏اى كه دارم به ظاهر مخاطبم يك تن است كه شما باشيد; «على آقا لشكرى»; حقوقدانى كه‏ دوستى‏ام با او بيش از بيست سال قدمت يافته و اگر نشانه‏هاى گذر زمان در همين يك دوستى پيگيرى شود، عبرت‏هاى نهفته در آن، خودْ كتابى است.
در اوايل دهه‏ى 60 شمسى براى اوّلين بار در مدرسه‏ى علميّه‏ى‏ شيخ‏الأسلام قزوين در حجره‏ى كوچكى ديدمتان كه در آن ايّام دفتر مدرسه‏ بود و كليدش در دست پدرم كه صبح‏ها با گشايش آنجا، چرخ درس و بحث‏ مدرسه را مى‏گرداند و مقابل حجره را آب و جارو مى‏كرد و من حسّ خوبى‏ داشتم از اينكه پدرم، مديريّت مى‏كند و به من به چشم پسر نوجوان يك مدير مى‏نگرند.
در آن حجره اوّلين بار ديدمتان; خجول بوديد و سربه‏زير و برازنده‏ى‏ فرزند يك روحانى سليم‏النّفس معروف به «حاج آقا لشگرى» كه امام جمعه‏ى‏ موقّت قزوين بود. پدر بزرگوارتان از دوستان قديمى پدرم بود و بارها ابراز كرده بود كه: آقا رضا! خوب است با «على ما» آشنا شويد.
آن روز ردّ و گرد سفيدى كه اينك بر موهايم نشسته، اينسان به جرگه‏ى‏ ميانسالان داخلم نكرده بود و اثرى از موهاى انباشته و زبر صورت شما هم در ميان نبود. تازه از ديپلم فارغ شده بوديم و نمى‏دانستيم در دانشگاه ادامه‏ى‏ تحصيل خواهيم داد يا حوزه؟ البتّه من مى‏دانستم كه دانشگاه جاى من نيست; چرا كه پدرم مايل بود طلبه و روحانى شوم و حسن عاقبت دنيا و آخرت مرا در ورود به اين حوزه مى‏ديد. گرچه به ظاهر، محروميّتم را از دانشگاه، به حساب‏ تعصّب پدر به اينكه به لباس او ملبّس شوم، مى‏دانم; امّا واقعيّت اين است كه نه‏ صرفاً اهل حوزه بودم و نه دانشگاه و بيشتر به پيشه‏ى «دمْ‏غنيمتى» گرايش‏ داشتم. دلم مى‏خواست از هر چيزى كه زيبايى‏اش به من چشمك مى‏زند، سر در بياورم و در آن، صَرف وقت و قوّت كنم. وقتى صوت و صداى عبدالباسط را شنيدم، به شيوه‏ى او قرآن تلاوت كردم و وقتى نوار مصطفى اسماعيل به‏ دستم رسيد، «مصطفى‏خوان» شدم.
در ايّامى كه تصوّرم اين بود كه هر كس ريش دارد، پدر من است، مدّتى در نزد كسى كه برترين نستعليق‏نويسش مى‏پنداشتم - يعنى پدر - آموزش خطّ ديدم و وقتى از لاك فرديّت خارج شدم، دنيا را بزرگتر يافتم و ديگران را ديدم; با عليرضا نائبى و احمد پيله‏چى آشنا شدم. سپس استاد غلامحسين اميرخانى‏ را يافتم و دريافتم و در باب خطّ و خوشنويسى و نسبت‏هاى طلايى آن بسيار گفتم و شنيدم. ساعت‏ها در باره‏ى ظرائف موجود در تابلوهاى اميرخانى‏ با دوستان داد سخن داده‏ام. به گونه‏اى در اين باره صحبت مى‏كردم كه انگار زنده‏ام براى همين كار. و جالب اينكه نگاهم به اين هنر به نيّت امرار معاش - و اينكه از اين راه پولى به جيب بزنم كه چزخ زندگى‏ام را هنوز تشكيل نداده‏ بودم، بچرخاند - نبود.
زندگى مادّى ما به اعتبار موقعيّت پدر مى‏چرخيد و ابداً نياز نبود سرِ بى‏درد را دستمال‏پيچ كنم و به آينده‏ام بينديشم. پدر پيوسته آخرت‏انديشى را ترويج‏ مى‏كرد و هرگز مرا به استقلال مادّى و ايستادن روى زانوان خودم فرا نخواند. و به‏رغم رشدِ ابزارهاى ازدواج در من، توان اداره‏كردن يك خانوادهْ بى‏عصاى‏ پدر در من نبود و نيازى هم به اين توان نبود; لذا فراغت بالِ بى‏بديلى داشتم تا به هر كارى كه عشقم مى‏كشد، ناخنك بزنم. مدّتى به عكّاسى رو كردم و هدفم، حظّ و لذّت مقطعى بود; نه كسب سرمايه‏ى مادّى.
در خانه‏اى كه امام جمعه در اختيارم گذاشته بود، پدر و مادرم عهده‏دار خرجم بود. در حالى به عقد خانمم درآمدم كه هيچ انديشه‏ى اقتصادى نداشتم. نه سهام كارخانه‏اى از آن من بود و نه قطعه زمينى داشتم و نه شغل نان و آبدارى. به صفحه‏آرايى روزنامه رو كردم و هدفم دست زدن به تجربه‏ى تازه‏ بود. مختصر حقوقى از اين بابت مى‏گرفتم كه صرف دل مى‏شد; يا مجلّه‏ى‏ فيلم مى‏خريدم يا نوارهاى خالى ويدئويى براى ضبط و آرشيو فيلم‏هاى تاريخ‏ سينماى جهان.
انبوهى نوار قرائت قرآن از اساتيد مصرى و به تدريج موسيقى و آواز ايرانى تهيّه كردم. دوستانم را به خانه دعوت مى‏كردم و شب‏نشينى‏هاى‏ طولانى بر سفره‏ى موسيقى و هنر داشتيم. غصّه‏ى اجاره‏خانه نداشتم و ماشين‏ ابوى كه او بدان نيازى نداشت، زير پايم بود. بچّه‏ى اوّلمان امين به اين ترتيب‏ متولّد شد. دلخوشى پدر اين بود كه صبح به صبح از خواب بيدارم كند و در مسجدى كه در جوار منزل ما در خيابان سپه قزوين بود، پاى درس خود بببيندم. دروس حوزه را بى‏آنكه دل به آنها بدهم، مى‏خواندم و به واقع به نوعى‏ با تمايل شديدِ ابوى به اينكه آخوند شوم، كنار آمدم.
از سال 62 تا 65 به صورت جسته و گريخته به جبهه رفتم و به بهانه‏ى‏ حضور در جنگ، به دلمشغولى‏هاى خودم همچون سخنرانى، عكّاسى، نويسندگى و شاعرى پرداختم; ولى در هيچكدام به‏طور تخصّصى وقت‏ نگذاشتم; لذا به رغم دستى كه در تمامى اين هنرها داشتم، در هيچكدام به‏ كسب عنوان و امتيازى كه بتوان به آن دل خوش كرد، نايل نشدم. در عين حال‏ كَكم هم نمى‏گزيد. اگر شعرى كه سروده بودم، در فراخوان يك كنگره‏ى شعر انتخاب نمى‏شد، خودم را با هنر قرائت قرآن راضى مى‏كردم. و اگر در قرائت، سكّه نمى‏گرفتم، به خودم نويد مى‏دادم كه نويسنده‏اى و اگر رُمان يا قصّه‏اى از من چاپ نمى‏شد و احساس مى‏كردم با وجود اينكه فنون قصّه‏نويسى و نگارش رُمان را مى‏خوانم، نمى‏توانم يك كار سر و ته‏بسته در اين خصوص‏ بنوسيم، مى‏گفتم: چه اهميّتى دارد; وقتى موسيقى هم مى‏دانم!
هر كس مرا مى‏ديد، مى‏گفت: اگر در هر يك از اين حرفه‏ها و مهارت‏ها به‏طور مستقل وقت بگذارى، حتماً پُخى مى‏شوى!
به درستى نمى‏دانستم كه چه كاره‏ام؟ به ظاهر در هر كار كه دست‏ مى‏گذاشتم، به توفيقاتى دست مى‏يافتم و انتخاب اينكه كدام شغل و حرفه را رُجحانْ و الباقى را در حاشيه قرار دهم، يا به طاق نسيان بسپرم، به سادگى ميسّر نبود.
شما از همان ابتدا در زمره‏ى كسانى بودند كه به استعداد و ذوق‏ورزى من‏ مُهر تأييد نهاديد. در عين حال نگاه ملعبه‏گونه‏ى من به مسائل و ميلم به‏ هنجارشكنى و زير پا نهادن آداب و ترتيب و متفاوت‏نمايى، رگه‏هايى از انتقاد را در شما در خصوص من ايجاد كرد.
دوستتان عطاءالله رفيعى آتانى نيز در همان سال‏ها احساس كرد كه به‏ بهانه‏ى هنر دارم قيقاج مى‏روم و اخطار كرد كه مبادا وادى هنر فريبت دهد و جذبه‏ها و جلوه‏هاى صوريش از راه بدرَت كند.
منتقدان من هميشه حرف‏هايشان را به خنده مى‏گفتند. برخى از رفتارهاى‏ من واكنشى كه در آنها برمى‏انگيخت اين بود كه:
«خيلى معركه‏اى تو!»
بارها مجتبى خُسروى كه از هنرستان و رشته‏ى برق به حوزه آمده بود و بعداً همه معمّم شد و از يله‏گى طلبه و اتلاف وقت او خوشنود نبود و نوع‏ خاصّى از نظم و انضباط طلبگى را ترويج مى‏كرد، وقتى رفتارها و برخى‏ شيرين‏كارى‏هايم را مى‏ديد، مى‏گفت:
«بابا! تو ديگه كسى هستى؟» برخى مى‏گفتند:
«چى كنيم؟ آقا رضاست ديگه! يكى يدونس!»
حسّى كه اين كلمات در من ايجاد مى‏كرد، نه‏تنها تلنگرى به من نمى‏زد كه‏ آدم شوم و به‏طور كامل مثل بسيارى از بقيّه‏ى افراد، به درس و بحث دينى و طلبگى رو كنم و از مسائل حاشيه‏اى كه با محمل و بهانه‏ى علائق هنرى، پى‏ مى‏گرفتم، چشم بپوشم كه حتّى تشجيع به استمرار جنگولك‏بازى مى‏شدم و به خود مى‏گفتم:
«تو خطاهايت را با آميزه‏اى از رفتارهاى عجيب و غريب مى‏آميزى كه‏ حاصل جمعش طيب‏آور و شگفتى‏ساز است و قُبح كار و كردارت آنقدر خودنمايى نمى‏كند كه ديگران با قيافه‏ى جدّى و در هيئت اخطار، تو را به‏ پويش راه صحيح فراخوانى كنند.»
ديده‏اى برخى از بچّه‏ها حتّى شيطنتشان توأم با ظرافت است! پدر و مادر اين بچّه‏ها هميشه با لحن گله‏مندانه‏اى از بچّه‏هايشان در نشست‏هاى‏ خانوادگى بد مى‏گويند و در عين حال جورى مى‏گويند كه انگار برايشان‏ مسئله‏اى نيست كه اين وضعيّت استمرار يابد. گاه در وصف پرخورى‏ فرزندانشان با مايه‏هايى از خنده، اعتراض مى‏كنند. و وقتى اينگونه به‏ زياده‏خوارى اعتراض مى‏كنند، كسى هم كه در غذا معتدل است، وسوسه‏ مى‏شود كه كاش اينگونه بودم تا در قالب انتقاد، از من تمجيد شود!
به هر تقدير بنده انتقاداتِ شما و جناب موسوى را در قرارى كه ساعتى‏ است از اتمام آن مى‏گذرد، جدّى نخواهم گرفت; به چند دليل:
1. امكان حمل انتقاداتى از اين دست به شوخى.
2. مى‏توانم اينگونه فرض كنم كه هر بار كه نشستى خانوادگى يا دوستانه با حضور من برگزار مى‏شود، پيش‏فرض اين نشست اين است كه اين بار ببينيم‏ از روزنه‏ى كدام خلل مى‏توانيم به «آقا رضا» گير دهيم. يادت هست كه امشب‏ به آقاى موسوى گفتم: نويسنده‏اى چون من نياز به خوراك و سوژه دارد. و انگار قالبى كه در نگارش برگزيده‏ام و نوع تبحّرى كه در جمله‏بندى دارم، جان‏ مى‏دهد براى گيردادن به سازمانى مثل روحانيّت. لذا هدفِ نوشته‏اى چون‏ نوشته‏ى من اصلاح و رفع نقص و كاستى نيست. به همان دليل كه فروشندگان‏ «پاك‏كن» و «لاك غلطگير» و سازندگان اين محصول، از خبط و خطاى ديگران‏ ارتزاق مى‏كنند، آدمى مثل من نثر و نوع نگارشش در صورتى بكار مى‏آيد كه‏ خللى را ببيند و بخواهد در وصف آن بگويد. و شگفتا كه گمان مى‏كنم خوراك‏ نشست‏هايى هم كه من در آن حضور دارم، اين است كه به نقصى از نقائص من‏ بند كنند. اگر اين اتّفاق بيفتد، بر مدار آن ديگر همه چيز خودبخود جور مى‏شود: از نقل خاطره تا استناد به آيه‏ى قرآن و حديث و استشهاد به اشعار براى اثبات اينكه دارم تا لحظه‏ى سقوط از پرتگاهى كه بر آن هنوز زنده‏ام، چيز نمانده است.
بدين ترتيب، به خود اجازه مى‏دهم كه از اخطارهايى كه در اينگونه مجالس‏ به من داده مى‏شود، غمض عين مى‏كنم و آنها را به حكم اينكه اغلب توأم با شوخى و لبخند است، جدّى نگيرم. البتّه آقاى موسوى ژست كسى را مى‏گيرد كه به قول خودش بر كُرسى «تحذير» نشسته و «سعى مى‏كند كه بگيرد غريق‏ را»; اما در عين حال به اعتبار همان پيش‏فرض من، حسّ كلّى بنده اين است كه‏ همه‏ى جماعت حاضر در اينگونه محافل - كه هر يك نخودى در آشِ بحث‏ مى‏افكنند - بيشتر قصد دارند حال كنند تا اينكه غريقى را نجات دهند. آنها در اعماق وجودشان هرگز مايل نيستند که روزی من بی‌نقص و کاستی باشم و آنان بالتّبع بی‌سوژه باشند.

برگرفته از این لینک


برچسب‌ها: علی لشکری
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1383ساعت 0:0  توسط شیخ  |