تبليغاتX
وب عشق دات آی آر www.eshq.ir

به علی عزیز که اگر تنها او و يافتن او ثمره‌ی وب‌گردی‌های چندساله‌ی من باشد، کافی است:
سوژه‌ای به‏ ذهنم رسيده كه دلم مى‏خواست می‌توانستم داستانش كنم؛ ولى به يک مشاور خوب در زمينه‌ی قصه‌نويسی نياز دارم که کنار دستم باشد و با کمک او بلکه چيز خوبی بشود. سوژه و خلاصه‌ی داستانم اين بود که مردی ۶۳ ساله به نام حسن‌رضا می‌میرد. به رغم انتظارش که بعد از مرگش يا لهيب آتش ببيند و يا گلستان و نزهتگاه بهشتی، می‌فهمد كه تمام چيزهايى كه بهش گفته بودند كه‏
بهشت و جهنّمى در كار است، همه‏اش دروغ بوده است. همچنان که آنها که مدعی بودند که بعد از مرگ، خبری نيست، آن‌ها هم دروغ می‌گفته‌اند. او دقيقاً وقتى می‌مرد، حس‏ می‌كند همان دنيای قبلی‌اش عينا و دقيقا شروع می‌شود؛ دقيقا از روز تولدش تا مرگش در ۶۳ سالگی. منتها اين بار، آن دنيای قبلی را با‏ تمام جزئيّات مى‏بيند و با اين فرق که ديگر اختيار ندارد که در آن دخل و تصرف کند. تمام كارها و اتّفاقاتى كه در دوره‏ى قبل زندگى‏اش اتّفاق افتاده - چه او در آن‌ها سهيم بوده و چه نبوده - بار ديگر داشت تكرار مى‏شد منتها بى‏هيچ‏ ابهامى و نقطه‌ی کوری. عمق همه چيز ريخته بود بيرون. ساعت‏ها، همان ساعت‏هاى دنيا بودند; اما تمام فنرها و چرخ‏دنده‏هايش ديده مى‏شد. انسان‏ها همان انسان‏هاى دنيا بودند و به همان شكل زندگى مى‏كردند منتها همه‏چيزشان‏ آشکار بود. هيچ لباسی در بر نداشتند. و فراتر از آن، اندامشان کاملا بلورين بود. تمام امعا و احشاى بدنشان و مغز و مخ و مخچه‏ى آنها از بيرون ديده مى‏شد. حتّى عبور خون از درون رگ‏هايشان و منى از اندام تناسلی‌شان - دقيقا از خاستگاهش - ديده مى‏شد. غذاها و خوراکی‌ها خورده می‌شد و حسن‌رضا می‌ديد که يک ميوه را سگ ليس زده و ليس سگ، به صورت يک حقيقت مجسم با آن ميوه بود؛ ولی زنی زيبارو و نظيف بدون آنکه ماهيت آن را بداند، گاز زد و با به‌به و چه‌چه خوردش؛ ولی حسن‌رضا به حالت تهوع افتاد؛ ولی نمی‌توانست چشمانش را ببندد و اين منظره را نبيند. خود حسن‌رضا گرسنه‌اش شد و رفت ساندويچ کالباس بخورد. در دنيا در آن لحظه اين کار را کرده بود و در آخرت داشت همان رفتار را بدون اختيار تکرار می‌کرد و در واقع شاهدی بود که داشت عملش را بازسازی می‌کرد و مجبور به اين کار بود. رفت کالباس را خورد و می‌ديد که گوشت خر است و ديد که پولی که برای کالباس داد، از مال يتيم بود و آن پول آتش بود و فرياد می‌زد که من مال تو نيستم که خرجم می‌کنی و همه‌ی اجزای دنيا با آن سکه همصدا بود که: حسن‌رضا! نکن! و او مجبور بوى خرجش كند؛ چون در دنيا چنين كرده بود آن ميوه را گاز زد و عين يك كاميپوتر كه تمام اجزايش را براى تست و يا آموزش روى ميز ولو كرده باشند و اتّصالات و كابل‏ها ديده شود
و رايانه هم كار خودش را بكند; فقط خيلى جاگير باشد و يك كامپيوتر حجم‏ يك اتاق را اشغال كرده باشد. روى اين حساب، حسن‏رضا، آخرت را خيلى‏ بزرگ‏تر از دنيا ديد. چون همه چيز به حالت آزمايشگاهى و ريزشده و آناليزشده بود. وقتى يك پسر مى‏رفت كه جلق بزند، منى داخل بدنش كه‏ مى‏گويند نجس هم نيست، از مجارى خاص عبور مى‏كرد و حسن‏رضا قشنگ‏ مى‏ديد كه چه اتّفاقاتى مى‏افتد و چه فعل و انفعالاتى به وقوع مى‏پيوندد. منى‏ وقتى از بدن پسرِ جلق‏زن خارج مى‏شد، ديگر نجس بود. اين نجاست، خاموش‏ و صامت نبود و جيغ و ويغ مى‏كرد و به پسر جلق‏زن مى‏توپيد كه چرا مرا كه در بدنت بودم و نجس هم نبودم، خارج كردى و نجسم كردى. منىِ خارج‏شده اين‏ اعتراض را با صداى بلند مى‏گفت; طورى كه همه‏ى دنيا مى‏فهميدند. ضمن‏ اينكه همين جيغ و اعتراض در همه جا بود و در واقع هر كس به هر كارى‏
مشغول بود، اگر كوچكترين جاى اعتراضى داشت، اين اعتراض مكتوم‏ نمى‏ماند و با صداى بلند مطرح مى‏شد. با اين حال اگر افراد، مشغول گناه‏كردن‏ بودند; مثلاً خون بيگناهى را مى‏ريختند و تمام سلّول‏هاى خون و اتم‏ها و مولكول‏هاى آن به او اعتراض مى‏كردند كه چرا ما را نجس كردى، فردِ قاتل عين‏ وضعيّت دنياى قبل به جنايتش ادامه مى‏داد و اين سروصداها را تنها حسن‏رضا بود كه مى‏شنيد. او داشت ديوانه مى‏شد; ضمن اينكه بايد تمام اتّفاقات دنياى‏ قبل يكى‏يكى مى‏افتاد و راه فرارى براى حسن‏رضا نبود. حتّى گناهان و يا كارهاى خوبى كه انجام داده بود، به همين شكل يك بار ديگر با دور كند و اسلوموشن و به صورت زنده در برابرش اجرا مى‏شد و او بدون اينكه بتواند آن‏ها را تغيير دهد تنها شاهد همه‏ى آنها با تمام جزئيّات و آن جيغ و ويغ‏ها و بانگ‏هاى اعتراض بود. اين شكنجه براى حسن‏رضا بسيار دردناك بود. شاهدِ رفتارهاى خود بودن برايش دردناك بود; ضمن اينكه او شاهد همه‏ى وقايع دنيا با تمام جزئيّاتش بود و مجبور بود آن دنياى قبلى خود را كه در واقع به صورت‏ خلاصه‏شده در طول 63 سال گذرانده بود، اينجا ببيند و مجبور هم بود كه اين‏ فيلم سينمايى چندهزارساله را تا آخرش ببيند. براى همين يك روزِ دنياى اصلى‏ براى او 50 هزارسال طول مى‏كشيد; چون آن روز، با تمام ديتيل‏ها و جزئيّاتش‏ براى حسن‏رضا مى‏گذشت. هم رفتارهاى خود را مى‏ديد و همه تمام وقايع‏ ديگر را. حسن‏رضا ديد كه بهشت و دوزخى بكار نيست و آخرت، چيزى جز تجديدِ حيات دنيا به صورت مشروح و مبسوط نيست.

نوشته شده توسط شیخ در ساعت 15:57 | لینک  | 

سرکار خانم سفالینه‌ی عزيز!
روز وبلاگ پر و پيمان شما بود امروز. هرازگاه و البتّه به ندرت، کاربری مثل شما را توى شلوغى اينترنت كشف‏ مى‏كنم كه انگار نه يك نفر كه يك امّتند؛ يا به قول سعدى: جهانى است بنشسته در گوشه‏اى!
اعتراف می‌کنم که همانطور كه خودت در پيام 27 مى 2004 اشاره كرده‏اى، بيش از آن مقدار كه‏ هدفمان از لينك‏گذاشتن در وبلاگ ديگران، اعلام اين مطلب باشد كه خواننده‌ی مشتاق و صامتی به ليست خوانندگانت اضافه شده است که من باشم، بيشتر هدف، فراخوانى طرف مقابل به وبلاگ خودم است و شرمساری مال وقتی است که چيزی در يخچال نداشته‌ باشم که بگذارم جلوی مهمانان وبلاگم.
من هم امروز اين خطا را مرتكب‏ شدم و در پيام ديگری در بلاگ تو بس زودهنگام درج كردم، اين فراخوانى‏ را ناشيانه‏ مرتكب شدم. خدا کند در اين فاصله از کانال لينک من به وبلاگم نيامده باشی که بعد از مطالعه‌ی وبلاگ تو دانستم که پر از خاليم.
افسوس و شايد هم خوشا كه نمى‏شود كامنتِ گذاشته‏شده را ديليت يا اديت كرد. خوشا از اين جهت که اگر پندنيوش و عبرت‌گير باشيم، درس می‌گيريم که برای دور بعد: «اوّل انديشه وانگهى كامنت!»; چرا كه كامنت وقتى‏ publish شد، ديگر سار از قفس پريد و هوتوتو!
به هر تقدير امروز تمام آرشيوت را تصاحب كردم و بيش از نيمى از آنها را خواندم.
تلاش كردم دقيق و با تمركز بخوانم و نه سرسری. به نوبه‏ى خودم - كه ذرّه‏اى هستم كه در حساب‏ نايَد - تبريك مى‏گويم خانم! هميشه به ما سركوفت مى‏زنند كه وبلاگ‏خوانى جاى‏ مطالعه‏ى كتاب را نمى‏گيرد و اغلب، وفور و تراکم وبلاگ‌های پوچ و پوک، مرا نيز به شک می‌اندازد. ولى وقتی جهان‌هاى بنشسته در گوشه‏اى را تور می‌کنم، دوباره شادمان و هيجان‌زده می‌شوم؛ چون تا مدّتی برای آن سرکوفت‌زنندگان جواب جور کرده‌ام.

اما يك نكته و چهار شوخى:
1
. مصراعِ «از من رمقى به سعى ساقى مانده است / وز صحبت خلق بى‏وفايى مانده‏ است» را از خيّام به همين صورت، درج كرده‏اى. اين خطا در برخى نُسخ و احياناً آواز برخى خوانندگان هم ديده و شنيده شده است. اشکال اينجاست که واژه‏ى «ساقى» و «بى‏وفايى» با هم قافيه نيست. حلّ مشکل، با درج كلمه‏ى دوم به صورت «بى‏وفاقى» خواهد بود.
2. در مطلب 3 ژوئن 2004 آورده‏اى:
«آخوندى تو خونمه»
اين جمله را دوجور مى‏شود خواند با دو جور معنا:
الف. خلق و خوى آخوندى در خونِ من است.
ب. يك آخوند توى خونه‏ى منه!
3. در مطلب 9 مى 2005 آورده‏اى:
«دو تا كاپيتان باسابقه كه فكر مى‏كردم از بس وسط دريا تنهايى كشيدن».
اين جمله را دوجور مى‏شود خواند با دو جور معنا!:
الف. دو كاپيتان باسابقه كه فكر مى‏كردم از بسط وسط دريا دچار تنهايى شده‏اند...
ب. دو كاپيتان‏ باسابقه كه فكر مى‏كردم از بس وسط دريا، به تنهايى و بى‏حضور مزاحم، مواد مخدّر استعمال كرده‏اند!
4. مطلبى از دكتر الهام سخنگوى هيئت دولت نقل كرده‏اى و يكجايش آورده‏اى:
«چى‏ فرموده ان؟»
اين جمله را دوجور مى‏توان...

سپاس!

نوشته شده توسط شیخ در ساعت 1:0 | لینک  | 

دکتر محمد رضا ترکی لطف کرده و آخرين کامنت پست قبلی مرا مرقوم کرده ‌است. کپی مطلب ايشان از اين قرار است:
                                            يکشنبه 14 اسفند1384 ساعت: 22:24
سلام جناب شیخ محمدی عزیز! دلخور نباش به قول مرحوم بهار شما کار خودتون رو بکنید و دوستان منتقد هم کار خودشون رو بکنند یکی در ضلال و دیگری در دلال خودش باشد! غرض البته عرض ادب و ارادت بود .باقی بقا

در پاسخ عرض می‌کنم:
============= 
 
دكتر سلام!
لطف كردى سايه‏اى بر آفتاب انداختى!
آقا ما از 14/3/69 به اينور شما را نديده‏ايم. يعنی يک «محمّدامينِ شيخ‌محمّدی» ۱۵ ساله بين ما فاصله است! خاطر مبارک باشد، ارتباط ما در يک قطار چندواگنه شروع شد؛ ولی تنها يک کوپه‌ پسمانده‌ی یادش باقی ماند که اگر اينترنت ملعون نبود، شما مرا از طريق سرچ نمی‌يافتی و آن يک کوپه‌ هم در مه گم می‌شد.
آقا! در آن پسمانده‌ی ياد، يك مکالمه‌ی تلفنی را هم داريم؛ در ايّامی که شما، ويراستار مجلّه‏ى «وقف» بوديد از قرار و اگر خطا نکنم صحبت آثار خوشنويسی دوستم «امير عاملي» شد که مجلّه‌ی مزبور برای چاپ در پشت جلدش خريداری کرده است.
بگذارد حال که بهانه دست داده، خاطرات آن قطار چندواگنه را از مه بيرون بکشم:
خرداد ۶۹ بود و يک سال پس از ارتحال حضرت امام. برای شرکت در دوميّن كنگره‏ى شعر طلاّب که در مشهد برگزار می‌شد،  به اتّفاق عيال مربوطه که امين (بچّه‌ی اوّلمان) را باردار بود، از قزوين عازم مشهد شديم. در کنگره که در سالن اجتماعات دانشگاه رضوی برگزار می‌شد، شرکت کرديم و اين چاکر چرک،  گزارشی از اين کنگره را در همان سال در نشريه‌ی ولايت قزوين چاپ کرد.
موقع برگشت، مسافر قطار درجه‏ى 1 بوديم و در واگن 11 با شما همسفر بوديم و علیرضا قزوه كه روى صندلى شماره‏ى 14 نشسته بود و پرويز بيگى حبيب‏آبادى، عبدالجبار کاکایی، محمّدمهدى ملكيان و محمدّهادى خالقى.
كتاب «از نخلستان تا خيابان» قزوه، تازه از چاپ درآمده بود و يك نسخه از آن را كنگره به ميهمانان هديه كرده بود و من نسخه‏ى خودم را در فرصتی که در قطار يافتم، دادم دست قزوه براى امضا. در ابتدايش نوشت:
«براى جناب آقاى رضا شيخ‏محمّدى حفظه‏الله تعالى، هديّتى لكُم مع حُبّى و تقديرى‏ لجُهودِكم!» و کنار امضايش نوشت:
« مشهد مقدّس» که تا اينجايش را هر کس می‌ديد، فکر می‌کرد مطلب را در مشهد نوشته؛ ولی افزود:
«۱۳۰-» (منفی صدوسی)
که وقتی پرسيدم اين ديگر يعنی چه؟ گفت:
منظورم اين است که ۱۳۰ کيلومتر از مشهد دور شده‌ايم!
قزوه آنوقت‏ها در روزنامه‏ى جمهورى اسلامى و در صفحه‏ى فرهنگ و هنر فعّاليّت‏ داشت. در قطار، آستين بالا کرد برای گرفتن آدرس‌های بقيّه‌ی دوستان برای من! روی يک برگه‌ی سفيد نگاشت:
«استاد ترکی: قم، خ ‌باجك، ك‌ بهروز، مدرسه‏ى علميّه‏ى مهديّه، طبقه‏ى ۲، اتاق 9»
و:
«قم، سه‏راه چهارمردان، كوچه‏ى توليت، مدرسه‏ى سعادت (آيت‌الله جوادى آملى) محمّدمهدى ملكيان» و يك تلفن 5 رقمى هم ضميمه‌اش كرد. (آقا! ما از وقتی تلفن‌های قم ۵ رقمی بود تا الان که هفت رقمی شده - در فاصله‌ی اين دو رقم! - شما را نديده‌ايم!)
قزوه در نهايت، نشانی محمدّهادى خالقى را نوشت:
«قم چهارمردان، ك آيت‌الله گلپايگانى، پ 167»
شب بود (نمی‌دانم چه ساعتی؟ قزوه اين يکی را در نگاشته‌هايش برای من نياورده) قطار داشت می‌تاخت و جمع، رو کردند به حقير و شما از من پرسيديد که کجای کاری؟ گزارشی دادم از علايق و سلايقم. قزوه گفت: چرا در کنگره خودت را به من معرّفی نکردی تا وقت برايت بگذارم شعر بخوانی. گفتم: قرائت قرآن هم کار می‌کنم. قزوه گفت: لااقل می‌گفتم قرآن اوّلش را بخوانی! شما پرسيديد:
«به سبک کی می‌خوانی؟» ديدم قضيّه را دنبال می‌کنيد. (در حالی که تصوّر من اين بود که اگر صحبت شعر و ادبيّات بشود، رها نخواهيد کرد.) گفتم:
«مصطفی اسماعيل»
اصرار کرديد که آياتى را تلاوت کنم. يكى از سوره‏ى‏هاى تلاوت‏شده از سوى «شحات‏انور» را كه آنوقت‏ها به غلط او را «شهادانور» تلفّظ مى‏کرديم، به تقليد از او قرائت كردم و شما خيلى شيفته نشان مى‏داديد و زمزمه می‌کرديد. سبک و حالت آيه‌ی بعد را در خاطر داشتيد و معلوم بود اصل نوار را هم گوش کرده‌ايد.
عليرضا قزوه قصد داشت در گرمسار پياده شود. صحبت محمدکاظم کاظمی شاعر خوب افغانی که در کنگره خوش درخشيده بود، به ميان آمد. اينکه شعر در خون اين جوان است و بی‌تصنّع از او فرو می‌چکد. در مواردی، وزن در شعرهايش ‌شکسته می‌شد که کاکايی معتقد بود تعمّدی است و تفوّق شور و جذبه بر متر و خط‌کش است. يك مثنوى‏ از کارهای کاظمی آن سال خوش درخشيد:
ره دراز است، مگوييد كه منزل ديديم / نيست، اين پشت نهنگ است كه ساحل‏ ديديم / ره دراز است، سبكتر بشتابيم اى قوم / خصم بيدار است، يك‏چشمه بخوابيم اى‏ قوم‏
کوپه‌نشينان از قزوه خواستند که از شعرهای تازه‌اش بخواند و او دفترش را باز كرد. ابياتى از يك غزل نيمسازش را خواند. شعرى كه بعداً كاملش در مجموعه‏ى شعر «شبلى و آتش» او چاپ شد. بيتى از اين‏ شعر مورد توجّه کوپه‌نشينان - از جمله شما - قرار گرفت:
«مى‏روم از كوچه‏ى غربت، در شب طوفانى هجرت / مقصد من شهر اجابت، نامه‏ ببنديد به بالم»

بازنویسی دوم: ۱۵/۱۲/۸۴

نوشته شده توسط شیخ در ساعت 1:51 | لینک  | 

حضرت Uسف عليخانی!
آنچه در ذيل می‌آورم، آن نوشته‌ی ناکامرواست که از ۲۳/۷/۸۳ به قول قزوينی‌ها ول می‌ساود (می‌سابد؟؟) تا بخوانيش! بابت لينک‌کردن اين چاکر چرک در قابیل بسی فرحناكم كردی و تصديع تلفنی را نيز عذرخواهم. اميدمندم به بركت اينترنت باب گفت و گو ميان ما هماره مفتوح بماند.
.
.
.
در اين حدود يك ماه كه مشق وبلاگ‌نويسي مي‌كنم، حس و حدسم گواهي نداد كه ليدر سايت پرجاه و جاي ‹قابيل› – كه علي‌القاعده دوره‌ي كارآموزي‌اش در وبلاگ، به اتمام و انتها رسيده و در پاكنويس‌خانه‌ي يك ‹دبليودبليودبليوي مستقل› مانور مي‌دهد -  ممكن است در مسافرخانه‌ي تنگ و شلوغ پرشينبلاگ رفت و شد داشته باشد؛  وگرنه حتم داشته باشيد: عرض و ابراز ارادت را تا زمان پيشدستي شما در اين خصوص، به تاءخير نمي‌انداختم.
نام یوسف علیخانی را بسي پيش از اين‌ها از قرار‎ از همان ايّام كه در قزوين، خانه و زندگي داشتم، شنيدم.
يك بار مجله‌ي آدينه، ويژه‌نامه‌ي خوبي در باب قصّه چاپ كرد كه دكّه‌داري در حوالي ميدان شاپور تهران نسخه‌اي از آن را به من فروخت و خوراك خوبي براي روزهاي اقامتم در منزل پدرخانمم در ميدان اعدام تهران، فراهم ساخت.
داستان‌هاي متعدّد درج‌شده در اين نشريه از خوانندگاني بود كه در گزينش داستان رتبه آورده بودند. تا جايي كه حافظه‌ي چروكيده‌ام ياري مي‌كند، داستاني هم از شما در آن مجلّه چاپ شده بود با دست كم نام و موضوعي به‌يادماندني: سوسك!
سال‌هاست احساس من اين است كه نام يوسف عليخاني نام خوبي براي يك قصّه‌نويس است. در بايگاني ذهنم، پوشه‌ي شخصيّتي شما كنار پوشه‌ي نويسنده‌ي ديگري به نام منوچهر نصرت‌رضايي قرار دارد. وصف ‹نصرت‌رضايي› را از زبان حضرت سيّد عبدالعظيم موسوي در اواخر دهه‌ي شصت شنيدم. آن وقت‌ها نشريه‌ي هفتگي – و امروز روزنامه‌ي - ولايت قزوين ماءمن ادبي من بود كه با دفترچه‌ي يادداشتي از جبهه باز گشته بودم و تصوّر مي‌كردم در آن – در جبهه و ايضاً در دفتر - رموزي از عرفان و معرفت هست كه هر كه در انتشار آن تاخير كند، در برابر تاريخ مسئول است. و موسوي بيشتر به اعتبار ‹اعتبار› پدرم ستون ثابتي به نام از ما گفتن در اختيارم گذاشت تا در آن قلم بزنم.
همصحبتي با آسد عبدالعظيم كه پيپ مي‌كشيد، دلچسب و شارژكننده بود. قدري بعد همكاري با ولايت از ‹اداي  دين به تاريخ› فراتر رفت و بحث مخملباف و دولت‌آبادي و بيضايي و محمدعلي نجفي و كورس سرهنگ‌زاده هم در حوزه‌ي گفتمان ما داخل شد. قرار شد به توصيه‌ي موسوي تكنيك هنرمندان بي‌تعهّد را بگيرم؛ ولي از بي‌ديني‌هايشان چيزي را برندارم.
بيست و چهار سالم بود و در ساختمان نشريه‌ي ولايت با علي صفدري كه شايد معروف حضورت باشد – و مدّتي است از او بي‌خبرم - در باره‌ي فنون قصّه گپ و گفت داشتم. يک بار با حسن لطفی در باره‌ي رمان‌هاي ‹كليدر› و ‹جاي خالي سلوچ› محمود دولت‌آبادی گفتگوي دونفره‌اي را در منزل ترتيب دادم که روی کاست ضبط کردم و حاصلش را بعد از بازنويسي، در دو صفحه از هفته‌نامه‌ي ولايت به چاپ رساندم.
چندپيشگي‌ام اگر نبود، جا داشت از اسامي آشناي باشگاه داستان‌نويسان باشم. در اين سال‌ها، تنها در ‹پريدن از اين شاخ به او شاخ› ثبات! داشته‌ام و هيچ وقت صرفاً نويسنده نبوده‌ام.
امروز از اين بابت كه تحت‌الحمايه‌ي هيچ انجمني نيستم، احساس بي‌پناهي مي‌كنم.
خوشنودم و درپوست‌ناگنجا كه فرصتي دست داده كه با شما صحبت كنم. نمي‌توانم نگويم از اينكه مي‌بينم در حد شهرت شما نيستم، حسودي‌ام مي‌شود!
در يكي از نوشته‌هاي وبلاگت به سن و سالت اشاره كرده بودي و محاسبه‌ي سرانگشتي من بر من معلوم كرد كه ده سال از من جوانتري؛ ولي بسي بيشتر از من موقعيت خودت را در عرصه‌ي ادبيات تثبيت كرده‌اي. تو ‌نگذاشتي كه در حد ديگر عليخاني‌هاي روستای ميلك، بومي بماني و من هنوز به ميخكوبي بدوي در قطعه زمين كوچكي در پهنه‌ي ادبيات بسنده كرده‌ام. شما در زمين اختصاصي‌تان احداث اعيان هم كرده‌ايد و من سخت آرزومندم كه دست كم در هفت، هشت، ده مسابقه‌ي ادبي، سكّه بگيرم تا به هنرمندبودنم پيش در و همسايه ببالم. شايد برايم توضيح بدهي كه چطور بايد نوشت كه به آدم جايزه‌اي چيزي بدهند!
۲۳/۷/۸۳

نوشته شده توسط شیخ در ساعت 2:28 | لینک  |