تبليغاتX
وب عشق دات آی آر www.eshq.ir - >>> خاطره‌نویسی‌هایم

در ساعت دوازده و نیم بامداد روز سی و یک خرداد ۸۹ بعد از سه ساعت و ربع پرواز با هوابیمای ایرباس ۳۱۰ که تا ۳۱۰ هزار پا بالا رفت، به هند - سرزمین عجایب - وارد شدم.
...
اولددهلی یا دهلی قدیم و کلاف پیچیدهء مردمانی که لابلای هم می‌لولند، بی‌کمترین تنش و مخمصه و مشاجره و به هم پریدن. و این کلاف‌های درهم‌تنیدهء سیم‌های برق که توجّهم را برای عکّاسی با دوربین کانن اس.تری.آی.اس با ۶ مگاپیکسل که همراه دارم، جلب می‌کند، نمادی از درهم‌لولیدن مردمان این سامان است.
...............
 دیدار از مسجد جامع دهلی ساخته شده با سنگ‌های سرخ به امر شاهجهان و در عهد وی و تاریخ ۱۰۶۰ قمری را در کتیبه‌ای فارسی روءیت می‌کنم. صحنفرش مسجد از تابش حرارت آفتاب هند تفتیده است و ماءموری که ۲۰۰ روپیه از تو می‌ستاند به تو اجازه دهد دوربین کانن اس.تری.آی.است را به درون ببری. نیز امر می‌کند که کفش از پا درآوری. و مگر پابرهنه می‌توان بر این تابهء داغ قدم نهاد؟
از حاشیهء مسجد می‌روی. از این سو به آن سوی مسجد بر زمین باریکه‌راهی را با مفرشی باریک و دراز، جاده‌کشی کرده‌اند. این معبر به کنار حوض وسط مسجد راه دارد. مردمان به اینجا که می‌رسند، پا بر پاشویهء حوض می‌نهند و پاهای بعضا گداخته از حرارت را با آب خنک تسلّی می‌دهند و تو نیز چنین می‌کنی و عکس هم می‌گیری.
کتیبهء فارسی مسجد جامع دهلی مربوط به سال ۱۰۶۰ قمریمردمانی چند در حواشی مسجد که می‌بینند، دوربین به دست داری، از تو می‌خواهند از آنان عکس بگیری. دخترکانی با البسهء محلّی زرد و سرخ و بنفش و گل منگلی ....


برخی امکان هند که رصد کرده‌ای برای دیدار:

بنارس و رودخانهء گنگ و غسل تعمید
دیدار از مزار نظام‌الدّین اولیا و قبر غالب و در نزدیکی آن مراسم مرده‌سوزان هندیان
کاخ میسور
گالری هبیتت سنتر و روبری آن لودی‌گاردن (پارک عشّاق) که تلاقی‌گاه کسانی است که دوستدار یکدیگرند.

دهلی ۵ میلیون نفر جذامی و به همین تعداد مبتلای پیسی دارد. متروش شهر که بعد از سال ۲۰۰۰ افتتاح شده است را برای اوّلین بار در روز دیدارم از مسجد جامع سوار شدم. ۱۲ روپیه بلیت تکسفره گرفته. به جای بلیت‌های مقوّایی و کاغذی که به نظرم در ایران به هدردادن کاغذ منجر می‌شود، بلیت‌های مترو به صورت پلاک‌های پلاستیک فشرده به شکل سکّه ساخته شده که در دستگاه عبور وارد می‌کنند، و راه برای عبور باز می‌شود و سوار مترو می‌شوی و بعد از توقّف در ایستگاه مورد نظر در هنگام خروج، سکه را در جایی شبیه قلک مانند می‌اندازی و راه برای عبور باز میشود و از ایستگاه مترو خارج میشوی و سکّهء مزبور در واقع دوباره به سیستم برمی‌گردد و مجددا از آن استفاده می‌شود.
دوستم دکتر عبدالله شایان‌راد که نخستین تصمیم‌ساز برای سفر من به هند بود، ابراز کرد:
از عجایب هند، وجود پشه‌ای به نام «دینگو» است که در هنگام انتقال فصل از تابستان به پاییز یافت می‌شود. این پشه در آب‌ها و برکه‌های راکد حتّی آب راکد کف کولر رشد می‌‌کند. گزش این پشه اغلب باعث مرگ می‌‌شود. پشهء دیگری در اینجا هست به نام «پافیلی» که اگر به پا بزند، پا به اندازهء پای فیل بزرگ و کلفت می‌شود.
شایان ما را به خود به مطبّ دکتری هندو برد که بر اساس داروهای طبّ یونانی، ۱۱۰ نوع بیماری را با گرفتن نبض علاج می‌کند.
۲ تیر ۸۹ : در غرب دهلی در منطقهء «راجیونگر مندولی» در جامعه‌العربیّه سراج‌العلوم در جمع برادران اهل‌سنّت در مراسم سالانهء دستاربندی طلاّب در نزدیک ظهر به تلاوت قرآن پرداختم و آیهء الّذین یبلّغون رسالات الله را تلاوت کردم که بسیار مورد توجّه قرار گرفت. (فایل صوتی اجرا در اینجا قرار داده شود.)

                                                                        ادامه دارد

چهارشنبه 9 تیر1389 ساعت: 3:49 توسط:بدخط
سلام .
امیدوارم سفر خوبی داشته باشید .
تمر هندی برای مینو کوچولو فراموش نشود  snow17th@yahoo.com
------------------------------------------------
دوشنبه 14 تیر1389 ساعت: 9:4 توسط:هيچكس
بار اول بوده سوار هواپيما شدي .كمبود www.dfh_nh@yahoo.com
--------------------------------------------------
چهارشنبه 16 تیر1389 ساعت: 13:49 توسط:مهدی
مثل اینکه عادته واتر مارک از سرت اونجا پریده!!!!!!!!!!!
----------------------------------------------------
دوشنبه 21 تیر1389 ساعت: 21:33 توسط:مهربان
با سلام به شما دوست عزیز و گرانقدر
تجلیل می کنم از زحمات شما در ارتقائ هنر ایران زمین
مانیز در اندیشه ساختن فرهنگیم اما بنوبه ای دیگر با ما همراه باشید
منتظریم تا قدمهایتان را گلباران نماییم http://fridonkenar.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 20:42  توسط شیخ  | 

حاج سیّد قاسم جمالی‌ها پدربزرگ عیال بنده امروز جمعه ۱۴ خرداد ۸۹ مصادف با میلاد مسعود حضرت زهرا(س) و سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی(ره) دار فانی را وداع گفت و فردا ۱۵ خرداد تشییع و در قم به خاک سپرده خواهد شد. خدایش بیامرزد!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 21:2  توسط شیخ  | 

در اوایل دهه‌ی ۷۰که جز صراحی و کتابم در قزوین یار و ندیمی نبود، دوستی داشتم که با حسن بشره‌اش سعدی‌گفتنی سر و سری داشتم. خاطرات و سفرنامه‌هاشو قشنگ می‌نوشت که دوست داشتم. امروز اس.ام.اس زد که اینهمه گفتی اینارو منتشر کن. فعلاً توی نت که کم‌دردسرتره قرارشون دادم. جالب بود خیلی. شمام بخونید. شاید شمام مثل من بپسندید. >>> اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:4  توسط شیخ  | 

در شمار مقاطع خاص، آموزنده و پرخاطره‌ی زندگیم، دوره‌ی شش ساله‌ی همکاریم با هفته‌نامه‌ی ولایت قزوین است که امروزه در قالب روزنامه به چاپ می‌رسد. از حدود سال ۶۵ شمسی که تجربه‌ی نگارش داستان کوتاه و نثرهای ادبی و کاریکلماتور و خاطره‌نویسی را شروع کردم، چاپ آثارم در نشریه‌ی مزبور بسیار موجب تشویق و ترغیبم به ادامه‌ی کار گردید. ابتدا با نام مستعار برای آن نشریه مطلب می‌فرستادم و از سال ۶۷ در شب‌های صفحه‌بندی نشریه توسّط نقّاش پرسابقه‌ی قزوین: ابوالفضل دلزنده در دفتر نشریه حضور می‌یافتم. آنجا پاتوق برخی از اهالی هنر شهر از جمله داستان‌نویسان و فیلمنامه‌نویسان و فیلمسازان و شاعران هم بود و محیط پرگپ و گفتی فراهم می‌شد.
در نشریه‌ی یادشده ستونی به نام «از ما گفتن» و با نام مستعار «ر.راضی» شروع کردم و هر هفته در آن ستون ثابت مطلب می‌نوشتم. از معروفترین مطالب نشریه‌ی مزبور نقدی بود که بر یکی از نمایشگاه‌های خوشنویسی در قزوین که توسّط دوستان هنرمندم احمد پیله‌چی، امیر عاملی و علی‌اکبر پگاه بود نقدی نوشتم در سال ۶۹ که موجب حرف و حدیث بسیار شد. تا چند هفته بنده و این سه دوست مشغول مشاجره‌ی قلمی بودیم. در نهایت سیّد عبدالعظیم موسوی مدیر مسئول نشریه‌ی مزبور که محلّ کارش سمنان بود و به صورت کنترل از راه دور نشریه را هدایت می‌کرد، مطلبی نوشت تا نزاع طرفین را به حل و فصل بکشاند. نام مطلبش «فاصله‌ی نقد و هجو» بود. موسوی مطلب را در ۲۶ فروردین ۶۹ از محلّ خدمتش در سمنان و از طریق تلفن برای «صبح‌خیز» که بازنشسته‌ی نظام بود و در نشریه‌ی ولایت به عنوان مدیر داخلی خدمت می‌کرد، قرائت کرد. همزمان این مطلب روی نوار کاست ضبط می‌شد تا بعداً از نوار پیاده و به صورت دستی تایپ شود. در این پست، فایل صوتی این نوار که در آن حتی سید عبدالعظیم موسوی موارد نقطه و ویرگول و دیگر علائم نگارش را هم مشخص کرده است، تقدیم می‌شود که یادگاری ارزشمندی از دوران کار روزنامه‌نگاری حقیر است که حدود دو دهه از آن می‌گذرد. >> اینجا


توضیح عکس‌ها: عکس‌ها مربوط به حضور نشریه‌ی ولایت قزوین در نمایشگاه مطبوعات در اردیبهشت ۷۳ است. عکس بالا سمت راست از راست: ناشناس، محمدی خبرنگار، علی شکیب‌زاده سردبیر، آرش شایسته‌نیا، امیر عاملی، ناشناس، رضا شیخ‌محمّدی، رشید کاکاوند، علی صفدری، مجید، دختربچّه فرزند اردلان، اردلان، مرحوم شیخی آبدارچی نشریه
سمت چپ: فرد عینکی که کنار اردلان ایستاده است، صالح شهیدی است و فردی که کنار محمدی خبرنگار ایستاده «مسعود فرجی» است و بقیه هم در عکس قبل معرّفی شدند.
عکس پایین: سمت چپ کنار علی صفدری، حسن طاهرخانی باجناق سید عبدالعظیم موسوی ایستاده است که زمان به اتفاق ایشان کار صفحه‌بندی نشریه را انجام می‌دادیم. ایشان آگهی‌های را می‌چسباند و بنده صفحات دیگر نشریه را. بنده به مدّت چهار سال در ولایت قزوین صفحه‌آرایی کردم.

نمونه‌ی صفحه‌بندی صفحه‌ی اوّل نشریه‌ی ولایت توسّط من که در ۱۷ اسفند ۷۲ به چاپ رسید. می‌بینید که کار را با چسب و قیچی و خط‌کشی دستی با راپید انجام داده‌ام و کنار صفحه هم توضیحاتی با خودکار قرمز برای لیتوگراف نوشته‌ام. این دوره‌ی تجربه‌ی کار دستی بر روی ماکت به زودی جایش را به سیستم صفحه‌بندی رایانه‌ای داد که گرچه سرعت عمل بی‌نظیری بیه همراه داشت، ولی هرگز لذّت کار «مانوال» و دستی را نداشت:

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:45  توسط شیخ  | 

گزارش
آخرین شب برگزاری کنسرت باشکوه استاد شجریان
در تالار وزارت کشور
۱۵ مرداد ۸۶


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:16  توسط شیخ  | 

۸۵/۳/۱۸ ديدار با ابوالفضل ارجمندی ۷۶ ساله در مغازه‏ى ساعت‏سازى‏اش در سه‏راه موزه‏ى قم (كه مى‏گفت: حدود ۵۰ سال است اين مغازه را دارم و الان‏ صدى نودِ مراجعه‏كنندگان قديم را ندارم و تنها شيشه‏ى ساعت و باطرى عوض‏ مى‏كنم)
روى صندلى قديمى مغازه‏اش نشستم كنار راديوى‏ ترانزيستورى لكنتى‏اش كه براى اينكه روشن بماند، مى‏بايست دستش را مدام‏ روى قسمتى از آن بگذارد و نگه دارد.
از قاسم جبلّى تعريف كرد که اين بيت را با آواز خوانده بود:
... لب بر لبت گذارد و قالب تهى كند (مصراع اولش يادم نماند)
مضمونِ شعر اين بود كه رشك‏ مى‏برم به حال جام كه لبش را بر لب تو مى‏گذارد و قالب تهى مى‏كند!
ارجمندی از روح‏انگيز خيلى تعريف كرد و گفت:
وقتى آوازهايش را در راديو مى‏شنيدم، از خود بيخود مى‏شدم و ديگر خبر از دور و برم نداشتم. ارجمندى از ته دل از انسانيّت و خُلق حسَن روح‏انگيز تمجيد كرد و گفت:
«او كسى بود كه با وجود مشكلات شخصى در زندگى، اگر كودك بى‏سرپرستى‏ را مى‏ديد، تحت حمایتش مى‏گرفت و تمام مخارج او را تا سال‏ها مى‏پرداخت.» گفت:
«يك بار خبر دادند كه اگر مى‏خواهى روح‏انگيز را ببينى بيا تهران كافه‏ى‏ جمشيد در لاله‏زار. اين خانم آنجا آواز مى‏خواند و لبى تر مى‏كند و پاتوق‏ كسانى است كه شيفته‏ى آواز او هستند. من هم رفتم و ديدمش.»
از حسين سعادتمند قمى گفت و اينگونه توصيفش كرد كه ذاتاً خواننده و صدايش گلوله‏وار بود و از ته دل برمى‏خاست و تصنّعى و كلاسْ‏آموخته نبود. در حالى كه كسى مثل بنان (با توصيفى كه ارجمندى در جاى ديگر از صحبتش‏ كرد) از روى عقل و دانش مى‏خواند و نه عشق. گفت:
خيلى دوست داشتم سعادتمند را ببينم. يك روز كه در مغازه با يكى از دوستان شكارچى‏ام نشسته بودم، ناگهان دوستم به مردى كه از خيابان‏ مى‏گذشت، اشاره كرد و گفت:
«ايناها! اينم سعادتمند!» فى‏الفور گفتم:
«پس دعوتش كن اينجا!»
به اين ترتيب پاى او به اين مغازه باز شد. او يك صفحه‏ى سه‏گاه داشت كه من ده‏ سال كار كرده بودم تا بتوانم گوشه‌ی مخالف آن را اجرا كنم. آن دوست ما به سعادتمند گفت كه ارجمندى از مريدان آواز شماست. سعادتمند گفت:
«چيزى بخوان!» من همان صفحه‏ى سه‏گاه او را اجرا كردم و خيلى پسنديد.
اشتباه بزرگى كه كردم اين بود كه نبردمش عكّاسى بغل مغازه تا يك عكس تكى‏ يادگارى از او بيندازم.
سعادتمند باز هم نزد من مى‏آمد براى سوراخ‏كردن حقّه‏ى ترياكش! من سوزن‏ گرامافونی داشتم كه جنس محكمى داشت. وقتى آن را روى حقّه مى‏گذاشتى و يك ضربه مى‏زدى، سوراخِ مورد نياز در حقّه ايجاد مى‏شد.
يك بار دوستان اطّلاع دادند كه على‏اكبرخان شهنازى در قم در منزل آقاى‏ بيگدلى است. به آنجا رفتم. من مكثى كردم تا تصميم بگيرم كه چه چيزى‏ بخوانم. شهنازى گفت:
«هر چيزى بخوانى، با شما همراهى مى‏كنم.» من‏ دشتى خواندم. نه اين دشتى كه امروز مى‏خوانندها. یک دشتى واقعی!» گفت:
آن وقت‏ها شهر خلوت و هوا صاف بود. غذاها و ميوه‏ها هم خواننده‏پرور بود. موزهايى بود كه يكى از آنها را كه مى‏خوردم، تا چند ساعت احساس گرسنگى‏ نمى‏كردم. خربره‏هايى بود مال «ايوانكى» كه حجمش كم بود; ولى وزن سنگينى‏ داشت. چاقو که به آن مى‏زدى، انگار منفجر مى‏شد و دهن باز مى‏كرد. وقتى‏ مى‏خوردى، انگار خورده‏نبات مى‏خورى از فرط شيرينى! آوازخوان‏ها در بستر اين فضاى مساعد تربيت مى‏شدند. من مغازه‏ى ساعت‏سازى را كه مى‏بستم،‏ مى‏رفتم قبرستان نو و در تاريكى شروع به خواندن مى‏كردم. روبروى مدرسه‏ى‏ حجّتيّه طلبه‏ها در حجره‏ها را باز مى‏كردند و با آنكه مرا نمى‏ديدند، به صدايم‏ گوش مى‏دادند. انگار حرف دل آنها را مى‏زدم. هر ۵ دقيقه يك بارْ ماشينى رد مى‏شد و نورش مرا روشن مى‏كرد. يك بار اين شعر قمام را خواندم كه:
...باده هست و جام نيست‏ (باز هم مصراع اولش را يادم نيست که ارجمندی چی خواند؟)
چند وقت بعد كسى به مغازه آمد و صحبت شعر شد و گفت:
«شعرى را در جايى شنيده‏ام كه مى‏خواهم بدانم از كيست و بقيّه‏اش چيست؟» گفتم:
«بگو شايد بدانم.» چند كلمه از ابتداى بيت آخر شعر قمام را خواند (باده‏ هست و جام نيست) من سريع بقيه‏اش را خواندم و معلوم شد صداى مرا در همان شبها شنيده‏ بود با آنكه مسافت طولانى از من دور بود. يك بار هم كسى كه منزلش در سمت‏ تكيه‏ى آسيدحسن بود مى‏گفت:
«شب‏هاى صدايت را مى‏شنويم.» وقتى من سر و دهانم را به آن سمت از قم مى‏گرداندم‏، صدايم به آنجا مى‏رسيد و فرود مى‏آمد.
ارجمندى از تار امير حشمتى تعريف كرد و تعبير كرد به نالنده! گفت: انگار زار مى‏زند و مثل آنها نيست كه فقط دلى‏دلى كنند. از صداى گلپا هم با مشابه اين‏ اوصاف ياد كرد.
پرسيدم كه در جايى خوانده بودم كه شما در درس اخلاق امام شركت مى‏كرديد. نفى كرد و با آنكه در مغازه‏اش پوستر امام خمينى بر ديوار بود، هر بار كه اسم‏ ايشان را مى‏آوردم، مسير بحث را به سمت شيخ جعفر مجتهدى مى‏كشاند.
یکجا گفت: دكتر مظاهر مصفّا بزرگ‏شده‏ى قم بود و زمانى هم رياست فرهنگ؟؟ اين‏ شهر را به عهده داشت. خيلى دلم مى‏خواست ببينمش. يك بار از جلوى‏ مغازه‏ام رد مى‏شد. پشت ويترين توجّهش به برخى ساعت‏هاى من جلب شد و آمد داخل. فرصت را مغتنم شمردم كه با او رفيق شوم. آمد روى صندلى‏ نشست و صحبت آواز شد. گفتم:
«من هم مى‏خوانم.» گفت:
«بخوان!» ابوعطايى خواندم روى اين غزل از حافظ:
«شنيده‏ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت / فراق يار نه آن مى‏كند كه بتوان‏ گفت»
(اين را كه ارجمندى گفت: فهميدم كه قبل از من - رضا - هم كسى بوده كه روى‏ اين غزل حافظ ابوعطا بخواند.)
وقتى خواندم دكتر مصفّا روى صندلى چرخيد و ميخكوب من شد. به او گفتم‏:
«خيلى دلم مى‏خواهد پايم به انجمن شعر شما باز شود و بتوانم استفاده كنم.» مرا دعوت كرد به منزلش در تهران. رفتم. منزلى بود شبيه قصر شاهزاده‏ها و چراغ‏هاى قشنگ داشت و درخت‏هاى جالب و درِ ورودی اشرافى بزرگ. صندلى‏ گذاشته بودند و افراد نشسته بودند. چند نفر سخنرانى كردند. بعد دكتر مظاهر اعلام كرد كه آقاى ارجمندى كه همشهرى ماست، آواز مى‏خواند و از من دعوت کرد برای خواندن. شروع‏ كردم به خواندن و چنان تأثيرى گذاشتم كه همه ابراز احساسات‏ عجيبى كردند; آنقدر از ته دل كه انگار قبل از آن آواز نشنيده‏اند!
البتّه اينها را خدا شاهد است براى اين نمى‏گويم كه بيشتر از آنچه بودم نزد شما تأثير بگذارم. من فقط واقعيّت را مى‏گويم.
ارجمندى خودش را با قرائت‏ بيتى که یادم نماند، به گنجشكى در قياس با عقاب پرنده‏ى خُرد و حقيرى تشبيه كرد كه در عين حال ناچار است پر بزند. گفت:
«بعد از اتمام آوازم در محفل مصفا در تهران، مثل پروانه دور من مى‏گشتند. در خيابان‏هاى تهران آن موقع كه خلوت و فضا آزاد بود، راه افتاديم و از من خواستند كه بخوانم.
بعد از صحبتهای ارجمندی، من (رضا) ابراز كردم كه من هم در خواندن دستی دارم و يك بار جداگانه بايد نزد شما بيايم براى خواندن. گفت:
«همين الان بخوان!» گفتم:
«بگذاريد بعد! چون ما باز هم باید خدمت شما برسیم.» گفت:
«نه همین الان! چون شما مى‏رويد تمرين مى‏كنيد. الان كه يكهو مى‏خواهم امتحانتان‏ كنم، بايد بتوانيد بخوانيد.» روى صندلى برای خواندن جابجا شدم و گفتم:
همين‏ شعری را كه گفتيد مى‏خوانم. فكر مى‏كردم فقط من روى آن نغمات ابوعطا گذاشته‏ام.
در حضور او ابوعطا را روى بيت «شنيده‏ام سخنى خوش» بدون تحریر درآمد کردم. گفت: عين آقاى شجريان شروع کردید! نگذاشت ادامه دهم و گفت:
«درآمد را بخوان!» خواندم. بعد از خواندن يك بيت ديگر، باز پرید در آوازم و نگذاشته ادامه دهم و گفت:
«بيت بعد را تنها دكلمه كن. من آنچه را كه بايد بگيرم، گرفتم.» دكلمه كردم:
«حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر/ كنايتى است كه از روزگار هجران‏ گفت»
دوباره خودش با احساسات دكلمه كرد و منظورش این بود که اینگونه باید دکلمه کنی. بعد گفت: با تكرار كلمات كه انجام‏ داديد (مثلاً شنيده‏ام را دوبار گفتم و فراق يار را سه بار) موافق نيستم. چون بايد جورى آواز بخوانى كه اگر كسى بخواهد شعر را بنويسد، بتواند.
قبل از خداحافظى از آقاى ارجمندى دفترش را باز كرد كه نام مرا به عنوان کسی که با او دیدار داشته ام، بنويسد. ديدم‏ دفتر خوبى دارد و خلاصه‏ى كوتاهى از مسائلى را كه بر سرش رفته در آن نوشته‏ است. از جمله نوشته بود كه در سال ۸۱ در منزل حبيب‏اللهى بوديم با شركت‏ سعيدى خواننده‏ى اصفهانى و على‏بيگى و محسن فرهادى‏.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 2:31  توسط شیخ  | 

۹ اردیبهشت ۸۴ است؛ روز شركت در تشييع جنازه‏ى «شيخ رضا نوربخش گلپايگانى» پدر حميدرضا نوربخش از شاگردان برجسته‌ی استاد شجريان. ساعت ۵ و ربع عصر در مسجد امام حسن عسكرى(ع) قم، در مراسم نماز بر پيکر ميّت به امامت آيت‌الله صافى گلپايگانى شرکت کردم. حميدرضا نوربخش با لباس سياه و ريش و سبيل تراشيده بود و وقتى از جلوم رد شد، چشمم بر لبان كبودش که در هر که غير نوربخش بود، شيطنت ذهنم دنبال ردّ پاى اعتياد مى‏گشت، گردش کرد. بهداد بابايى - نوازنده سه‏تار - حضور داشت و سياه پوشيده‏ بود و يكجا ديدمش كه زير تابوت را گرفته بود.
چاووشى عينكش را از جيب‏ درآورد و به چشم زد و كنار امير زينلى - ديگر هنرمند آوازخوان قمی - قرار گرفت و با او مى‏رفت. هادى ربّانى - فهرست‏نويس - هم‏ که انگار نسبتى با نوربخش داشت و بعدا دانستم که دوست قديمی است و بس، يكجا مهمانان را توجيه كرد كه بايد براى‏ شركت در مراسم تدفين كجا بروند.
نوربخش لباس و كفش ساده‌ای در بر داشت و در بيرون مسجد امام حسن عسکری(ع) از آيت‌الله صافى گلپايگانى تشكّر كرد و او را تا وقتى سوار ماشينش شد، بدرقه‏ نمود.
هادى رضايى - هم‌شاگردی من در کلاس آواز - جلوى حرم سر رسيد و كنار آمبولانس حاوى جنازه‏ى پدر نوربخش با هم دست داديم. گفت:
«كجا مى‏روى؟» گفتم:
«خونه!» گفت:
«كجا بودى؟» گفتم:
«در يكى از اين پاساژها مطلب داده بودم پيرينت كنند!»  گفت:
« پدر حميد نوربخش‏ مرده!» گفتم:
«نه!» و اين نه را به حالتی که تعجب از آن برمی‌خاست، کشيدم. گفت:
«انگار توى همين ماشين آمبولانسه!» گفتم:
«اين!» آخرش گفتم:
«خودم مى‏دونستم و براى همين اومده‏ام!» گفت:
«حدس زدم!»
يك دختر در آن حوالى مشغول وررفتن با چادرش بود. انگار از آن دخترهای مانتويی بود که به طور موقّت، چادرى‏ برای خودش دست و پا كرده بود تا بتواند داخل حرم شود. به هادى نشانش دادم و گفتم:
«اين خوراك توست!» چرخيد به سمت او ولى زود نگاهش را برگرداند و گفت:
«جلوى حرم (حضرت معصومه - س-) خجالت مى‏كشم!» برايم خيلى جالب بود. در عين حال گفتم:
«اگر كارت درست است كه همه جا درست است. اگر بد است همه جا بد است.»
شيطنتم را در خصوص نگاه به دختران و درگيركردن هادى رضايى ادامه‏ دادم و اوجش آنجا بود كه در خلال اينكه با او صحبت مى‏كردم، ديدم در آنسوى خيابان دخترى مانتويى با روسرى آبى‏رنگ و شايد شلوار لى، پشت به‏ من از خيابان، پا در پياده‏رو گذاشت. با اينكه يك خيابان بين من و او فاصله بود، داد زدم:
«ورژن!» (و اين کلمه‌ی ورژن در قاموس من معنای دختر و بيشتر پسری را می‌دهد که می‌توان برای عشق و حال برگزيدش! دوستان من هم اين واژه را از من پذيرفته‌اند و در معنای مورد نظر من بکار می‌گيرند و اگر من بکار ببرم، به رسميّت می‌شناسند.) هادى رضايى به سمتى كه نگاه مى‏كردم و داد زدم، نگريست. در همان لحظه من و او ديديم كه دختر به سمت صداى من برگشت! هادى‏ گفت:
«وای! انگار برگشت!» بعد گفت:
«بد است. بريم آبرومونو بردى!» گفتم:
«اين ديگر آخرش بود! نه؟!»
++
امروز با ميثم سلطانى - دوست خوشنويس - تماس تلفنى داشتم؛ دوستی که هم با او گفتمان‌های طولانی راجع به هنر خوشنويسی داريم و هم پيرامون مباحث ورژنی - که همين چند خط قبل در باب اين اصطلاح يک نموره توضيح دادم - می‌گوييم و می‌خنديم و مطلب جور می‌کنيم. امشب از ميثم شنيدم:
«اگر روغن به ماتحت خروس بزنى، نمى‏تواند قوقولى‏قوقو بكند!» بعد گفت:
يكى از دوستانم به نام «فرهاد كارگران» در كار نگهدارى خروس و مرغ‏ است. يك بار منزلش بوديم. از خروس لارى‏اش كه در قفس داشت، نالان بود كه وقت و بيوقت قوقولى‏قوقو مى‏كند. بعد گفت:
«يک نفر به من راهش را گفته که چطور از شر اين مزاحمت خلاص شوم.»
بعد يك قوطى گريس رُبعى (= يك چهارمِ يك كيلو) را برداشت و رفت توى قفس. گفتم:
«فرهاد! ميخای چكار كنى؟» گفت:
«حرف نزن و فقط نگاه كن!» گريس را ماليد به ماتحت خروس. بعد مشاهده كرديم كه خروس بخت‌برگشته وقتى مى‏خواست قوقولى‏قوقو كند، نمى‏توانست حبس نفس كند و فشار باد بى‏درنگ از دريچه‌ی تحتانی‌اش خالى مى‏شد!
چند وقت قبل هم يك بار يكى از مرغ‏هايش با آنكه همه‏ى شرايط را داشت، تخم نمى‏كرد. مشکل را با کسی مطرح کرده بود و او حرف عجيبی زده بود:
«در ناحيه دُم كه پرهای حيوان رفته بالا، در محل رُستنگاه‏ پرها برآمدگى‏يى وجود دارد كه بايد بريده شود!» تعجب کرديم و جدّی نگرفتيم. مرغ را برداشت و پرهايش را در ناحيه‌ای که صحبتش را کرد، كنار زديم، ديديم برآمدگى‏يى در حدّ 5/1 سانت ارتفاع،
وجود دارد كه حالت گوشت اضافه دارد و به شكل سر خودكار يا كوچك‏شده‏ى سرِ كلّه‏قند است. آن را با تيغ موكت‏برى بريد و نمك رويش زد. دو روز بعد حيوان تخم كرد!
+++
سلطانى در مكالمه‏ى امروز از چليپايى به خطّ حسين غلامى - از شاگردان خوب استاد غلامحسين اميرخانی سخن‏ گفت; با قلم مشقى جلى در قطع A.3 و با امضاى تروتميز; مربوط به سال 83 و با متن:
هوالحق‏
«اى عشق همه بهانه از تست / من خامشم اين ترانه از تست‏
آن بانگ بلند صبحگاهى / وين زمزمه‏ى شبانه از تست‏»
خوشنويس در قسمت لچكى چليپا هم با قلم ريزتر نوشته است:
«من اندُه خويش را ندانم / اين گريه‏ى بى‏بهانه از تست‏»
ميثم گفت:
«حسين شيرى» - دوست مشترک من و ميثم - فتوكپى سياه و سفيدى از آن را در ساوه - كه براى امتحان‏ انجمن خوشنويسان رفته بودند - آورده بود و ميثم از آن فتوكپى گرفته بود. انگار بعداً شيرى ادّعا کرده بود که اصل اين چليپا در اختيار من است و غلامى سرِ كلاس برايم‏ نوشته; در حالى كه كيفيّت خط نشان مى‏داد كه يك اثر نمايشگاهى است و نمى‏توان در كلاس اجرايش كرد. ميثم ابراز عقيده کرد:
«احتمال مى‏دهم چون كلاس حميد عجمى‏ - که حسين شيری مدّتی برای تعليم خطّ معلاّ نزد او می‌رفته - كنار كلاس حسين غلامى بوده، شيرى اين اثر را از غلامى يا يكى از شاگردانش‏ امانت گرفته كه عكس بگيرد و اصلش را پس داده و بلوف مى‏زند كه اصلش در دست اوست.

لینک تصاویر پست که باز نمی‌شود:
http://www.sharemation.com/sheikhak/khat/noorbakhsh.jpg?uniq=c1bh13
حمیدرضا نوربخش
http://www.sharemation.com/sheikhak/khat/CHAVOOSHI2.JPG?uniq=c1bgz1
حاج داوود چاووشی
http://www.sharemation.com/sheikhak/khat/meism%20soltani.jpg?uniq=c1bh0r

میثم سلطانی
http://www.sharemation.com/sheikhak/khat/hosein%20qolami.jpg?uniq=c1bgzj
حسین غلامی کنار استاد امیرخانی
http://www.sharemation.com/sheikhak/khat/shiri_panaahi.jpg?uniq=c1bh20
از راست: هادی پناهی، حسین شیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 2:1  توسط شیخ  |