فایل صوتی دکلمهی
فصل درخشان ِ تن به آب زدن مارال - دختر زیبای کرد -
در جلد نخست از رمان دهجلدی کلیدر محمود دولتآبادی
kalidar mahmood dolatabadi
با صدای: رضا شیخمحمّدی
>>> اینجا
«شیخ» شور در سر از حرارت برخاسته از نخستین پینگپونگ احساس با دختری که محرمش نبود، سر فراگوش واژگان خویش که قریب ۲۵ سال در حوزهی معاشقه با پسران آزموده بودشان، آورد و زمزمه کرد:
«هان هلا های! در این آزمون تازه، دستتنهایم مگذارید و به من که درک و دریافت درست و پیمانی از علایق دخترانهی سعیده ندارم و تنها به بهانهی کمرمق اشتراک در هنرجویی در کلاس خط و خوشنویسی با او همکلام شدهام، مدد کنید که بتوانم از او دلبری کنم!»
نمایندهی واژگان قد راست کرد که:
«یاللعجب! مگر آخرالزّمان شده که مردان دلبری کنند؟ وامصیبتا از ترک و طرد قاعدهی بازی! که آنسوی این میز کسی است که منصب دلبری در اختیار و انحصار اوست که هر چه باشد در زمرهی اجناس لطیف است و در سیاههی سپیداندامانی که لباس ناز بر قامت ایشان ساز است.»
شیخ نالید:
«باورمندم که عشوهگری از خصایص و خصایل لطیفان است؛ خواه در طیف و صنف بانوان باشند و چه در زمرهی مغبچگان مذکّر!»
نماینده غرّید:
«بیشاهدی بر ادّعای خویش یاوه میبافی شیخنا؟»
شیخ به سرفهای گران سینه صاف کرد که:
«پسرکانی میشناسم سخت نرمتن با کرک اندکی بر گونه به گونهای که حریر را تداعی کند و متقابلاً زنانی نصرتنام در روستاهای حوالی قزوین در ردّ نگاه و تجربهی منند که خشکند و خشنند. نیز ایضاً از بلاد غریب در کاتالوگی تحفهآورده از آنسوی آبها ایمیجاتی دیدم از عریانزنانی خارجکی با دست و تجربهای در بدنسازی که از فرط تمرینهای سخت، برجستگی پستانشان حذف شده و پوست تنشان کدر و زمخت گردیده و تصلّب یافته بود. ایشان گرچه در تورنومنتها رتبه و مرتبه داشتند؛ لیکن نسبتی میان آنان با منصب دلبری ندیدم و میل به تنخواهی ایشان در من سر بلند نکرد. نیز ایضاً در بلاد حبیب خودمان - قزوین - چند زن، طرف قرارداد با شرکت اتوبوسرانیاند و رانندگی میکنند که به زعم من از کثرت مجاورت با دنده و کلاج، از لیست معاشیق حذف گردیدهاند.»
نمایندهی واژگان ادبی تریبوندار شد که:
«به هر تقدیر لطف و لطافت در تیول خواتین است و تو که ما را ربع قرن، سعدیوار در غیر موضع کاربردیمان بکار بردی، تجربهی سختی در پیش داری در خرج ما در رابطه با دختری.»
«شیخ» سر بر نازبالش خسبیده بود و بهت برهوتی را در خواب دید و «سعیده» را که گرزی گران در دست داشت و پیشقراول زنان و دخترکانی پیش میآمد که فوجی و موجی عظیم بودند و حجم هجومشان تمام خواب شیخ را فرا گرفته و تن استخوانیاش را میلرزاند. شیخ به خیال ردشدن فوج و موج کنار کشید. ولی «سعیده» رد نشد و ایست داد و بر شیخ توپید که:
«کیستی تو ای تکافتاده! ای برون از مدار فطرت آدمی بابت صورتبازی با پسران نکورو! که مرد و زن نیمهی مکمّل همند و قطبهای مختلفالاءسم ربایشگر یکدیگرند و همنامها دافع هم. پس میل جنسی پسران به پسران و نیز ایضاً دختران به دختران عقلاً ممنوع و غیرمشروع است. و تو که خود در زمرهی شیوخی، تعبّد به شرع و عرف در میانتان به قاعدهتر است. وااسفا از نسیان انسان!»
و سعیده به یمین و یسار خود که افواج دخترکان در گروههای منضبط بیکه کسی آهنگ ناساز زند، در ردیف بودند، نهیب زد که ادبش کنید این یاروههرو! و زنی از راست لشگر زمام اسبش را کشید و بر شکم اسب پا کوبید و به دندهی پنج تا یک و نیممتری شیخ جلو آمد. مهمیزی به اسب زد که پژواک صدایش عنقریب بود که گوش شیخ را کر کند که شیخ انگشتان بر سولاخ گوش نهاد و کیپ گرفت! زن نقاب از رخ کشید. نور رویش پروژکتوروار بر عرصه تابید و شیخ بختبرگشته برقش جمال زن را تاب نیاورد و دستها را سایبان چشمان کرد. زن گفت:
«من بر تو منتقمم یاروهه! لیلیام من. شوی مجنون. همانکه که بادیهها و بلاد بسیار در فراق مجنون دوید و یک مشت اهل تحقیق را هم در پی خود دوانید. من هتروسکشوالم! و اینک مفتخر از دگرجنسخواهی در این عرصات محشر، اسب میرانم و بر تو که از مدار برون افتادهآی، منتقمم.»
شیخ گریست که:
«به جلالت حق قسم که میل به همجنس را بس سالها در خویش میراندم و اجابتش نکردم. مگه خبر ندارید شما؟ بیم از ابراز امیال در من بود و مبتلای هوموفوبیا. و گرایش به نوخطّان ازرقچشم با تیشرتهای الوان و چسبان در دلم قیلیویلی ایجاد کرد؛ ولی هیچ نگفتم حتّی به نزدیکترین همدمان. و با گرایش مستور و مستترم مدارا کردم سالیانی چند. و مقتدایم سعدی بود که گلستانش اوّل انقلاب، بیفصل «عشق و جوانی» در بلاد ما از چاپ درآمد و در توری ممیّزی ارشاد، گیر کرد. و من در میان کتب خاکخوردهی پدربزرگ مرحومم نسخهای چاپ سنگی یافتم و عطش فرو نشاندم و آن فصل، حسابی به وصلم رساند.»
سعیده داغ کرد و به لشگر چپدست خود نگاه افکند و زنی نقاب بر رو را از میان ایشان فراخواند. زن پیش آمد تا یک و نیممتری شیخ و دوشادوش لیلی ایستاد. نقاب برداشت. «نیکی کریمی» بود! و دو کمان باریک و افقی بالای چشمانش بود پرانتزباز!
کریمی مهمیزی به اسبش زد و تازیانهای به شیخ. و تازیانهاش سوراخهای مستطیلیشکلی داشت با فاصله و ۳۵ میلیمتری بود و شترق صدا کرد.
شیخ گفت:
«نزن نیکی!... نزن زن!» زن گفت:
«منتقمم از تو. که به جای تصویر من، بریدهی ایمیج «بهرام رادان» به دیوار پونز کردی شنیدم. گرچه رادان نکوروست؛ لیکن برای دختران. نه که مذکّران موداری چون تو با او نرد عشق بازند و به تنخواهیش دست یازند.»
یک و نیم صبح / بیست و پنج خرداد
«شیخ» بیتاب بود و بر تابه! چیزی - شاید تیرکشیدن خرداستخوانی در ناحیهی قلبش یا قفسهی سینه - میآزردش. نه عاشق نه! عاشق نشده بود. خودش که میگوید: نشدهام. شدهای مگر شیخ!؟
- با منید؟... من نه!... نه هرگز لا والله!
- یعنی به او مایل نیستی و به او نمیاندیشی.
- دروغ است اگر بگویم اندیشهام خالی از سعیده است. ولی میلم به او نه لزوماً رغبت به همتنی که یک کنجکاوی است برای کشف یک انسان و وسوسه به دیدار مجموعهی کسی که اوّل، مبتلای بخشی از او میشوی.
- عجب! پس مبتلایی!
شیخ بر تابه بود و بیتاب! آیا سعیده، معشوقی غایب بود؟ شیخ اندیشید که آنچه در او غایب است نه معشوق که نفس عشق است. اگر بلوغ او با اوایل دههی ۱۳۶۰ که کشورش درگیر جنگ بود، نبود، شاید عاشق میشد. اما او آن سال، سهمیّهای را که از شوقورزی در نهادش بود، به لباس سبز سپاه بخشید و رنگ خاکی لباس بسیج، مدلی بود و مدالی. و ترکش خونآجین نمیگذاشت که التهاب سرخ گونهی دختران دبیرستانی را در قزوین ببیند و بر این سرخی عاشق شود. و اینک که چهل و اندی بهار را خزان کرده و آلام جسمی آرامآرام در او رخ مینمودند و آمال و امیال جوانی با فرسایش تدریجی جسمش دیگر آنگونه که درخور بود، ارضا نمیشد، سعیده را دیده و فیلش یاد هندوستان کرده بود.
سعیده یکی از دستنوشتههایش را برای شیخ پست کرد. جملهای بود که به خطّ خوش نستعلیق در دو سطر ترازشده تحریر شده بود:
«گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش / تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم»
شیخ برای دریافت پاکت پستی که به شکل سفارشی بستهبندی شده بود، به ادارهی پست شهر رفت. مسئول انبار کالاهای متروکه از دوستان ایّام جنگ شیخ بود که کاسهی خالی یکی از چشمانش رو به امانتهای بستهبندیشدهی بسیار مات مانده بود:
- نمیآیند ببرند پدرآمرزیدهها. طبق آخرین بند مادّهی هشت قانون مراسلات پستی ما ۴۵ روز بیشتر در عهدهی ما نیست که اینها را نگه داریم. بعدش دیگر میرود به انبار اصلی. تو چه میکنی حضرت؟
شیخ در حدقهی سالم چشم «صابر صنوبری» چشم دوخت و گفت:
«ای! درگیر همان تحقیق هرگزچاپنشده. کتاب «فرهاد و مجنون». که برای مجوّز ساخت ذهنیاش را گرفتهام؛ اما برای جواز ساخت خارجی و نشر و توزیعش، باید اهل ساخت پاخت بود که من نیستم!» کرهی دیگر چشم صابر در اروند شناور بود.
صابر پرسپکتیو اشیاء را درنمییافت و همه چیز را تخت و بیبعد میدید و برجستگیها و فرورفتگیها برای چشم منفردش تعریفنشده بود. پرسید:
«چه خبر از کار و زندگی. عیالات خوبند؟»
شیخ صفحهی اوّل تحقیقش را نشان صابر داد که بر پیشانی صفحه نوشته بود:
«عشق آموخت به من شکل دگر خندیدن» و زود وارد اصل مطلب شده و اندام مجنون را تصویر کرده بود و امیال و آمال فرهاد را. پرسید:
«نظرت راجع به این جمله چیست؟ فرهاد در اندیشهی اندامپیمایی مجنون بود و مجنون فراز و فرودهای اقلیم تن فرهاد را با سورتمهی دست طی میکرد. برجستگیها را خوب شرح کردهام؟» صابر بستهی پستی سعیده را مهر زد و گفت:
«من که یکچشمیام انتظار داری برجستگیها را سهبعدی ببینم. من همه چیز را تخت میبینم و بیپرسپکتیو!» و شیخ فشار مهر پستخانه را بر اسم و آدرس سعیده تاب نیاورد و نالید:
«آخ! یواشتر» صابر گفت:
«خب خب! کیه حالا این؟ تو که کاراکترهای تحقیقت همه از مذکّرات است.» شیخ گفت:
«لطیف است چون کرک روی نوخطّان پسر. باریکاندیش است و هنرجوی صنایع دستی و کلمات را موافق قواعد نستعلیق، سازمان میدهد و خوب، دو سطر را با هم تراز میکند.»
صابر گفت:
«یاللعجب که تو در تشبیه هم واژگون عمل میکنی. اگر پسری نکورو دیدی، باید با خطکش زیبایی دختران بسنجیش. لطافت دختر را با محک ظرافت پسران متر میکنی!» شیخ مشق دختر را رونمایی کرد و به صابر نشان داد و گفت:
«ببین چه خوب کلمهی «شبی» و «تنگ» و «آغوش» را فشرده نوشته و خلاف قاعده! که اگر بقاعده مینوشت و بازباز، تنگنای هماغوشی را خوب تصویر نکرده بود. شیخ زیر آنها خط کشید و غلط گرفت و بر این غلطنویسی عامدانه احسنت گفت!
صابر در عملیات والفجر ۸ با اروند زیر و بالا شد. اشیائی بر سطح آب، کرسی شناور داشتند. یک قمقمه با در سبز، تختهای شکسته از یک بلم، تکّهای از هم دریده از یک قلم و یک کرهی چشم بیربط و ارتباط با شریانها بر جریانها بود.
شیخ زیر سرمشق سعیده نوشت:
«لاوالله که مایلم و کنجکاو وسوسهپذیر و راغب به همتنی! اما باید کرسی خطّت را درست کنی. دو مصراع را خوب تراز کردهای؛ امّا سطرهایت موج دارد. در جاهایی بیجا قوس مییابد.»
و سعیده حاضرجوابانه به شیخ اس.ام.اس زد که:
«مفردات خط من مثل همان اشیاء روی اروند کرسی شناور دارند!»
برگرفته از وب ۶۹ دات بلاگفا دات کام
به علی عزیز که اگر تنها او و يافتن او ثمرهی وبگردیهای چندسالهی من باشد، کافی است
سوژهای به ذهنم رسيده كه دلم مىخواست میتوانستم داستانش كنم؛ ولى به يک مشاور خوب در زمينهی قصّهنويسی نياز دارم که کنار دستم باشد و با کمک او بلکه چيز خوبی بشود. خلاصهی داستان اينه که مردی ۶۳ ساله به نام حسنرضا میمیرد. به رغم انتظارش که بعد از مرگش، يا لهيب آتش ببيند و يا گلستان و نزهتگاه بهشتی، میفهمد كه تمام چيزهايى كه بهش گفته بودند كه بهشت و جهنّمى در كار است، همهاش دروغ بوده. همچنانکه آنها که مدّعی بودند که بعد از مرگ، خبری نيست، آنها هم دروغ میگفتهاند!
او دقيقاً وقتى میمرد، حس میكند همان دنيای قبلیاش عينا و دقيقا شروع میشود؛ دقيقا از روز تولدش تا مرگش در ۶۳ سالگی. منتها اين بار آن دنيای قبلی را با تمام جزئيّات مىبيند و با اين فرق که ديگر اختيار ندارد که در آن دخل و تصرّف کند. تمام كارها و اتّفاقاتى كه در دورهى قبل زندگىاش اتّفاق افتاده - چه او در آنها سهيم بوده چه نبوده - بار ديگر تكرار مىشه منتها بىهيچ ابهامى و نقطهی کوری. عمق همه چيز ريخته بيرون. ساعتها، همان ساعتهاى دنيا بودند; اما تمام فنرها و چرخدندههايش ديده مىشد. انسانها همان انسانهاى دنيا بودند و به همان شكل زندگى مىكردند منتها همهچيزشان آشکار بود؛ هيچ لباسی در بر نداشتند و فراتر از آن، اندامشان کاملا بلورين بود. تمام امعا و احشاى بدنشان و مغز و مخ و مخچهى آنها از بيرون ديده مىشد. حتّى عبور خون از درون رگهايشان و منى از اندام تناسلیشان - دقيقا از خاستگاهش - ديده مىشد.
غذاها و خوراکیها خورده میشد و حسنرضا میديد که يک ميوه را سگ ليس زده و با آنکه خود سگ حضور نداشت، ليس سگ، به صورت يک حقيقت مجسم با آن ميوه بود. زنی زيبارو و نظيف بدون آنکه ماهيّت آن را بداند، گازش زد و با بهبه و چهچه خوردش و حسنرضا با دیدن صحنه به حالت تهوّع افتاد؛ ولی نمیتوانست چشمانش را ببندد و اين منظره را نبيند.
حسنرضا گرسنهاش شد و رفت ساندويچ کالباس بخورد. در دنيا که بود، در آن لحظه اين کار را کرده بود و در آخرت داشت همان رفتار را بدون اختيار تکرار میکرد و در واقع شاهدی بود که داشت عملش را بازسازی میکرد و مجبور به اين کار بود. رفت کالباس را خورد و میديد که گوشت خر است و ديد که پولی که برای کالباس داد، از مال يتيم بود و آن پول آتش بود و فرياد میزد که من مال تو نيستم که خرجم میکنی و همهی اجزای دنيا با آن سکّه همصدا بود که: «حسنرضا! نکن!» و او مجبور بود خرجش كند؛ چون در دنيا چنين كرده بود. آن ميوه را گاز زد و استفراغ کرد.
آخرت حسنرضا همان دنیایش بود؛ فوقش خیلی بزرگتر؛ عين يك كاميپوتر كه تمام اجزايش را براى تست و يا آموزش روى ميز ولو كرده باشند و اتّصالات و كابلها ديده شود و كامپيوتر حجم يك اتاق را اشغال كرده باشد.
حسنرضا، آخرت را خيلى بزرگتر از دنيا ديد. چون همه چيز به حالت آزمايشگاهى و ريزشده و آناليزشده بود. وقتى يك پسر مىرفت كه جلق بزند، منى داخل بدنش كه مىگويند نجس هم نيست، از مجارى خاص عبور مىكرد و حسنرضا قشنگ مىديد كه چه اتّفاقاتى مىافتد و چه فعل و انفعالاتى به وقوع مىپيوندد. منى وقتى از بدن پسرِ جلقزن خارج مىشد، ديگر نجس بود. اين نجاست، خاموش و صامت نبود و جيغ و ويغ مىكرد و به پسر جلقزن مىتوپيد كه چرا مرا كه در بدنت بودم و نجس هم نبودم، خارج كردى و نجسم كردى. منىِ خارجشده اين اعتراض را با صداى بلند مىگفت; طورى كه همهى دنيا مىفهميدند. ضمن اينكه همين جيغ و اعتراض در همه جا بود و در واقع هر كس به هر كارى مشغول بود، اگر كوچكترين جاى اعتراضى داشت، اين اعتراض مكتوم نمىماند و با صداى بلند مطرح مىشد. با اين حال اگر افراد، مشغول گناهكردن بودند; مثلاً خون بيگناهى را مىريختند و تمام سلّولهاى خون و اتمها و مولكولهاى آن به او اعتراض مىكردند كه چرا ما را نجس كردى، فردِ قاتل عين وضعيّت دنياى قبل به جنايتش ادامه مىداد و اين سروصداها را تنها حسنرضا بود كه مىشنيد. او داشت ديوانه مىشد; ضمن اينكه بايد تمام اتّفاقات دنياى قبل يكىيكى مىافتاد و راه فرارى براى حسنرضا نبود. حتّى گناهان و يا كارهاى خوبى كه انجام داده بود، به همين شكل يك بار ديگر با دور كند و اسلوموشن و زنده در برابرش اجرا مىشد و او بدون اينكه بتواند آنها را تغيير دهد تنها شاهد همهى آنها با تمام جزئيّات و آن جيغ و ويغها و بانگهاى اعتراض بود.
اين شكنجه براى حسنرضا بسيار دردناك بود. شاهدِ رفتارهاى خود بودن برايش دردناك بود; ضمن اينكه او شاهد همهى وقايع دنيا با تمام جزئيّاتش بود و مجبور بود آن دنياى قبلى خود را كه در واقع به صورت خلاصهشده در طول 63 سال گذرانده بود، اينجا ببيند و مجبور هم بود كه اين فيلم سينمايى چندهزارساله را تا آخرش ببيند. براى همين يك روزِ دنياى اصلى براى او 50 هزارسال طول مىكشيد; چون آن روز، با تمام ديتيلها و جزئيّاتش براى حسنرضا مىگذشت. هم رفتارهاى خود را مىديد و همه تمام وقايع ديگر را.
حسنرضا ديد كه بهشت و دوزخى بكار نيست و آخرت، چيزى جز تجديدِ حيات دنيا به صورت مشروح و مبسوط نيست.
يك چرخ فلك رايگان! الآن از داخل يك چرخ فلك با شما صحبت مىكنم و چند دقيقه هم بيشتر وقت ندارم براى حرف زدن و داستان تعريف كردن:
قديم نديما شكلاتپيچمان نمىكردند و فَلّهاى مىريختندِمان توى گور. در فشارِ اندامِ تپيده در خاكِ سرد، روى هم مىافتاديم; مثل اينكه داريم لُپهاى همديگر را مىكشيم!
مرا منفرد دفن كردند.
مدّتى نگذشته بود كه تنم بويناك شد. خوش اقبال بودم كه شامّهام سرِ همان تصادفى كه منجر به فوتم شد، مُرد! وگرنه بعيد بود بتوانم بوى عفونت تنم را تحمّل كنم.
خاك را سُراندند روى من و هيچ شيار و شكافى باقى نگذاشتند.
قبركنِ زُمختاندامى لاى درزها را قشنگ با شفته و گِل پوشاند و صداى نوهى خردسالم گفت:
«يه كم باز بذاريد. بابابزرگ خفه شد كه!»
كه دخترم نيشگونش گرفت و گفت:
«برو آنورتر چِرْت و چولا نگو!»
نوهى دلشكستهام، به زور خودش را از لاى پيراهنها و چادرهاى سياه رد كرد و رفت آنسوتر كه بچّهها خاكبازى مىكردند.
در ظلمتكدهى شب اوّل قبر، صداى فِشفِش مىآمد. شايد لغزش مارهايى بود كه از اعماق زمين مىگذشتند.
مورچهها گره بالا و پايين كفن را كه مىديدند، مىرفتند پى كارشان. و من از مُحكمىِ گِره خوشحال بودم.
پنبهيى كه در دهانم گذاشته بودند، باقيماندهى آب دهانم را جذبِ خودش كرده بود.
اوضاع جوّى از دستم در رفته بود. باد و آفتاب نمىدانستم چيست؟ كاش به جاى اين مُردهى جوان همسايه، يك كارشناس هواشناسى، از آنها كه مقابل نقشهى بزرگ ايران مىايستند و دروغ يا راست، به پيشگويى وضع هوا مىپردازند، كنار دست من دفن كرده بودند.
يك روز كه داشتم براى خودم دراز مىكشيدم، رطوبتى خورد به بدنم. با اوّلين تماس آب، دلم خواست: يك لحظه بدنم مورمور شود و موهايش سيخ شود. امّا ديدم كه مردهام! و اين كارها به من نيامده است! اين بود كه همانطور مثل مردهها! لاش گنديدهام را ثابت و ساكن نگه داشتم ببينم چه پيش مىآيد؟
انگار جريان آب تمامى نداشت. يك لحظه نزديك بود به خودم بگويم:
«اگر آب، همهى قبر را بگيرد، آنوقت احتمال غرق شدناست!»
كه بعد به خودم نهيب زدم كه:
«برو! تو هم دل خوشى دارىها، مردهى نديد بديد! ديگر الان آن چيزهايى كه بالاى اين تَل خاك كه بودى، خطرآفرين بود و ازش مىترسيدى، برايت شده عين آب خوردن! هزار بار هم اگر تو را بيندازند توى دريا و اكسيژن بهت نرسد، كَكت هم نمىگزد. به قول معروف، گوسفندِ ذبحشده از مسلخ نمىترسد!»
توى اين افكار بودم كه ديدم آب تمام قبر را گرفته. از مردهى همسايه پرسيدم:
«يعنى مىگويى اين آب كه همينطور دارد بالا مىآيد، چيز مهمّى نيست و نبايد اينجور چيزهاى كوچك آسايش مرا به هم بزند؟»
مردهى مجاور كه در عالم خودش بود، برگشت گفت:
«بهبه! چه عجب؟ آفتاب از كدام درِ اين قبرستانِ قم درآمده كه حاضر شدى سر صحبت را با من باز كنى؟» گفتم:
«اين خطر جدّيست!»
و ادامه داد:
«فقط در قبر تو كه آب جمع نشده! اگر اينطورى بود، مىشد ربط داد به بستگانت كه يادى از تو كردهاند و آفتابه را گرفتهاند روى سرت براى شست و شوى غبار قبر! ولى بدبختى مال من هم خيس شده و بالا آمده است! همهى همسايهها هم در اين گورستانِ ابوحسين، وضع مشابهى دارند. اينجا هم به هيچكس نمىتوان شكايت كرد. اين حرفها در حيطهى وظايف ادارهى آب و فاضلاب است و اين اداره شعبهى زيرزمينى ندارد! زندهها به خودشان بيشتر نمىرسند و وقتشان پر است كه بخواهند به ماها بگويند: خرتان به چند من؟!»
گفتم:
«من كه دلم اينجا پوكيد! نه تفريحى، نه تنوّعى! همهاش درگير مسائل خودمان هستيم كه ديگر دارد براى من يكنواخت مىشود.
خوش به حال مردههاى شهرها و كشورهاى ديگر كه دست كم امكانات دارند. برايشان برنامهى رانش زمين گذاشتهاند كه خودش خيلى كيف دارد. ما چى كه بايد خواب اين چيزها را ببينيم؟ من دلم هواى يك تفريح جديد كرده است.»
مردهى جوان گفت:
«اگر وقتشناس باشى، وقت خوبى است براى يك بازى دلچسب.
مىخواهى يك بازى يادت بدهم كه از اين تنهايى و يكنواختى در مىآيى. مىخواهى بروى گشت و گذار، بىآنكه مُرده بودنت دچار مخاطره شود!» گفتم:
«خدا از دهن پر از پنبهات بشنود! نكند زياد سخت باشد! بايد بازيش مناسب پير و پاتالها باشد.» گفت:
«نه مطمئن باش!» و افزود:
«اين آبى را كه توى قبرت جمع شده، دست كم نگير! اگر دير بجنبى، نفوذ مىكند توى شيارهاى زمين و به پشت سرش هم نگاه نمىكند. اين در واقع يك وسيلهى نقليّه است. خيال كن يك تِرَن زيرزمينى است و قبرى كه تو در آن هستى، يكى از ايستگاههاى آن!
تا دير نشده بجنب و سوار شو!» نعشم گفت:
«يعنى چى؟ تو انگار حرفهايت، چرت و چولاتر از حرفهاى نوهى خُردسال من است! نمىشود توضيح بيشترى بدهى و بلندتر صحبت كنى؟ من ثقل سامعه دارم و مطلب را هم دير مىگيرم. وقتى مرا انداختند اينجا هوش و حواسى برايم باقى نمانده بود كه الاَّن بخواهد به كارم بيايد. در اوج خِنگى و خرفتى يك ماشين در خيابان به من زد و با عزرائيل ملاقات كردم.» جوان تأييدكنان گفت:
«باشد باشد! متوجّه شدم. ببين پيرمرد! اين آبى كه الاَّن تمام تن بيجان تو را در بر گرفته، آب باران است كه به لحاظ وضعيّت نامساعد قبرستانهاى شهر، به اينجا نفوذ كرده و تو را در ميان گرفته است.
من و تو و بقيّهى دوستانى كه اينجا هستند، داخل قبرستان مجاور رودخانه هستيم. هيچ خبر دارى؟ از ميان قبرستانهاى ۳۳گانهى قم بعضىها اين وضعيّت را دارد. تو الاَّن بدنت كاملاً تجزيه شده و مجموعهيى از نيترات و مواد سرطانزا هستى! تو در مقايسه با من كه مُردهى سابقهدارى نيستم، وضع ايدهآلى دارى! اوووووه! خدا مىداند كه چند سال بايد بگذرد تا من بشوم عين تو!
بيا و از من بشنو و اين فرصت را از دست مده! با نيتراتها و مواد سرطانزايت حل شو در آب! بعد نَشْت كن داخل زمين و برو به اميد خدا! اينقدر برو، تا برسى به سفرههاى آب زيرزمينى و برو قاطى آبى شو، كه بعداً سر از سماور و كترى و پارچ و كُلمن زندهها در مىآورد.
برايت جالب نيست كه دوباره با يك شكل و شمايل جديد، بروى جايى كه قبلاً بودهاى؟: بروى داخل زندگى مردم و توى يخچالهايشان و داخل قالب يخ و توى شربتهاى آب ليمو! از داخل دوش، بريزى سر مردم! توى حوض با ماهىها همبستر شوى. مردم تو را با تمام مواد زيانآورت بردارند، بهصورتهايشان بزنند; يا تو را در دهانشان قرقره كنند و بگردانَندت؟ يك چرخ فلك رايگان!»
پایان
اين قصّه يا قصّهواره را در خرداد ۷۹ با الهام از مطلبى كه دكتر سيّد رضا رئيسكرمى در نشريهى «قم امروز» مورّخهى ۱۰/۳/۷۹ (شمارهى ۵۷) بيان كرده بود، نوشتم و در اسفند ۸۱ در نهمين كنگرهى شعر و قصّهى طلاب در سالن پانزده خرداد قم قرائت نمودم و در ۶/۱۲/۸۱ بازنويسى نهايى کردم. خلاصهى مطلب نشّريهى يادشده اين بود:
«تعدادى از ۳۳ قبرستانى كه در داخل شهر قم قرار دارد، در كنار رودخانه واقع است. اجساد مدفون شده پس از تجزيه، توليد نيترات، مواد زيانآور و سرطانزا مىكنند و اين نيتراتها به كمك آبهاى ناشى از بارندگى كه به داخل قبور نفوذ مىكند، به اعماق زمين برده و با سفرههاى آب زيرزمينى آغشته مىشود. راه حلى كه براى اين مُعضل وجود دارد، تبديل قبرستانها به فضاى سبز مىباشد.»
در ضمن این داستان، اینجاها چاپ شده است:
۱. کتاب خاطرات و حکایات روحفزا، انتشارات آزادگرافیک، بهار ۸۲، صفحهء ۱۷
۲. ماهنامهء شمیم یاس، سال ششم، شمارهء چهل، تیر ۱۳۸۵، صفحهء ۲۷
مورچهاى ريزنقش و قهوهاى رنگْ فاصلهى ميان لانه تا انبار آذوقهاش را با قدمهاى كند طى مىكرد. در اينحال سايهى پرندهاى از روى او گذشت: مورچه دردل گفت:
«با هر گام تنها چند ميلىمتر؟ آيا اين سزاست؟ كاش مرا هم بالها و عضلات پرواز بود. آن وقت در يك چشم به هم زدنْ از اين سر به آن سر مىرفتم. هر وقت دلم مىگرفت، پر مىگشودم و شهر را زير بال مىگرفتم وديگر هرگز هيچ كفشى مرا زير نمىگرفت.
مورچه مشغول لابه و انابه بود و صدايش داشت رفتهرفته اوج مىگرفت; آنقدر كه متوجّهِ همهمهى مقابل لانهى مورچهى مُستجابالدّعوه نشد. عبور از آن كوچهى باريك كار هر روزش بود و تعجّبى نداشت اگر بىاعتنا به مورچههايى كه صف كشيده بودند، غرق افكار خود باشد.
چند قدم از مقابل منزلِ مورچهى دعانويس كه رد شد، مانند هر انسان يا مورچهى ديگر كه ناگهان چيزى به ذهنش خطور كند، انديشيد كه چرا تا امروز به فكر نيفتاده كه نزد مورچهى پير برود و آرزويش را با او در ميان بگذارد؟ به خودش گفت:
هيچ كفبين و رمّالى بدش نمىآيد به همهى جهانيان ثابت كند كه در كارش خُبره است!
دقايقى بعدْ مورچهى ريزنقش ما در صف طويل مشتريان مورچهى پير انتظار مىكشيد و به خودشمىگفت:
«بيخود نيست مىگويند: كوه به كوه نمىرسه، ولى مورچه به مورچه مىرسه! اين هم سزاى كسى كه هر روز از مقابل اين مشترىهاى بينوا بگذرد و آنان را بهخاطر دل خوشى كه دارند و وقتى كه بيهوده صرف مىكنند، به باد تمسخر بگيرد.»
سرانجام نوبت مورچه رسيد و رفت تا دوزانو در برابر مورچهى بزرگ بنشيند و زبان به شكايت بگشايد و از وضع خود بنالد و بگويد كه كارهايش به خوبى پيش نمىرود و علاج كارْ در يك جفت بال است.
تعجّبى نداشت اگر مورچهى كهنسال بعد از شنيدن حرفهاى او، در فضايل صبر و تحمّلْ حرف و حديثى نقل كند و از او بخواهد كه به وضع موجود بسازد و اين شعر را نصبالعين خود قرار دهد كه:
قناعت توانگر كند مور را!
ولى آتش مورچه داغتر از آن بود كه بخواهد به ضربالمثلهايى كه در نكوهش از بلندپروازى و حرص و آزْ به زبان مورچهى دعانويس جارى مىشد، ترتيب اثر دهد. پاى خُرداندامش را در يك كفش كرد كه شما آقايى كنيد و در اوقات استجابت دعا براى منِ روسياهِ قهوهاى رنگْ دو بال صفركيلومتر وآكبند از خدا طلب كنيد! قول مىدهم تا آخر عمر دعاگوى شما باشم و ديگر هيچ آرزويى نكنم.
مورچهى پيرْ نحوهى نشستنش را عوض كرد. بعد رو به جانب آسمان در كمال خضوع و خاكسارى گفت:
«خدايا! تو را به حق فرشتگان دوباله و سهباله و چهاربالهات كه در كتاب آسمانى از آنها ياد كردهاى، بيا و دلِ كوچك اين مورچهى ريزنقش ما را نشكن كه دلشكستن هنر نمىباشد! از خزينهى كبريايى تو چيزى كم نمىشود، اگر دو آلت پرواز در اختيار او قرار دهى تا بلكه تحوّلى در كارش ايجاد شود و اموراتش بهتر بگذرد و اين حرفها!»
مورچهى پير دعايش تمام نشده بود كه ناگاه!
رعدوبرقى در گرفت و غبارى برخاست كه چشم، چشم را نمىديد. غبار كه فرو نشست، دو بال نورس كه
برق تازگى مىزد، بر تن مورّچه رُ.سته بود.
ديگر مشتريان مورچهى پير كف زدند و مورچهى مُستجابالدّعوه گفت:
«برو جانم! برو به سلامت! ولى مواظب خودت باش! پُز نده! قمپُز در نكن! برو و شاد زى!»
مورچهى بالدار با همه دست داد. دست مورچهى كهنسال را بوسيد و چيزى در كف او گذاشت و گفت:
«با اجازه! كه مىروم به سوى سرنوشت!»
آنقدر صبر نكرد كه خوب از آستانهى خانهى دعانويس خارج شود. در اوّلين فرصت بالها را از هم گشود و از زمين جدا شد. قدرى نامتعادل بال زد و به زودى به كارش مسلّط شد و چون مىدانست مورچههاى ديگر دارند به حالش غبطه مىخورند، زيگزاگى پرواز كرد و ويراژ داد.
مورچهها با حسرت در كار تماشاى خوشبختى او بودند و از دلشان گذشت كه بد نيست به زبان بيايند و به جاى نيازى كه آنان را به خانهى دعانويس كشانده، بخواهند كه براى آنها هم بالى تهيّه كند.
مورچهها خطّ پرواز مورچهى كامياب را با نگاه دنبال مىكردند و به روزش آرزومند بودند كه ناگهان! پرندهى بزرگى كه معلوم نشد از كجا يكباره سر رسيد، در كسرى از ثانيه با دهان بازْ وارد خطّ پرواز مورچهى بالدار شد و سريع و ناغافل او را در كام گرفت و فرو بلعيد و تمام!
یادآوری: این داستان را بر اساس حدیثی از امام موسیبن جعفر(ع) با این عبارت، نوشتم:
أِذا أَرادَ اللهُ بالنَّمْلَِْ شَرّاً أَنْبَتَ لَهُ جَناحَيْنِ فَطارَتْ فَأَكَلَهُ الطَّيْرُ : اگر خدا اراده کند که مورچهای را از میان بردارد، دو بال برایش میرویاند. مورچهء بالدار پرواز میکند و خوراک پرندگان هوا میشود.»
روضهء بحار، ج۲، ص۳۳۳، اءعلامالدّین مخطوط
این داستان اینجاها چاپ شده است:
۱. هفتهنامهء مينودر قزوين در ۲۲ دی ۷۶ در ستون «عرضم به حضور» که با نام مستعار «ر.علیپور» در آن مطلب مینوشتم.
۲. کتاب نامهء روحفزا، جلد سوم صفحهء ۴۴۲ در سال ۸۰
۳. کتاب داستانهای روحفزا، جلد اول، بهار ۸۱
۴. کتاب عسل و مثل، صفحهء ۴۰۷، سال ۸۵