تبليغاتX
وب عشق دات آی آر www.eshq.ir - >>> داستان‌هایم

فایل صوتی دکلمه‌ی
فصل درخشان ِ تن به آب زدن مارال - دختر زیبای کرد -
در جلد نخست از رمان ده‌جلدی کلیدر محمود دولت‌آبادی
kalidar mahmood dolatabadi
با صدای: رضا شیخ‌محمّدی
>>> اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 3:31  توسط شیخ  | 

«شیخ» شور در سر از حرارت برخاسته از نخستین پینگ‌پونگ احساس با دختری که محرمش نبود، سر فراگوش واژگان خویش که قریب ۲۵ سال در حوزه‌ی معاشقه با پسران آزموده بودشان، آورد و زمزمه کرد:
«هان هلا های! در این آزمون تازه، دست‌تنهایم مگذارید و به من که درک و دریافت درست و پیمانی از علایق دخترانه‌ی سعیده ندارم و تنها به بهانه‌ی کم‌رمق اشتراک در هنرجویی در کلاس خط و خوشنویسی با او همکلام شده‌ام، مدد کنید که بتوانم از او دلبری کنم!»
نماینده‌ی واژگان قد راست کرد که:
«یاللعجب! مگر آخرالزّمان شده که مردان دلبری کنند؟ وامصیبتا از ترک و طرد قاعده‌ی بازی! که آنسوی این میز کسی است که منصب دلبری در اختیار و انحصار اوست که هر چه باشد در زمره‌ی اجناس لطیف است و در سیاهه‌ی سپیداندامانی که لباس ناز بر قامت ایشان ساز است.»
شیخ نالید:
«باورمندم که عشوه‌گری از خصایص و خصایل لطیفان است؛ خواه در طیف و صنف بانوان باشند و چه در زمره‌ی مغبچگان مذکّر!»
نماینده غرّید:
«بی‌شاهدی بر ادّعای خویش یاوه می‌بافی شیخنا؟»
شیخ به سرفه‌ای گران سینه صاف کرد که:
«پسرکانی می‌شناسم سخت نرم‌تن با کرک اندکی بر گونه به گونه‌ای که حریر را تداعی کند و متقابلاً زنانی نصرت‌نام در روستاهای حوالی قزوین در ردّ نگاه و تجربه‌ی منند که خشکند و خشنند. نیز ایضاً از بلاد غریب در کاتالوگی تحفه‌آورده از آنسوی آب‌ها ایمیجاتی دیدم از عریان‌زنانی خارجکی با دست و تجربه‌ای در بدنسازی که از فرط تمرین‌های سخت، برجستگی پستانشان حذف شده و پوست تنشان کدر و زمخت گردیده و تصلّب یافته بود. ایشان گرچه در تورنومنت‌ها رتبه و مرتبه‌ داشتند؛ لیکن نسبتی میان آنان با منصب دلبری ندیدم و میل به تنخواهی ایشان در من سر بلند نکرد. نیز ایضاً در بلاد حبیب خودمان - قزوین - چند زن، طرف قرارداد با شرکت اتوبوسرانی‌اند و رانندگی می‌کنند که به زعم من از کثرت مجاورت با دنده و کلاج، از لیست معاشیق حذف گردیده‌اند.»
نماینده‌ی واژگان ادبی تریبون‌دار شد که:
«به هر تقدیر لطف و لطافت در تیول خواتین است و تو که ما را ربع قرن، سعدی‌وار در غیر موضع کاربردیمان بکار بردی، تجربه‌ی سختی در پیش داری در خرج ما در رابطه با دختری.»

«شیخ» سر بر نازبالش خسبیده بود و بهت برهوتی را در خواب دید و «سعیده» را که گرزی گران در دست داشت و پیشقراول زنان و دخترکانی پیش می‌آمد که فوجی و موجی عظیم بودند و حجم هجومشان تمام خواب شیخ را فرا گرفته و تن استخوانی‌اش را می‌لرزاند. شیخ به خیال ردشدن فوج و موج کنار ‌کشید. ولی «سعیده» رد نشد و ایست داد و بر شیخ ‌توپید که:
«کیستی تو ای تک‌افتاده! ای برون از مدار فطرت آدمی بابت صورتبازی با پسران نکورو! که مرد و زن نیمه‌ی مکمّل همند و قطب‌های مختلف‌الاءسم ربایشگر یکدیگرند و همنام‌ها دافع هم. پس میل جنسی پسران به پسران و نیز ایضاً دختران به دختران عقلاً ممنوع و غیرمشروع است. و تو که خود در زمره‌ی شیوخی، تعبّد به شرع و عرف در میانتان به قاعده‌تر است. وااسفا از نسیان انسان!»
و سعیده به یمین و یسار خود که افواج دخترکان در گروه‌های منضبط بی‌که کسی آهنگ ناساز زند، در ردیف بودند، نهیب زد که ادبش کنید این یاروهه‌رو! و زنی از راست  لشگر زمام اسبش را کشید و بر شکم اسب پا کوبید و به دنده‌ی پنج تا یک و نیم‌متری شیخ جلو آمد. مهمیزی به اسب زد که پژواک صدایش عنقریب بود که گوش شیخ را کر کند که شیخ انگشتان بر سولاخ گوش نهاد و کیپ گرفت! زن نقاب از رخ کشید. نور رویش پروژکتوروار بر عرصه تابید و شیخ بخت‌برگشته برقش جمال زن را تاب نیاورد و دست‌ها را سایبان چشمان کرد. زن گفت:
«من بر تو منتقمم یاروهه! لیلی‌ام من. شوی مجنون. همانکه که بادیه‌ها و بلاد بسیار در فراق مجنون دوید و یک مشت اهل تحقیق را هم در پی خود دوانید. من هتروسکشوالم! و اینک مفتخر از دگرجنس‌خواهی در این عرصات محشر، اسب می‌رانم و بر تو که از مدار برون افتاده‌آی، منتقمم.»
شیخ گریست که:
«به جلالت حق قسم که میل به همجنس را بس سال‌ها در خویش میراندم و اجابتش نکردم. مگه خبر ندارید شما؟ بیم از ابراز امیال در من بود و مبتلای هوموفوبیا. و گرایش به نوخطّان ازرق‌چشم با تی‌شرت‌های الوان و چسبان در دلم قیلی‌ویلی ایجاد کرد؛ ولی هیچ نگفتم حتّی به نزدیکترین همدمان. و با گرایش مستور و مستترم مدارا کردم سالیانی چند. و مقتدایم سعدی بود که گلستانش اوّل انقلاب، بی‌فصل «عشق و جوانی» در بلاد ما از چاپ درآمد و در توری ممیّزی ارشاد، گیر کرد. و من در میان کتب خاک‌خورده‌ی پدربزرگ مرحومم نسخه‌ای چاپ سنگی یافتم و عطش فرو نشاندم و آن فصل، حسابی به وصلم رساند.»
سعیده داغ کرد و به لشگر چپ‌دست خود نگاه افکند و زنی نقاب بر رو را از میان ایشان فراخواند. زن پیش آمد تا یک و نیم‌متری شیخ و دوشادوش لیلی ایستاد. نقاب برداشت. «نیکی کریمی» بود! و دو کمان باریک و افقی بالای چشمانش بود پرانتزباز!
کریمی مهمیزی به اسبش زد و تازیانه‌ای به شیخ. و تازیانه‌اش سوراخ‌های مستطیلی‌شکلی داشت با فاصله و ۳۵ میلیمتری بود و شترق صدا کرد.
شیخ گفت:
«نزن نیکی!... نزن زن!» زن گفت:
«منتقمم از تو. که به جای تصویر من، بریده‌ی ایمیج «بهرام رادان» به دیوار پونز کردی شنیدم. گرچه رادان نکوروست؛ لیکن برای دختران. نه که مذکّران موداری چون تو با او نرد عشق بازند و به تنخواهیش دست یازند.»

                                                            یک و نیم صبح / بیست و پنج خرداد

«شیخ» بیتاب بود و بر تابه! چیزی - شاید تیرکشیدن خرداستخوانی در ناحیه‌ی قلبش یا قفسه‌ی سینه - می‌آزردش. نه عاشق نه! عاشق نشده بود. خودش که می‌گوید: نشده‌ام. شده‌ای مگر شیخ!؟
- با منید؟... من نه!... نه هرگز لا والله!
- یعنی به او مایل نیستی و به او نمی‌اندیشی.
- دروغ است اگر بگویم اندیشه‌ام خالی از سعیده است. ولی میلم به او  نه لزوماً رغبت به همتنی که یک کنجکاوی است برای کشف یک انسان و وسوسه به دیدار مجموعه‌ی کسی که اوّل، مبتلای بخشی از او می‌شوی.
 - عجب! پس مبتلایی!
شیخ بر تابه بود و بیتاب! آیا سعیده، معشوقی غایب بود؟ شیخ اندیشید که آنچه در او غایب است نه معشوق که نفس عشق است. اگر بلوغ او با اوایل دهه‌ی ۱۳۶۰ که کشورش درگیر جنگ بود، نبود، شاید عاشق می‌شد. اما او آن سال، سهمیّه‌ای را که از شوق‌ورزی در نهادش بود، به لباس سبز سپاه بخشید و رنگ خاکی لباس بسیج، مدلی بود و مدالی. و ترکش خون‌آجین نمی‌گذاشت که التهاب سرخ گونه‌ی دختران دبیرستانی را در قزوین ببیند و بر این سرخی عاشق شود. و اینک که چهل و اندی بهار را خزان کرده‌ و آلام جسمی آرام‌آرام در او رخ می‌نمودند و آمال و امیال جوانی با فرسایش تدریجی جسمش دیگر آنگونه که درخور بود، ارضا نمی‌شد، سعیده را دیده و فیلش یاد هندوستان کرده بود.
سعیده یکی از دست‌نوشته‌هایش را برای شیخ پست کرد. جمله‌ای بود که به خطّ خوش نستعلیق در دو سطر ترازشده تحریر شده بود:
«گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش / تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم»
شیخ برای دریافت پاکت پستی که به شکل سفارشی بسته‌بندی شده بود، به اداره‌ی پست شهر رفت. مسئول انبار کالاهای متروکه از دوستان ایّام جنگ شیخ بود که کاسه‌ی خالی یکی از چشمانش رو به امانت‌های بسته‌بندی‌شده‌ی بسیار مات مانده بود:
- نمی‌آیند ببرند پدرآمرزیده‌ها. طبق آخرین بند مادّه‌ی هشت قانون مراسلات پستی ما ۴۵ روز بیشتر در عهده‌ی ما نیست که اینها را نگه داریم. بعدش دیگر می‌رود به انبار اصلی. تو چه می‌کنی حضرت؟
شیخ در حدقه‌ی سالم چشم «صابر صنوبری» چشم دوخت و گفت:
«ای! درگیر همان تحقیق هرگزچاپ‌نشده. کتاب «فرهاد و مجنون». که برای مجوّز ساخت ذهنی‌اش را گرفته‌ام؛ اما برای جواز ساخت خارجی و نشر و توزیعش، باید اهل ساخت پاخت بود که من نیستم!» کره‌ی دیگر چشم صابر در اروند شناور بود.
صابر پرسپکتیو اشیاء را در‌نمی‌یافت و همه چیز را تخت و بی‌بعد می‌دید و برجستگی‌ها و فرورفتگی‌ها برای چشم منفردش تعریف‌نشده بود. پرسید:
«چه خبر از کار و زندگی. عیالات خوبند؟»
شیخ صفحه‌ی اوّل تحقیقش را نشان صابر داد که بر پیشانی صفحه نوشته بود:
«عشق آموخت به من شکل دگر خندیدن» و زود وارد اصل مطلب شده و اندام مجنون را تصویر کرده بود و امیال و آمال فرهاد را. پرسید:
«نظرت راجع به این جمله چیست؟ فرهاد در اندیشه‌ی اندام‌پیمایی مجنون بود و مجنون فراز و فرودهای اقلیم تن فرهاد را با سورتمه‌ی دست طی می‌کرد. برجستگی‌ها را خوب شرح کرده‌ام؟» صابر بسته‌ی پستی سعیده را مهر زد و گفت:
«من که یک‌چشمی‌ام انتظار داری برجستگی‌ها را سه‌بعدی ببینم. من همه چیز را تخت می‌بینم و بی‌پرسپکتیو!» و شیخ فشار مهر پستخانه را بر اسم و آدرس سعیده تاب نیاورد و نالید:
«آخ! یواشتر» صابر گفت:
«خب خب! کیه حالا این؟ تو که کاراکترهای تحقیقت همه از مذکّرات است.» شیخ گفت:
«لطیف است چون کرک روی نوخطّان پسر. باریک‌اندیش است و هنرجوی صنایع دستی و کلمات را موافق قواعد نستعلیق، سازمان می‌دهد و خوب، دو سطر را با هم تراز می‌کند.»
صابر گفت:
«یاللعجب که تو در تشبیه هم واژگون عمل می‌کنی. اگر پسری نکورو دیدی، باید با خط‌کش زیبایی دختران بسنجیش. لطافت دختر را با محک ظرافت پسران متر می‌کنی!» شیخ مشق دختر را رونمایی کرد و به صابر نشان داد و گفت:
«ببین چه خوب کلمه‌ی «شبی» و «تنگ» و «آغوش» را فشرده نوشته و خلاف قاعده! که اگر بقاعده می‌نوشت و بازباز، تنگنای هماغوشی را خوب تصویر نکرده بود. شیخ  زیر آن‌ها خط کشید و غلط گرفت و بر این غلط‌نویسی عامدانه احسنت گفت!
صابر در عملیات والفجر ۸ با اروند زیر و بالا ‌شد. اشیائی بر سطح آب، کرسی شناور داشتند. یک قمقمه با در سبز، تخته‌ای شکسته از یک بلم، تکّه‌ای از هم دریده از یک قلم و یک کره‌ی چشم بی‌ربط و ارتباط با شریان‌ها بر جریان‌ها بود.
شیخ زیر سرمشق سعیده نوشت:
«لاوالله که مایلم و کنجکاو وسوسه‌پذیر و راغب به همتنی! اما باید کرسی خطّت را درست کنی. دو مصراع را خوب تراز کرده‌ای؛ امّا سطرهایت موج دارد. در جاهایی بیجا قوس می‌یابد.»
و سعیده حاضرجوابانه به شیخ اس.ام.اس زد که:
«مفردات خط من مثل همان اشیاء روی اروند کرسی شناور دارند!»




                                                            برگرفته از وب ۶۹ دات بلاگفا دات کام

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:0  توسط شیخ  | 

به علی عزیز که اگر تنها او و يافتن او ثمره‌ی وب‌گردی‌های چندساله‌ی من باشد، کافی است

سوژه‌ای به‏ ذهنم رسيده كه دلم مى‏خواست می‌توانستم داستانش كنم؛ ولى به يک مشاور خوب در زمينه‌ی قصّه‌نويسی نياز دارم که کنار دستم باشد و با کمک او بلکه چيز خوبی بشود. خلاصه‌ی داستان اينه که مردی ۶۳ ساله به نام حسن‌رضا می‌میرد. به رغم انتظارش که بعد از مرگش، يا لهيب آتش ببيند و يا گلستان و نزهتگاه بهشتی، می‌فهمد كه تمام چيزهايى كه بهش گفته بودند كه‏ بهشت و جهنّمى در كار است، همه‏اش دروغ بوده. همچنانکه آنها که مدّعی بودند که بعد از مرگ، خبری نيست، آن‌ها هم دروغ می‌گفته‌اند!
او دقيقاً وقتى می‌مرد، حس‏ می‌كند همان دنيای قبلی‌اش عينا و دقيقا شروع می‌شود؛ دقيقا از روز تولدش تا مرگش در ۶۳ سالگی. منتها اين بار آن دنيای قبلی را با‏ تمام جزئيّات مى‏بيند و با اين فرق که ديگر اختيار ندارد که در آن دخل و تصرّف کند. تمام كارها و اتّفاقاتى كه در دوره‏ى قبل زندگى‏اش اتّفاق افتاده - چه او در آن‌ها سهيم بوده چه نبوده - بار ديگر تكرار مى‏شه منتها بى‏هيچ‏ ابهامى و نقطه‌ی کوری. عمق همه چيز ريخته بيرون. ساعت‏ها، همان ساعت‏هاى دنيا بودند; اما تمام فنرها و چرخ‏دنده‏هايش ديده مى‏شد. انسان‏ها همان انسان‏هاى دنيا بودند و به همان شكل زندگى مى‏كردند منتها همه‏چيزشان‏ آشکار بود؛ هيچ لباسی در بر نداشتند و فراتر از آن، اندامشان کاملا بلورين بود. تمام امعا و احشاى بدنشان و مغز و مخ و مخچه‏ى آنها از بيرون ديده مى‏شد. حتّى عبور خون از درون رگ‏هايشان و منى از اندام تناسلی‌شان - دقيقا از خاستگاهش - ديده مى‏شد.
غذاها و خوراکی‌ها خورده می‌شد و حسن‌رضا می‌ديد که يک ميوه را سگ ليس زده و با آنکه خود سگ حضور نداشت، ليس سگ، به صورت يک حقيقت مجسم با آن ميوه بود. زنی زيبارو و نظيف بدون آنکه ماهيّت آن را بداند، گازش زد و با به‌به و چه‌چه خوردش و حسن‌رضا با دیدن صحنه به حالت تهوّع افتاد؛ ولی نمی‌توانست چشمانش را ببندد و اين منظره را نبيند.
حسن‌رضا گرسنه‌اش شد و رفت ساندويچ کالباس بخورد. در دنيا که بود، در آن لحظه اين کار را کرده بود و در آخرت داشت همان رفتار را بدون اختيار تکرار می‌کرد و در واقع شاهدی بود که داشت عملش را بازسازی می‌کرد و مجبور به اين کار بود. رفت کالباس را خورد و می‌ديد که گوشت خر است و ديد که پولی که برای کالباس داد، از مال يتيم بود و آن پول آتش بود و فرياد می‌زد که من مال تو نيستم که خرجم می‌کنی و همه‌ی اجزای دنيا با آن سکّه همصدا بود که: «حسن‌رضا! نکن!» و او مجبور بود خرجش كند؛ چون در دنيا چنين كرده بود. آن ميوه را گاز زد و استفراغ کرد.
آخرت حسن‌رضا همان دنیایش بود؛ فوقش خیلی بزرگتر؛ عين يك كاميپوتر كه تمام اجزايش را براى تست و يا آموزش روى ميز ولو كرده باشند و اتّصالات و كابل‏ها ديده شود و كامپيوتر حجم‏ يك اتاق را اشغال كرده باشد.
حسن‏رضا، آخرت را خيلى‏ بزرگ‏تر از دنيا ديد. چون همه چيز به حالت آزمايشگاهى و ريزشده و آناليزشده بود. وقتى يك پسر مى‏رفت كه جلق بزند، منى داخل بدنش كه‏ مى‏گويند نجس هم نيست، از مجارى خاص عبور مى‏كرد و حسن‏رضا قشنگ‏ مى‏ديد كه چه اتّفاقاتى مى‏افتد و چه فعل و انفعالاتى به وقوع مى‏پيوندد. منى‏ وقتى از بدن پسرِ جلق‏زن خارج مى‏شد، ديگر نجس بود. اين نجاست، خاموش‏ و صامت نبود و جيغ و ويغ مى‏كرد و به پسر جلق‏زن مى‏توپيد كه چرا مرا كه در بدنت بودم و نجس هم نبودم، خارج كردى و نجسم كردى. منىِ خارج‏شده اين‏ اعتراض را با صداى بلند مى‏گفت; طورى كه همه‏ى دنيا مى‏فهميدند. ضمن‏ اينكه همين جيغ و اعتراض در همه جا بود و در واقع هر كس به هر كارى‏ مشغول بود، اگر كوچكترين جاى اعتراضى داشت، اين اعتراض مكتوم‏ نمى‏ماند و با صداى بلند مطرح مى‏شد. با اين حال اگر افراد، مشغول گناه‏كردن‏ بودند; مثلاً خون بيگناهى را مى‏ريختند و تمام سلّول‏هاى خون و اتم‏ها و مولكول‏هاى آن به او اعتراض مى‏كردند كه چرا ما را نجس كردى، فردِ قاتل عين‏ وضعيّت دنياى قبل به جنايتش ادامه مى‏داد و اين سروصداها را تنها حسن‏رضا بود كه مى‏شنيد. او داشت ديوانه مى‏شد; ضمن اينكه بايد تمام اتّفاقات دنياى‏ قبل يكى‏يكى مى‏افتاد و راه فرارى براى حسن‏رضا نبود. حتّى گناهان و يا كارهاى خوبى كه انجام داده بود، به همين شكل يك بار ديگر با دور كند و اسلوموشن و زنده در برابرش اجرا مى‏شد و او بدون اينكه بتواند آن‏ها را تغيير دهد تنها شاهد همه‏ى آنها با تمام جزئيّات و آن جيغ و ويغ‏ها و بانگ‏هاى اعتراض بود.
اين شكنجه براى حسن‏رضا بسيار دردناك بود. شاهدِ رفتارهاى خود بودن برايش دردناك بود; ضمن اينكه او شاهد همه‏ى وقايع دنيا با تمام جزئيّاتش بود و مجبور بود آن دنياى قبلى خود را كه در واقع به صورت‏ خلاصه‏شده در طول 63 سال گذرانده بود، اينجا ببيند و مجبور هم بود كه اين‏ فيلم سينمايى چندهزارساله را تا آخرش ببيند. براى همين يك روزِ دنياى اصلى‏ براى او 50 هزارسال طول مى‏كشيد; چون آن روز، با تمام ديتيل‏ها و جزئيّاتش‏ براى حسن‏رضا مى‏گذشت. هم رفتارهاى خود را مى‏ديد و همه تمام وقايع‏ ديگر را.
حسن‏رضا ديد كه بهشت و دوزخى بكار نيست و آخرت، چيزى جز تجديدِ حيات دنيا به صورت مشروح و مبسوط نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 15:57  توسط شیخ  | 

قبرستان ابوحسین قم در شب / عکاس: خودم / سال 1388 شيك چرخ فلك رايگان! الآن از داخل يك چرخ فلك با شما صحبت مى‏كنم و چند دقيقه هم بيشتر وقت ندارم براى‏ حرف زدن و داستان تعريف كردن:
قديم نديما شكلات‏پيچمان نمى‏كردند و فَلّه‏اى‏ مى‏ريختندِمان توى گور. در فشارِ اندامِ تپيده در خاكِ سرد، روى هم مى‏افتاديم; مثل اينكه داريم لُپ‏هاى همديگر را مى‏كشيم!
مرا منفرد دفن كردند.
مدّتى نگذشته بود كه تنم بويناك شد. خوش اقبال بودم كه‏ شامّه‏ام سرِ همان تصادفى كه منجر به فوتم شد، مُرد! وگرنه‏ بعيد بود بتوانم بوى عفونت تنم را تحمّل كنم.
خاك را سُراندند روى من و هيچ شيار و شكافى باقى نگذاشتند.
قبركنِ زُمخت‏اندامى لاى درزها را قشنگ با شفته و گِل پوشاند و صداى نوه‏ى خردسالم گفت:
«يه كم باز بذاريد. بابابزرگ خفه شد كه!»
كه دخترم نيشگونش گرفت و گفت:
«برو آنورتر چِرْت و چولا نگو!»
نوه‏ى دلشكسته‏ام، به زور خودش را از لاى پيراهن‏ها و چادرهاى‏ سياه رد كرد و رفت آنسوتر كه بچّه‏ها خاكبازى مى‏كردند.
در ظلمتكده‏ى شب اوّل قبر، صداى فِش‏فِش مى‏آمد. شايد لغزش‏ مارهايى بود كه از اعماق زمين مى‏گذشتند.
مورچه‏ها گره بالا و پايين كفن را كه مى‏ديدند، مى‏رفتند پى‏ كارشان. و من از مُحكمىِ گِره خوشحال بودم.
پنبه‏يى كه در دهانم گذاشته بودند، باقيمانده‏ى آب دهانم را جذبِ‏ خودش كرده بود.
اوضاع جوّى از دستم در رفته بود. باد و آفتاب نمى‏دانستم‏ چيست؟ كاش به جاى اين مُرده‏ى جوان همسايه، يك كارشناس‏ هواشناسى، از آنها كه مقابل نقشه‏ى بزرگ ايران مى‏ايستند و دروغ يا راست، به پيشگويى وضع هوا مى‏پردازند، كنار دست من دفن كرده‏ بودند.
يك روز كه داشتم براى خودم دراز مى‏كشيدم، رطوبتى خورد به‏ بدنم. با اوّلين تماس آب، دلم خواست: يك لحظه بدنم مورمور شود و موهايش سيخ شود. امّا ديدم كه مرده‏ام! و اين كارها به من نيامده‏ است! اين بود كه همان‏طور مثل مرده‏ها! لاش گنديده‏ام را ثابت و ساكن نگه داشتم ببينم چه پيش مى‏آيد؟
انگار جريان آب تمامى نداشت. يك لحظه نزديك بود به خودم‏ بگويم:
«اگر آب، همه‏ى قبر را بگيرد، آنوقت احتمال غرق شدن‏است!»
كه بعد به خودم نهيب زدم كه:
«برو! تو هم دل خوشى دارى‏ها، مرده‏ى نديد بديد! ديگر الان آن‏ چيزهايى كه بالاى اين تَل خاك كه بودى، خطرآفرين بود و ازش‏ مى‏ترسيدى، برايت شده عين آب خوردن! هزار بار هم اگر تو را بيندازند توى دريا و اكسيژن بهت نرسد، كَكت هم نمى‏گزد. به قول‏ معروف، گوسفندِ ذبح‏شده از مسلخ نمى‏ترسد!»
توى اين افكار بودم كه ديدم آب تمام قبر را گرفته. از مرده‏ى‏ همسايه پرسيدم:
«يعنى مى‏گويى اين آب كه همين‏طور دارد بالا مى‏آيد، چيز مهمّى‏ نيست و نبايد اينجور چيزهاى كوچك آسايش مرا به هم بزند؟»
مرده‏ى مجاور كه در عالم خودش بود، برگشت گفت:
«به‏به! چه عجب؟ آفتاب از كدام درِ اين قبرستانِ قم درآمده كه‏ حاضر شدى سر صحبت را با من باز كنى؟» گفتم:
«اين خطر جدّيست!»
و ادامه داد:
«فقط در قبر تو كه آب جمع نشده! اگر اينطورى بود، مى‏شد ربط داد به بستگانت كه يادى از تو كرده‏اند و آفتابه را گرفته‏اند روى سرت‏ براى شست و شوى غبار قبر! ولى بدبختى مال من هم خيس شده و بالا آمده است! همه‏ى همسايه‏ها هم در اين گورستانِ ابوحسين، وضع‏ مشابهى دارند. اينجا هم به هيچ‏كس نمى‏توان شكايت كرد. اين‏ حرف‏ها در حيطه‏ى وظايف اداره‏ى آب و فاضلاب است و اين اداره شعبه‏ى زيرزمينى ندارد! زنده‏ها به خودشان بيشتر نمى‏رسند و وقتشان پر است كه بخواهند به ماها بگويند: خرتان به چند من؟!»
گفتم:
«من كه دلم اينجا پوكيد! نه تفريحى، نه تنوّعى! همه‏اش درگير مسائل خودمان هستيم كه ديگر دارد براى من يكنواخت مى‏شود.
خوش به حال مرده‏هاى شهرها و كشورهاى ديگر كه دست كم‏ امكانات دارند. برايشان برنامه‏ى رانش زمين گذاشته‏اند كه خودش‏ خيلى كيف دارد. ما چى كه بايد خواب اين چيزها را ببينيم؟ من دلم‏ هواى يك تفريح جديد كرده است.»
مرده‏ى جوان گفت:
«اگر وقت‏شناس باشى، وقت خوبى است براى يك بازى دلچسب.
مى‏خواهى يك بازى يادت بدهم كه از اين تنهايى و يكنواختى در مى‏آيى. مى‏خواهى بروى گشت و گذار، بى‏آنكه مُرده بودنت دچار مخاطره شود!» گفتم:
«خدا از دهن پر از پنبه‏ات بشنود! نكند زياد سخت باشد! بايد بازيش مناسب پير و پاتال‏ها باشد.» گفت:
«نه مطمئن باش!» و افزود:
«اين آبى را كه توى قبرت جمع شده، دست كم نگير! اگر دير بجنبى، نفوذ مى‏كند توى شيارهاى زمين و به پشت سرش هم نگاه‏ نمى‏كند. اين در واقع يك وسيله‏ى نقليّه است. خيال كن يك تِرَن‏ زيرزمينى است و قبرى كه تو در آن هستى، يكى از ايستگاه‏هاى آن!
تا دير نشده بجنب و سوار شو!» نعشم گفت:
«يعنى چى؟ تو انگار حرف‏هايت، چرت و چولاتر از حرف‏هاى نوه‏ى‏ خُردسال من است! نمى‏شود توضيح بيشترى بدهى و بلندتر صحبت‏ كنى؟ من ثقل سامعه دارم و مطلب را هم دير مى‏گيرم. وقتى مرا انداختند اينجا هوش و حواسى برايم باقى نمانده بود كه الاَّن بخواهد به كارم بيايد. در اوج خِنگى و خرفتى يك ماشين در خيابان به من زد و با عزرائيل ملاقات كردم.» جوان تأييدكنان گفت:
«باشد باشد! متوجّه شدم. ببين پيرمرد! اين آبى كه الاَّن تمام تن‏ بيجان تو را در بر گرفته، آب باران است كه به لحاظ وضعيّت نامساعد قبرستان‏هاى شهر، به اينجا نفوذ كرده و تو را در ميان گرفته است.
من و تو و بقيّه‏ى دوستانى كه اينجا هستند، داخل قبرستان مجاور رودخانه هستيم. هيچ خبر دارى؟ از ميان قبرستان‏هاى ۳۳گانه‏ى قم‏ بعضى‏ها اين وضعيّت را دارد. تو الاَّن بدنت كاملاً تجزيه شده و مجموعه‏يى از نيترات و مواد سرطان‏زا هستى! تو در مقايسه با من كه‏ مُرده‏ى سابقه‏دارى نيستم، وضع ايده‏آلى دارى! اوووووه! خدا مى‏داند كه چند سال بايد بگذرد تا من بشوم عين تو!
بيا و از من بشنو و اين فرصت را از دست مده! با نيترات‏ها و مواد سرطان‏زايت حل شو در آب! بعد نَشْت كن داخل زمين و برو به اميد خدا! اينقدر برو، تا برسى به سفره‏هاى آب زيرزمينى و برو قاطى آبى‏ شو، كه بعداً سر از سماور و كترى و پارچ و كُلمن زنده‏ها در مى‏آورد.
برايت جالب نيست كه دوباره با يك شكل و شمايل جديد، بروى‏ جايى كه قبلاً بوده‏اى؟: بروى داخل زندگى مردم و توى‏ يخچال‏هايشان و داخل قالب يخ و توى شربت‏هاى آب ليمو! از داخل‏ دوش، بريزى سر مردم! توى حوض با ماهى‏ها همبستر شوى. مردم تو را با تمام مواد زيان‏آورت بردارند، به‏صورت‏هايشان بزنند; يا تو را در دهانشان قرقره كنند و بگردانَندت؟ يك چرخ فلك رايگان!»


                                                                                                          پایان

اين قصّه يا قصّه‏واره را در خرداد ۷۹ با الهام از مطلبى كه دكتر سيّد رضا رئيس‏كرمى در نشريه‏ى «قم امروز» مورّخه‏ى ۱۰/۳/۷۹ (شماره‏ى ۵۷) بيان كرده بود، نوشتم و در اسفند ۸۱ در نهمين كنگره‏ى شعر و قصّه‏ى طلاب در سالن پانزده ‏خرداد قم قرائت نمودم و در ۶/۱۲/۸۱ ‏بازنويسى‏ نهايى‏ کردم. خلاصه‏ى مطلب‏ نشّريه‏ى يادشده اين بود:
«تعدادى از ۳۳ قبرستانى كه‏ در داخل شهر قم قرار دارد، در كنار رودخانه واقع است. اجساد مدفون شده پس از تجزيه، توليد نيترات، مواد زيان‏آور و سرطان‏زا مى‏كنند و اين نيتراتها به كمك آبهاى ناشى از بارندگى كه به داخل‏ قبور نفوذ مى‏كند، به اعماق زمين برده و با سفره‏هاى آب زيرزمينى آغشته مى‏شود. راه حلى كه براى‏ اين مُعضل وجود دارد، تبديل قبرستان‏ها به فضاى سبز مى‏باشد.»

در ضمن این داستان، اینجاها چاپ شده است:
۱. کتاب خاطرات و حکایات روح‌فزا، انتشارات آزادگرافیک، بهار ۸۲، صفحهء ۱۷
۲. ماهنامهء شمیم یاس، سال ششم، شمارهء چهل، تیر ۱۳۸۵، صفحهء ۲۷

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1379ساعت 0:0  توسط شیخ  | 

مورچه‏اى ريزنقش و قهوه‏اى رنگْ فاصله‏ى ميان لانه تا انبار آذوقه‏اش را با قدم‏هاى كند طى مى‏كرد. در اين‏حال سايه‏ى پرنده‏اى از روى او گذشت: مورچه دردل گفت:
«با هر گام تنها چند ميلى‏متر؟ آيا اين سزاست؟ كاش مرا هم بال‏ها و عضلات پرواز بود. آن وقت در يك چشم به هم زدنْ از اين سر به‏ آن سر مى‏رفتم. هر وقت دلم مى‏گرفت، پر مى‏گشودم و شهر را زير بال مى‏گرفتم وديگر هرگز هيچ كفشى مرا زير نمى‏گرفت.
مورچه مشغول لابه و انابه بود و صدايش داشت رفته‏رفته اوج مى‏گرفت; آنقدر كه متوجّهِ همهمه‏ى مقابل لانه‏ى مورچه‏ى‏ مُستجاب‏الدّعوه نشد. عبور از آن كوچه‏ى باريك كار هر روزش بود و تعجّبى نداشت اگر بى‏اعتنا به مورچه‏هايى كه صف كشيده‏ بودند، غرق افكار خود باشد.
چند قدم از مقابل منزلِ مورچه‏ى دعانويس كه رد شد، مانند هر انسان يا مورچه‏ى ديگر كه ناگهان چيزى به ذهنش خطور كند، انديشيد كه چرا تا امروز به فكر نيفتاده كه نزد مورچه‏ى پير برود و آرزويش را با او در ميان بگذارد؟ به خودش گفت:
هيچ كف‏بين و رمّالى بدش نمى‏آيد به همه‏ى جهانيان ثابت كند كه در كارش خُبره است!
دقايقى بعدْ مورچه‏ى ريزنقش ما در صف طويل مشتريان مورچه‏ى پير انتظار مى‏كشيد و به خودش‏مى‏گفت:
«بيخود نيست مى‏گويند: كوه به كوه نمى‏رسه، ولى مورچه به مورچه مى‏رسه! اين هم سزاى كسى كه هر روز از مقابل اين مشترى‏هاى‏ بينوا بگذرد و آنان را به‏خاطر دل خوشى كه دارند و وقتى كه بيهوده صرف مى‏كنند، به باد تمسخر بگيرد.»
سرانجام نوبت مورچه رسيد و رفت تا دوزانو در برابر مورچه‏ى بزرگ بنشيند و زبان به شكايت بگشايد و از وضع خود بنالد و بگويد كه كارهايش به خوبى پيش نمى‏رود و علاج كارْ در يك جفت بال است.
تعجّبى نداشت اگر مورچه‏ى كهنسال بعد از شنيدن حرف‏هاى او، در فضايل صبر و تحمّلْ حرف و حديثى نقل كند و از او بخواهد كه به وضع موجود بسازد و اين شعر را نصب‏العين خود قرار دهد كه:
قناعت توانگر كند مور را!
ولى آتش مورچه داغتر از آن بود كه بخواهد به ضرب‏المثل‏هايى كه در نكوهش از بلندپروازى و حرص و آزْ به زبان مورچه‏ى‏ دعانويس جارى مى‏شد، ترتيب اثر دهد. پاى خُرداندامش را در يك كفش كرد كه شما آقايى كنيد و در اوقات استجابت دعا براى منِ‏ روسياهِ قهوه‏اى رنگْ دو بال صفركيلومتر وآك‏بند از خدا طلب كنيد! قول مى‏دهم تا آخر عمر دعاگوى شما باشم و ديگر هيچ‏ آرزويى نكنم.
مورچه‏ى پيرْ نحوه‏ى نشستنش را عوض كرد. بعد رو به جانب آسمان در كمال خضوع و خاكسارى گفت:
«خدايا! تو را به حق فرشتگان دوباله و سه‏باله و چهارباله‏ات كه در كتاب آسمانى از آنها ياد كرده‏اى، بيا و دلِ كوچك اين مورچه‏ى‏ ريزنقش ما را نشكن كه دل‏شكستن هنر نمى‏باشد! از خزينه‏ى كبريايى تو چيزى كم نمى‏شود، اگر دو آلت پرواز در اختيار او قرار دهى تا بلكه تحوّلى در كارش ايجاد شود و اموراتش بهتر بگذرد و اين حرف‏ها!»
مورچه‏ى پير دعايش تمام نشده بود كه ناگاه!
رعدوبرقى در گرفت و غبارى برخاست كه چشم، چشم را نمى‏ديد. غبار كه فرو نشست، دو بال نورس كه‏
برق تازگى مى‏زد، بر تن مورّچه رُ.سته بود.
ديگر مشتريان مورچه‏ى پير كف زدند و مورچه‏ى‏ مُستجاب‏الدّعوه گفت:
«برو جانم! برو به سلامت! ولى مواظب خودت باش! پُز نده! قمپُز در نكن! برو و شاد زى!»
مورچه‏ى بالدار با همه دست داد. دست مورچه‏ى‏ كهنسال را بوسيد و چيزى در كف او گذاشت و گفت:
«با اجازه! كه مى‏روم به سوى سرنوشت!»
آنقدر صبر نكرد كه خوب از آستانه‏ى خانه‏ى دعانويس‏ خارج شود. در اوّلين فرصت بال‏ها را از هم گشود و از زمين جدا شد. قدرى نامتعادل بال زد و به زودى به‏ كارش مسلّط شد و چون مى‏دانست مورچه‏هاى ديگر دارند به حالش غبطه مى‏خورند، زيگزاگى پرواز كرد و ويراژ داد.
مورچه‏ها با حسرت در كار تماشاى خوشبختى او بودند و از دلشان گذشت كه بد نيست به زبان بيايند و به جاى‏ نيازى كه آنان را به خانه‏ى دعانويس كشانده، بخواهند كه براى آنها هم بالى تهيّه كند.
مورچه‏ها خطّ پرواز مورچه‏ى كامياب را با نگاه دنبال‏ مى‏كردند و به روزش آرزومند بودند كه ناگهان! پرنده‏ى‏ بزرگى كه معلوم نشد از كجا يك‏باره سر رسيد، در كسرى از ثانيه با دهان بازْ وارد خطّ پرواز مورچه‏ى‏ بالدار شد و سريع و ناغافل او را در كام گرفت و فرو بلعيد و تمام!

یادآوری: این داستان را بر اساس حدیثی از امام موسی‌بن جعفر(ع) با این عبارت، نوشتم:
أِذا أَرادَ اللهُ بالنَّمْلَ‏ِْ شَرّاً أَنْبَتَ لَهُ جَناحَيْنِ فَطارَتْ فَأَكَلَهُ الطَّيْرُ : اگر خدا اراده کند که مورچه‌ای را از میان بردارد، دو بال برایش می‌رویاند. مورچهء بالدار پرواز می‌کند و خوراک پرندگان هوا می‌شود.»
روضهء بحار، ج۲، ص۳۳۳، اءعلام‌الدّین مخطوط

این داستان اینجاها چاپ شده است:
۱. هفته‌نامهء مينودر قزوين در ۲۲ دی ۷۶ در ستون «عرضم به حضور» که با نام مستعار «ر.علیپور» در آن مطلب می‌نوشتم.
۲. کتاب نامهء روحفزا، جلد سوم صفحهء ۴۴۲ در سال ۸۰
۳. کتاب داستان‌های روحفزا، جلد اول، بهار ۸۱
۴. کتاب عسل و مثل، صفحهء ۴۰۷، سال ۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1376ساعت 0:0  توسط شیخ  |